حسن مرتضوی عرفان عملی وتصوف

مباحث ومطالب پیرامون عرفان عملی وتصوف
 
تجزیه وترکیب قران
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ اسفند ۱۳۸٦  
ترجمه : از شر شیطان مطرود به خداوند پناه می برم . لغات : 1- اعوذ : پناه می برم – فعل مضارع صیغه متکلم وحده از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل (عاذ ، یعوذ) است مصدرش عوذ و عیاذ می آید و این فعل دو مفعول به واسطه می گیرد یکی به وسیله (باء) و دیگری به وسیله (مِن). 2- شیطان : در معنی و مبدأ اشتقاق این کلمه دو نظر وجود دارد : الف : مشتق از شطن ، یشطن ، شطون (دور شدن – دور شدن از حق) است . بنابراین نون در شیطان اصلی است نه زائد و شیطان بر وزن فیعال به معنای دور شده از خیر یا دور کننده از رحمت خداوند است. ب : مشتق از شاط ، یشیط ، شیط (هلاک گردیدن – بطلان) است . بنابراین نون آن زائد است و شیطان بر وزن فعلان به معنای هلاک شده یا هلاک کننده است. (به هر تقدیر شیطان در معنای اصلی مفهوم وصفی دارد یعنی (شریر) و ابلیس به خاطر شرارتش ملقب به شیطان شده است البته گاهی در قرآن کریم شیطان با معنای عام در مورد هر موجود شریری که شرارت در او (ملکه راسخ) گردیده است به کار رفته است)!!1!! . 3- رجیم : طرد شده – طرد کننده – صفت مشبهه است و این فعیل یا به معنای مفعول یعنی مرجوم (طرد شده – زائد شده) ترکیب : (اعوذ)فعل و ضمیر انا در آن مستتر است به استتار وجوبی فاعلش (بالله) جار و مجرور متعلق به اعوذ (من الشیطان) جار و مجرور متعلق به اعوذ و این دو جار و مجرور دو مفعول به واسطه اند برای اعوذ بنابراین هریک در محل نصبند (الرجیم) صفت برای الشیطان (صفت ذمی) و جمله اعوذ ... جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد. (سوره النبأ) ترجمه : به نام خداوند بخشنده مهربان لغات : 1- اسم : نام – اسم ثلاثی مجرد است و در مبدأ اشتقاق آن دو قول وجود دارد : الف : مشتق از سما، یسمو ، سمو (بلند گردیدن) است و اصل آن سمو بوده زیرا جمعش اسماء می آید نظیر قنو (خوشه خرما) که جمعش اقناء است و حنو (هر عضو بدن که کج باشد مانند دنده – هر چوب کج) که جمعش احناء است و تصغیر کلمه اسم (سمی) می آید پس طبق قاعده ای که در ادبیات عرب مشهوراست که می گویند جمع و تصغیر ، کلمه را به اصل خود باز می گردانند اصل اسم (سمو) می باشد. ب : مشتق از وسم (علامت گذاری کردن) و سمه (علامت) است. از بین این دو قول ، قول اول صحیح تر است زیرا اولا بر کلمات محذوف الفاء مانند : (صله و وصل) و (عده و وعد) همزه وصل داخل نمی شود وثانیا اگر اسم مشتق از وسم و سمه بود تصغیرش وسیم می آمد البته ناگفته نماند که از نظر معنا قول دوم بهتر است زیرا اسم لفظی است که دلالت بر مسمی می کند و علامت بر مسمی است لذا ابی البقاء بعد از بیان قول دوم می گوید : و هذا صحیح فی المعنی فاسدا اشتقاقا!!1!! ضمنا عرف نیز همین معنا (اللفظ الدال علی الشیء) را از اسم می فهمد گرچه برای قول اول نیز وجوهی ذکر شده است از جمله اینکه : اسم را اسم گویند زیرا لفظ بعد از نامگذاری معنا پیدا می کند و از بی معنا بودن خارج می شود و علو و ارتفاع می یابد یا اینکه مفهوم هر اسمی بعد از نامگذاری از مرحله خفا و پنهانی به مرحله بروز و ظهور ارتفاع می یابد. از مطالب گذشته دانسته شد که بنابر قول اول وزن کلمه اسم (افع) و بنابر قول دوم وزن آن (اعل) است. همزه اسم همزه وصل است و از حروف اصلی کلمه نیست و در موقع اتصال به کلمه دیگر در تلفظ حذف می شود و تنها در بسم الله این همزه در کتابت نیز حذف می شود و علت آن را کثرت استعمال گفته اند پس در باسم ربک و لاسم الله برکه و نظائر اینها همزه در تلفظ حذف می گردد. 2- الله : اسمی است که علم برای ذات اقدس الهی . برخی این کلمه را اسمی جامد و گروهی آن را مشتق می دانند و دسته دوم در مبدأ اشتقاق آن اقوال متعددی ذکر نموده اند!!2!! : الف : مشتق از الوهیه (عبادت نمودن – پرستیدن) است بنابراین الله یعنی کسی که پرستش حق اوست و سزاوار پرستیدن است. ب : مشتق از ماده وله (متحیر و سرگشته گردیدن) پس الله یعنی کسی که عقول از درک کنه او حیرانند. ت : مشتق از اله (درخواست کمک کردن) پس الله یعنی کسی که خلق در حوائج خود به سوی او فزع می کنند و از او کمک می جویند. ث : مشتق از اله (آرامش یافتن – امان دادن) پس الله یعنی کسی که خلق با او و یاد او آرامش می یابد. ج : مشتق از لاء (پوشیده شدن – بلند گردیدن) پس الله یعنی کسی که چگونگی او برای فهمها در پرده و پوشیده است. در نحوه ساخته شدن لفظ الله دو قول ذکر شده است : الف : الله در اصل الاه بوده همزه اول آن حذف شده و الف و لام به عنوان عوض لازم به جای آن آمده است سپس بین دو لام ادغام صورت گرفته است. ب : الله در اصل لاه بوده و بر وزن فعل (و اصل لاه (لیه) بود) سپس الف و لام برای تفخیم و تعظیم بر لاه وارد شده است و بین دو لام ادغام صورت گرفته و این الف و لام برای تعریف نیست . تذکر : (اسم خاص ممکن است از آغاز برای موجود معینی وضع شود و سابقه معنای عامی نداشته باشد و ممکن است قبل از اینکه به صورت (علم شخصی) در آید به صورت اسم یا صفت عام به کار رود مانند : محمد و علی که سابقه وصفیت دارند اینگونه اسماء نیز هنگامی که وضع جدیدی به عنوان (علم شخصی) پیدا کردند همان حکم دسته اول را خواهند داشت . بنابراین لفظ جلاله (الله) خواه جامد باشد و خواه مشتق اکنون که به صورت علم شخصی به کار می رود معنایی جز ذات اقدس الهی ندارد ولی چون ذات احدیت قابل ارائه نیست برای شناساندن معنای الله عنوانی را معرفی می کنند که مخصوص پروردگار متعال باشد مانند (ذات مستجمع جمیع صفات کمالی) نه اینکه اسم جلاله برای مجموعه این مفاهیم وضع شده باشد پس پژوهش درباره ماده و هیئت این کلمه نمی تواند به فهمیدن معنای آن به عنوان علم شخصی کمکی بکند)!!1!!. 3- الرحمن الرحیم : این دو کلمه از ماده رحمه (مهربانی کردن) مشتق شده است.رحمت در آدمیان همراه با رقت قلب است که از دیدن شخص محتاج عارض می شود و آدمی را به احسان وام می دارد ولی رحمت در خداوند به معنای احسان ، نعمت ، عطا و فیض می باشد زیرا خداوند با رقت و انفعال وصف نمی شود . رحمن صفت مخصوص به خداوند است اما رحیم رد مورد غیر خدا نیز به کار می رود .برخی می گویند : رحمن و رحیم هردو صیغه مبالغه اند اما رحمان در مبالغه رساتر از رحیم است و مبالغه بیشتری را می رساند.!!2!! برخی دیگر رحمان را صیغه مبالغه می دانند که دلالت بر کثرت دارد و رحیم را صفت مشبهه می دانند که دلالت بر ثبوت دارد و لذا مناسب است که رحمن دلالت بر رحمت کثیره ای که بر مومن و کافر افاضه می شود کند (رحمت عامه) و رحیم دلالت بر نعمت دائمی و رحمت ثابتی که بر مومن افاضه می شود داشته باشد!!3!!.بعضی نیز قائل به علمیت رحمن می باشند (ظاهرا مراد اینها این است که رحمن علم منقول از صیغه مبالغه است) از کسانی که بر قول به علمیت رحمن پافشاری نموده است ابن هشام است . او قائل است که رحمان به عنوان صفت استعمال نشده و تنها در ضرورت شعری مجرد از الف و لام به کار می رود!!4!! و ظاهر این حرف با علم منقول بودن سازگار نیست . بحثی در منصرف یا غیر منصرف بودن رحمان : از مطالب گذشته دانسته شد که بین اهل ادب در مورد رحمان دو نظر وجود دارد : 1- صفت بودن 2- علم بودن اما قائلین به صفت بودن رحمان نیز دو دسته اند : الف : گروهی می گویند اگر الف و نون زائده در صفت یافت شود در صورتی آن صفت غیر منصرف می شود که مونثش با تاء نباشد خواه مونثش بر وزن فعلی باشد مانند : سکران ، سکری و خواه اصلا مونثی نداشته باشد مانند : رحمان و لحیان (ریش بزرگ) پس بنابراین نظر ، رحمان غیر منصرف است بنابر وصفیت و الف و نون زائده . ب: گروهی دیگر گویند : اگر الف و نون زائده در وصف یافت شود در صورتی آن وصف غیر منصرف می شود که مونثش بر وزن فعلی باشد بنابراین رحمان که اصلا مونثی ندارد منصرف است. اما قائلین به علمیت رحمان دو دسته اند : الف : گروهی گویند : رحمان در غیر ضرورت هرگز بدون الف و لام به کار نمی رود پس بحث از غیر منصرف بودن آن ، خارج از کلام عرب و بحثی بدون فائده است . ب : گروهی دیگر گویند : رحمان در غیر ضرورت بدون الف و لام به کار می رود بنابراین به خاطر علمیت و الف و نون زائده غیر منصرف می باشد .البته ما قائل یا قائلین به این قول را نیافتیم و تنها از این جهت که این قول نیز می تواند قائلی داشته باشد آن را مطرح نمودیم . ترکیب : (بسم الله) جار و مجرور و (اسم) مضاف و الله مضاف الیه . این جار و مجرور متعلق است به عامل محذوف یا در محل نصب است بنابر مفعولیت (مفعول به واسطه) برای فعل محذوف به تقدیر : ابدء بسم الله و یا در محل رفع است بنابر خبر بودن برای مبتدای محذوف به تقدیر : ابتدائی کائن بسم الله باء در بسم الله را برخی باء الصاق و برخی باء استعانت گرفته اند . به گروه دوم این اشکال را وارد نموده اند که باء استعانت در کلام عرب با آلت و وسیله انجام دادن فعل وارد می شود مانند : کتبت بالقلم و در بسم الله اینگونه نیست . در جواب این اشکال گفته شده است که : از آنجا که فعل در صورتی بر وجه اکمل انجام شود که با نام خداوند انجام شده باشد اسم خداوند حکم آلت و وسیله ای را دارد که با آن فعل به گونه اکمل و اتم انجام می پذیرد لذا باء را می توان باء استعانت گرفت . (الرحمن) صفت برای الله (الرحیم) صفت دوم برای الله . این ترکیب بنابر این است که الرحمن را از نظر صرفی وصف بدانیم اما اگر آن را علم بدانیم (چنانکه ابن هشام در مغنی اللبیب می گوید) الرحمن بدل مطابق می شود برای الله و الرحیم صفت برای الرحمن می باشد نه صفت برای الله زیرا بدل بر نعت مقدم نمی شود (اگر برای اسمی بخواهیم چند تابع بیاوریم قاعده در ترتیب این است : اول : صفت دوم: تاکید سوم : بدل یا عطف بیان چهارم : عطف نسق) به هر حال جمله بسم الله الرحمن الرحیم استینافیه است و محلی از اعراب ندارد. ترجمه : از چه چیزی گفتگو می کنند [از یکدیگر می پرسند] از آن خبر بزرگ آن خبری که آنان در آن اختلاف کنندگانند . لغات : 1- عم : از چه ؟ لفظ عم مرکب است از (عن) که از حروف جاره است و (ما) که اسم استفهام است نون و میم به خاطر قرب المخرج بودن در هم ادغام شده و الف ما حذف گردیده است . قاعده : (ما) ی اسمیه بر دو قسم است : الف : اخباریه مانند (ما) ی موصوله و شرطیه . ب : انشائیه مانند (ما) ی استفهامیه . قسم اول اگر مجرور به حرف جر یا مجرور بالاضافه شود تغییری در آن حاصل نمی شود اما در قسم دوم در صورت مجرور شدن چه به حرف جر و چه بالاضافه واجب است (الف) از آخر (ما) حذف شود و باقی ماندن الف الف شاذ است و علت این حذف یا حصول تخفیف است زیرا (ما) ی استفهامیه کثیرا مجرور واقع می شود و یا برای فرق بین (ما) ی اسفتهامیه (انشائیه) و اخباریه است . اگر (ما) ی استفهامیه مجرور به حرف جر شود در حال وقف الحال هاء سکت جائز است مانند : لمه ، بمه و اگر به اضافه اسم مجرور شود الحاق هاء سکت واجب است مانند : جئت مجیء مه یعنی : آمدی به چه نوع آمدنی ؟ به عبارت دیگر : چگونه آمدی؟ (حروف جاره ای که (ما)ی اسفتهامیه را جر می دهند هشت حرف است : 1- عن (عم) 2- من (مم) 3- باء (بم) 4- لام (لم) 5- فی (فیم) 6- الی (الی م) 7- علی (علی م) 8 - حتی (حتی م) گاهی بدون اینکه ما مجرور واقع شود الف حذف می گردد مانند حدیث زیر : جاء رجل الی رسول الله (ص) فقال : یا رسول الله ما العلم ؟ قال : الانصات قال ثم مه ؟ قال : الاستماع قال: الحفظ قال : ثم مه؟ قال : العمل به قال: ثم مه یا رسول الله ؟ قال : نشره . 2- یتساءلون : از یکدیگر می پرسند –گفتگو می کنند – فعل مضارع از باب تفاعل و لازم است و به وسیله (عن) متعدی شده است . باب تفاعل در چندین معنا به کار برده می شود که از آن معانی سه معنا در اینجا مناسبت دارد : الف : مشارکت که معنای غالبی این باب است بنابراین یتساءلون به معنای از یکدیگر می پرسند یا گفتگو می کنند است. ب : تدریج بنابراین معنا یتساءلون به معنای به تدریج و پیاپی می پرسند است . ت : معنای ثلاثی مجرد که بنابراین یتساءلون به معنای می پرسند است. یادآوری : هیچیک از پرسشهایی که در قرآن کریم از طرف پروردگار می شود استفهام حقیقی نیست زیرا خداوند دانای نهان و آشکار و بی نیاز از پرسش است بلکه هریک به تناسب مورد ، معنا و هدف دیگری دارد و در این آیه نیز استفهام بر تعظیم شأن آن چیزی که از آن تساول کرده اند دلالت دارد. 3- نبأ : خبر – خبر مهم درخور توجه – راغب گوید : نبأ خبری است که دارای فائده بزرگی باشد و از آن علم یا ظن قوی حاصل شود حق خبری که به آن نبأ گفته می شود این است که عاری از کذب باشد مانند: خبر متواتر و خبری که از جانب خداوند یا پیامبر داده می شود . این کلمه ثلاثی مجرد است و جمع آن انباء می آید . 4- عظیم : بزرگ – باعظمت – صفت مشبهه است. 5- مختلفون : اختلاف کنندگان – جمع مذکر سالم و مفرد آن مختلف اسم فاعل است از باب افتعال . ترکیب : (عم) جار و مجرور متعلق به یتساءلون (یتساءلون) فعل و فاعل و این جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (عن النبأ) جار و مجرور ، محتمل است این جار و مجرور متعلق به یتساءلون محذوف باشد در این صورت این جمله استیناف بیانی است و محلی از اعراب ندارد و محتمل است که این جار و مجرور بدل از عم باشد در این صورت متعلق است به یتساءلون مذکور البته این احتمال مبتنی بر این است که بدل گرفتن عن النبأ را از عم جائز بدانیم . توضیح اینکه قاعده در باب بدل این است که هرگاه مبدل منه اسم استفهام باشد باید همزه استفهامی روی بدل درآورده شود چنانکه ابن مالک گوید : و بدل المضمن الهمزیلی همزا کمن ذا اسعید ام علی و در اینجا در صورتی می توان عن النبأ را بدل از عم گرفت که قائل به حذف همزه از ماقبل عن النبأ شویم .(العظیم) صفت برای النبأ در صورتی که نبأ به معنای خبر بزرگ و مهم باشد نه مطلق خبر ، کلمه العظیم صفت تاکیدی است (الذی) اسم موصول در محل جر صفت دوم برای النبأ(هم) مبتدا (فیه) جار و مجرور متعلق به مختلفون (مختلفون) خبر برای هم و جمله هم ... صله برای الذی است و محلی از اعراب ندارد. ترجمه : نه چنین است بزودی آگاه شوند (4) باز البته بزودی خواهند دانست(5) لغات : 1- کلا : نه چنین است . کلا در قرآن کریم سی و سه بار به کار رفته است و در بیشتر موارد حرف ردع است و ردع به معنای منع نمودن و بازداشتن است و حرف ردع برای باز داشتن مخاطب از گفتار یا پنداری که دارد می آید . نا گفته نماند که کلا همیشه برای ردع نیست بلکه معانی دیگری نیز برای آن ذکر نموده اند از جمله : 1- به معنای (الا)ی اسفتاحیه (تنبیهی) به معنای هان – بهوش باشید 2- به معنای حقا (به راستی) 3- حرف جواب (آری) 4- هرگز – به هیچ وجه (به نظر می رسد که این معنا همان معنای ردع باشد) 2- سیعلمون : بزودی می دانند – فعل مضارع مقرون به حرف تنفیس از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی دو مفعولی و از افعال قلوب است و در صورتی که به معنای شناختن باشد متعدی یک مفعولی است . ترکیب : (کلا) حرف ردع (سیعلمون) سین حرف تنفیس که فعل مضارع را خالص در استقبال می کند و یعلمون فعل و فاعل جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد این جمله مفید ردع و وعید (وعده به شر- ترساندن) است ردع به وسیله کلا و وعید به وسیله سیعلمون (ثم) حرف عطف (کلا سیعلمون) مانند آیه قبل و این آیه تأکیدی لفظی است برای آیه ماقبل. قاعده : زمانی که جمله ای تاکیدی لفظی برای جمله دیگر واقع می شود اکثراً جمله موکد مقرون به حرف عطف می گردد. ترجمه : آیا زمین را بستری نگرداندیم (6) و کوهها را میخهایی ننمودیم(7) و شما را جفت جفت [مرد و زن] آفریدیم(8) و خوابتان را مایه آسایش شما گرداندیم(9) و شب را پوششی دادیم(10) و روز را هنگام زندگی و معاش گرداندیم(11) و در بالای سرتان هفت آسمان استوار ساختیم(12) و چراغی پر تلألو آفریدیم (13) و از فشرنده ها [ابرها یا بادها] آبی بسیار ریزان فرو فرستادیم (14) تا به سبب آن آب دانه و گیاه بیرون آوریم (15) و باغهایی با درختانی درهم پیچیده و انبوه(16) لغات : 1- لم نجعل : نگرداندیم – قرار ندادیم – فعل مضارع منفی به لم (فعل جحد) است از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل . جعل در صورتی که به معنای تصییر باشد متعدی دو مفعولی و در صورتی که به معنای خلق باشد متعدی یک مفعولی است و در اینجا هر دو احتمال داده می شود و بنابرمعنای اول لم نجعل به معنای لم نصیر و بنابر معنای دوم ، به معنای لم نخلق است. 2- ارض : زمین – اسم ثلاثی مجرد و مونث مجازی است . 3- مهاد : بستر – گاهواره – محل آماده شده برای زندگی و پرورش (پرورشگاه) – اسم ثلاثی مزید است . این کلمه در اینجا لفظی است مفرد به معنای مهد .فیومی در (المصباح المنیر) گوید : المهد و المهاد : الفراش (بستر) البته گاهی مهاد به عنوان جمع برای مهد استعمال می شود. 4- جبال : کوهها – جمع مکسر و مفردش جبل است . 5- اوتاد : میخها – جمع مکسر است و مفرد آن وتد – وتد – وتد می آید . 6- خلقنا : آفریدیم – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است . 7- ازواج : جفتها – جمع مکسر است برای زوج . ابن اثیر می گوید : به هریک از دو چیزی که با یکدیگر اقتران و پیوستگی دارند زوج گفته می شود خواه شکل یکدیگر باشند و خواه نقیض یکدیگر . زوجه لغت ردیء و پستی است و جمع آن زوجات است (راغب) لذا در قرآن کریم زوجه و زوجات به کار نرفته است. 8- نوم : خواب – اسم ثلاثی مجرد. 9- سبات : آرامش – آسایش – آرام گرفتن – مصدر ثلاثی مجرد است (سبت یسبت) راغب گوید: اصل سبت به معنای قطع نمودن و بریدن است . بنابراین معنای آیه چنین است : (خواب را باعث قطع حواس از ادراک و احساس و تعطیل کار و فعالیت ساختیم) خلاصه اینکه سبات آن آرامش عمومی و آسایش همه جانبه ای است که بر انسان حاکم می شود. 10- لیل : شب – اسم ثلاثی مجرد است (رجوع شود به آیه 1 سوره لیل). 11- لباس : پوشش- جامه و پوشیدنی – لباس در اصل مصدر است اما به معنای اسم مفعول (ملبوس) به کار می رود . مجمع البیان گوید : لباس به هر چیزی که صلاحیت برای پوشیدن داشته باشد گفته می شود خواه پیراهن باشد یا زره و یا غیر اینها. 12- نهار : روز (رجوع شود به آیه 2 سوره لیل) 13- معاش : یا مصدر میمی به معنای زندگانی کردن و یا اسم زمان است به معنای وقت و زمان زندگی . احتمال دوم مناسب تر است زیرا بنابر احتمال اول باید مضافی در تقدیر گرفت مثل : وقت معاش. 14- بنینا : ساختیم – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است. 15- فوق : بالا – یکی از جهات ششگانه و از ظروف لازم الاضافه است. 16- سبع : هفت – اسم ثلاثی مجرد و از اسماء اعداد است و در اینجا مراد هفت آسمان است. 17- شداد : جمع مکسر است و مفردش شدید (صفات مشبهه به معنای سخت و محکم) است . کلمه شدید بر شداد و اشداء و شدود جمع بسته می شود. 18- سراج : چراغ – به هر چیز روشن کننده و نور دهنده نیز گفته می شود – این کلمه اسم ثلاثی مزید است و در قرآن کریم چهار بار به کار رفته است که در سه مورد آن از خورشید تعبیر به سراج شده (فرقان /61 – نوح/ 16 – نبأ/13) و در یک مورد از پیامبر اکرم(ص) به عنوان سراجاً منیراً یاد شده است (احزاب / 45 و 46) . 19- وهاج : پر تلألو- بسیار منتشر کننده نور و حرارت – صیغه مبالغه است. 20- انزلنا : فرو فرستادیم – فعل ماضی از باب افعال و متعدی یک مفعولی است. 21- معصرات : فشارنده ها – جمع مونث سالم ، و مفرد آن معصره است . (معصره اسم فاعل است از باب افعال به معنای فشارنده ، فشرنده) در اینکه مراد از معصرات در آیه چیست ؟ و احتمال داده می شود : الف : مراد ابرها است که در اثر باد و عوامل دیگر یکدیگر را می فشارند . ب : مراد بادها است که در این صورت (من) در من المعصرات به معنای (باء سببیه) است یعنی : فرو فرستادیم به سبب بادهایی که فشرنده ابرها هستند آبی به غایت ریزان را . 22- ماء : آب – اسم ثلاثی مجرد است بر وزن فعل . اصل آن موه بده و (واو) متحرک ماقبل مفتوح قلب به الف شده و چون الف و هاء هردو از حروف خفیه اند و در کنار هم واقع شده اند هاء را به همزه تبدیل کرده اند (حروف خفیه عبارتند از هاء و حروف مد و وجه تسمیه آنها به حروف خفیه این است که این حروف هنگام ادا شدن از شدت سبکی به نظر می رسد که مخفی می گردند). 23- ثجاج : بسیار ریزان – صیغه مبالغه است و فعل آن ثج یثج که مصدرش ثجوج و ثجیج است گاه لازم استعمال می شود به معنای روان شدن و گاه متعدی به معنای روان کردن . 24- لنخرج : تا برون آوریم – فعل مضارع متکلم مع الغیر است از باب افعال و متعدی یک مفعولی است . در اینجا منصوب به ان مقدر شده است زیرا بعد از لام تعلیل قرار گرفته است. 25- حب : دانه – دانه مانند جو و گندم و ارزن و هر هسته که میوه بر گرد خود ندارد بر خلاف نوی که هست است و جوف میوه مانند بادام و پسته و خرما و زردآلو. این کلمه اسم ثلاثی مجرد است. 26- نبات : گیاه – آنچه که روئیده می شود – روییدنی – نبت و نبات در اصل مصدرند برای نبت ینبت و لازم (به معنای روییدن) و متعدی( به معنای رویاندن) استعمال می شوند. 27- جنات : باغها – جمع مونث سالم است و مفردش جنه می آید و جمع مکسر جنه بر جنان می آید . فعل جن یجن که مصدرش جن و جنون است به معنای پوشیدن و پنهان نمودن است و متعدی یک مفعولی است . باغ را جنه گویند زیرا پوشیده از درختان است ، پری را جن گویند زیرا موجودی است پوشیده و نامرئی ، قلب و دل را جنان گویند زیرا قلب در سینه پنهان است ، به کودک در شکم نیز به خاطر پنهان بودنش جنین گفته می شود و مجنون کسی را گویند که آثار عقل در او دیده نمی شود یعنی عقل او پوشیده و پنهان شده است و سپر را چون سر و گردن جنگو را می پوشاند جنه گفته اند. 28- الفاف : در هم پیچیده ها – جمع مکسر است و مفردش لفیف یا لف است نظیر (شریف و اشرف) و (سر و اسرار) برخی قائلند که الفاف اسم جمع است و مفردی ندارد. ترکیب : (أ)حرف استفهام (استفهام تقریری)(لم)حرف نفی و قلب و جزم (نجعل) فعل و فاعل (الارض) مفعول اول (مهادا) مفعول دوم (و) حرف عطف (الجبال اوتادا) عطف بر الارض مهادا . این ترکیب بنابراین است که نجعل از افعال تصییر باشد اما بنابر اینکه لم نجعل به معنای لم نخلق باشد (الارض) مفعول به و (مهادا) حال می باشد برای الارض و (الجبال)عطف بر الارض و (اوتادا) حال برای الجبال به هر حال جمله الم نجعل ... جمله ای است استینافیه و محلی از اعراب ندارد (و) حرف عطف (خلقناکم) فعل و فاعل و مفعول (ازواجا) حال برای کم (و) حرف عطف (جعلنا) فعل و فاعل از افعال تصییر (نومکم) مضاف و مضاف الیه مفعول اول (سباتا) مفعول دوم آیات 10 و 11 نیز مانند آیه 9 ترکیب می شود و این چهار آیه ( 8-9-10-11) هیچیک محلی از اعراب ندارند زیرا به آیه 6 عطف شده اند (و) حرف عطف (بنینا) فعل و فاعل (فوقکم) مضاف و مضاف الیه مفعول فیه برای بنینا (ظرف متعلق به بنینا) (سبعا) مفعول به برای بنینا به تقدیر : بنینا سبع سموات است که تمیز عدد در اینجا حذف شده است (شدادا) صفت برای سبعا و جمله بنینا ... عطف بر جمله الم نجعل شده است لذا محلی از اعراب ندارد. (و) حرف عطف (جعلنا) فعل و فاعل و جعلنا به معنای خلقنا است پس متعدی یک مفعولی است (سراجا) مفعول به(وهاجا) صفت برای سراجا.جمله نیز مانند جمله سابق محلی از اعراب ندارد (و) حرف عطف (انزلنا) فعل و فاعل (من المعصرات) جار و مجرور متعلق به انزلنا (ماء) مفعول به برای انزلنا (ثجاجا) صفت برای ماء (ل) لام تعلیل به معنای کی است و ان بعد از آن در تقدیراست و فعل مضارع بعد از لام منصوب به همان ان مقدر است (نخرج) فعل و فاعل و این جمله به وسیله ان به تاویل مصدر برده می شود و این مصدر مجرور به لام است تقدیر : لاخرجنا به ... و این جار و مجرور متعلق به انزلنا است (به) جار و مجرور متعلق به نخرج (حباً) مفعول به برای نخرج (و) حرف عطف (نباتاً) عطف برای حباً (و) حرف عطف (جنات) عطف برای حباً و علامت نصبش کسره است زیرا با الف و تاء جمع بسته شده است (الفافا) صفت برای جنات البته الفاف صفت درختها است اما مجازاً به خود باغ نسبت داده شده یعنی : باغهایی که درختانش از کثرت به یکدیگر پیچیده شده اند. ترجمه : همانا روز داوری هنگام سر رسید و وعده گاه زمانی معینی است(17) روزی که در صور دمیده شود و دسته دسته بیایید(18) و آسمان گشوده شود پس درهایی باشد(19) و کوهها را انداخته شود پس سراب گردد(20) لغات : 1- یوم : روز – از ظرف زمان متصرف است . این ظرف ، دائم الاضافه نیست اما زمانی که اضافه می شود گاه به مفرد و گاه به جمله اضافه می گردد . یوم به معنای مطلق وقت و زمان نیز می آید (در قرآن مجید غالبا به معنای مطلق وقت و زمان آمده است و آنکه در مقابل شب گفته می شود نهار است) به نظر می رسد که در این آیه و آیه بعد نیز در معنای دوم (مطلق وقت و زمان) استعمال شده باشد. جمع یوم بر آیام می آید که در اصل ایوام بوده است. 2- فصل : جدا کردن – بریدن – جدا شدن – مصدر ثلاثی مجرد است و هم به صورت لازم (جدا شدن) و هم به صورت متعدی (جدا کردن) استعمال می شود به قضاوت و داوری کردن نیز فصل گفته می شود زیرا قضاوت و حکم ، دو طرف دعوا را از هم جدا می کند یا کشمکش بین آن دو را می برد و قطع می کند . همچنین روز قیامت هم به لحاظ جدا شدن حق از باطل در آن روز و یا به لحاظ حکم و قضاوت به حق ، یوم الفصل نامیده شده است . بنابراین می توان گفت که در این موارد مصدر به معنای اسم فاعل (فاصل : جدا کننده) به کار رفته است. 3- میقات : هنگام سر رسید یا آغاز کار- زمان معین و محدودی است که بناست در آن وقت کاری انجام شود – وعده گاه زمانی-گاهی نیز مجازا به مکانی که برای اجتماع در آن مکان وقتی معین شده است میقات گفته می شود مانند : مواقیت حج یعنی جاهایی که برای بستن احرام معین شده است. 4- ینفخ : دمیده می شود – فعل مضارع مجهول از ثلاثی مجرد است معلوم آن از باب فعل یفعل است این فعل گاه متعدی بنفسه و گاه به واسطه (فی) استعمالمی گردد. 5- صور : شیپور – اسم ثلاثی مجرد و اسم آلت جامد است. 6- تاتون : می آیید – فعل مضارع است از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است . در اصل تاتیون بود پس از سلب کسره تاء ، ضمه یاء به تاء نقل شد و یاء در التقاء ساکنین حذف گردید (رجوع شود به صرف ساده قاعده دوم از قواعد اعلال) 7- افواج : گروهها – دسته ها – جمع مکسر است برای فوج . 8- فتحت : گشوده شد- فعل ماضی مجهول از ثلاثی مجرد است این فعل متعدی یک مفعولی است و در اینجا مستقبل محقق الوقوع نازل منزله ماضی قرار گرفته است لذا در ترجمه فارسی آن گفته می شود : گشوده شود. 9- سماء : آسمان – هر چیز که بالای سر باشد – راغب گوید : سماء هرچیزی بالای آن است و لذا به سقف خانه و پشت اسب نیز سماء گفته می شود . سماء اسم ثلاثی مزید است و مذکر و مونثش یکسان است و در اصل سماو بوده از ریشه سمو (بلند گردیدن) ، واو چون بعد از الف زائده و در کنار واقع شده بود قلب به همزه شد. 10- کانت : گفته اند که کانت در این آیات به معنای صارت آمده است. 11- سیرت : راه انداخته شده – برده شده – فعل ماضی مجهول از باب تفعیل و متعدی یک مفعولی است. 12- سراب : آب نما – کور آب – تصویری از آب (تصویر وهمی) که هنگام نیمروز و در شدت گرما در بیابان در اثر انعکاس نور آفتاب و شکست نور از دور به چشم می آید .کلمه سراب مجازا بر هر چیزی که حقیقتی ندارد اما انسان توهم حقیقی بودن آن را دارد اطلاق می شود . ظاهراً مراد از سراب دراین آیه همین معنای مجازی یعنی : شیء بی حقیقت است . توضیح اینکه : کوهها در روز قیامت در نظر بیننده ، کوه هستند اما در حقیقت از آنجا که اجزای آنها متفرق شده است وبه تعبیر قرآن ریز ریز شده و به صورت پشم رنگین حلاجی شده در آمده اند کوه نیستند بلکه به صورت کوه به چشم می آیند . این کلمه اسم ثلاثی مزید است . 13- ابواب : درها – جمع مکسر برای باب (باب در اصل بوب بوده ، (واو) متحرک ما قبل مفتوح درآن قلب به الف شده است). ترکیب : (ان) حرف مشبه بالفعل (یوم الفصل) مضاف و مضاف الیه اسم ان (کان) فعل ناقص و ضمیر مستتر اسمش (میقاتاً)خبر کان و جمله کان ... در محل رفع خبر برای ان و کل جمله ان ... مستأنفه است و محلی از اعراب ندارد (یوم) بدل با عطف بیان برای یوم الفصل یا برای میقاتا و محتمل است که مفعول به برای (اعنی) مقدر و یا مفعول فیه برای (تأتون) باشد . به هر حال کلمه یوم مضاف است (ینفخ) فعل مجهول (فی الصور) جار و مجرور متعلق به ینفخ و در محل رفع ، نایب فاعل برای ینفخ و این جمله در محل جر مضاف الیه برای یوم (ف) حرف عطف (تأتون)فعل و فاعل جمله در محل جر عطف بر جمله ینفخ شده است (افواجا) حال برای فاعل تأتون (و) حرف عطف (فتحت السماء) فعل مجهول و نایب فاعل جلمه در محل جر عطف بر جمله ینفخ ... یا تأتون (ف)حرف عطف (کانت ابوابا) فعل ناقص با اسم و خبرش ، جمله در محل جر مانند جمله ماقبل (و سیرت الجبال فکانت سرابا) مانند آیه ماقبل ترکیب می شود. ترجمه : همانا که دوزخ کمینگاهی است (21) برای سرکشان بازگشتگاهی است(22) که در آن ، سالهای پی در پی درنگ و اقامت کنند (23) در آن دوزخ خنکی و نوشیدنی نچشند (24) مگر آب جوشان و خونابه و چرک (25) پاداشی در خور کردار و مناسب اعمال(26) لغات : 1- جهنم : دوزخ – خانه عذاب – برخی بر آنند که این کلمه کلمه ای است در اصل عبرانی و معرب کهنام است و برخی دیگر آن را عربی می دانند چنانکه عرب گوید : رکیه جهنام به معنای چاه گود و عمیق و دوزخ به واسطه عمیق بودن ، جهنم خوانده شده است و به هر حال این کلمه غیر منصرف است اما بنابر قول اول اسباب منع صرف آن عبارتند از : 1- علمیت 2- عجمه و بنابر قول دوم علمیت و تأنیث معنوی آن را غیر منصرف نموده اند. 2-مرصاد : کمینگاه – راه و جایی که در آن انتظار دشمن را کشند – راغب گوید: (مرصاد مانند مرصد اسم مکان است به معنای کمینگاه با این فرق که مرصاد به مکانی گفته می شود که مخصوص کمین نمودن است (یعنی به عنوان کمینگاه ساخته شده است) اما مرصد به هر مکانی که در آن کمین کنند اطلاق می شود)محتمل است که مرصاد صیغه مبالغه باشد به معنای بسیار کمین کننده مانند معطار (کسی که بسیار عطر مالیده) و معمار (کسی که بسیار آبادکننده است)بنابر معنای اول مراد از آیه این است که جهنم کمینگاهی است که فرشتگان عذاب در آن به کمین کفار و مجرمین ایستاده اند و بنابر معنای دوم مراد این است که : خود جهنم در کمین گنهکاران است. 3- طاغین : تجاوز کنندگان – از حد گذرندگان – جمع مذکر سالم است برای طاغی – طاغ دراصل طاغیین بود ، بعد از سلب حرکت غین و نقل حرکت یاء به غین یا در التقاء ساکنین افتاد طاغین شد . به گناهکار و سرکش از آن جهت طاغی گفته می شود که او از حد خود که انسانیت و نکوکاری است تجاوز نموده است. 4- مآب : بازگشتگاه – محل بازگشت – در اصل مأوب بوده بعد از نقل حرکت (واو) به همزه ماقبل ، واو قلب به الف شده است . این کلمه به عنوان مصدر میمی (بازگشتن) و اسم زمان (زمان بازگشت) و اسم مکان (مکان بازگشت) به کار می رود اما در اینجا اسم مکان است. 5- لابثین : درنگ کنندگان – اقامت کنندگان –جمع مذکر سالم برای لابث . 6- احقاب : سالیان دراز پی در پی – جمع مکسر است و مفردش حقب یا حقب است کلمه حقبه نیز با این دو هم معنا است و بر حقب و حقوب جمع بسته می شود . راغب گوید که : (صحیح این است که حقبه مدت زمان مبهمی است) . 7- لایذوقون : نمی چشند – فعل مضارع منفی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است. 8- برد : سردی – خنک – به معنای خواب نیز می آید زیرا در خواب بدن سرد می شود . این کلمه گاه مصدر است به معنای سرد کردن و فعلش برد یبرد است که متعدی یک مفعولی است و گاه صفت مشبهه است به معنای سرد و خنک نقیض گرم که در اینصورت از برد یبرد که مصدرش بروده است گرفته شده است در اینجا هردو معنا مناسب است با این تفاوت که اگر برد را به معنای اول بگیریم باید گفت که مصدر در معنای اسم فاعل به کار گرفته شده است . برخی نیز برد را در این آیه به معنای خواب دانسته اند . 9- شراب : آشامیدنی – نوشیدنی – اسم ثلاثی مزید است . 10- حمیم : آب بسیار داغ – صیغه مبالغه است . راغب گوید : به آب گرمی که از منبع خود خارج می شود حمه گفته می شود و به همین لحاظ به عرق بدن حمیم گویند وحمام را به خاطر وجود آب گرم در آن و یا به جهت اینکه سب عرق کردن است به این نام نامیده اند. 11- غساق : چرک و خونی که از زخم جاری می شود – صیغه مبالغه است از ماده غسقان (روان شدن و ریختن) 12- جزاء : پاداش دادن – مصدر ثلاثی مجرد است و در اصل جزای بوده (یاء) چون بعد از الف زائده و در کنار واقع شده بود قلب به همزه شد. 13- وفاق : موافق – در اصل مصدر سماعی است برای باب مفاعله به معنای سازگار بودن و مناسب بودن اما در اینجا برای رساندن مبالغه به معنای وصفی (موافق) به کار رفته است. ترکیب : (ان) حرف مشبه بالفعل(جهنم) اسم ان (کانت مرصادا) فعل ناقص با اسم و خبرش ، جمله در محل رفع خبر برای ان و جمله ان ...مستأنفه است و محلی از اعراب ندارد (للطاغین) جار و مجرور متعلق به مرصاد و یا اینکه متعلف است به عامل محذوف صفت است برای مرصاد (مآبا) خبر دوم برای کانت (لابثین) حال است برای ضمیر در طاغین و این حال را حال مقدره می نامند (حال مقدره حالی را گویند که زمانش آینده است) (فیها) جار و مجرور متعلق به لابثین (احقابا) مفعول فیه زمانی و متعلق به لابثین است (لا) حرف نفی (یذوقون) فعل و فاعل (فیها) جار و مجرور متعلق به لا یذوقون (بردا) مفعول به برای لایذوقون (و) حرف عطف (لا) زائده یا به معنای غیر. قاعده : هرگاه (واو) عاطفه مسبوق به نفی باشد و از واو قصد معیت نشده باشد واو عاطفه مقرون با لا می شود مانند : ماقام زید و لاعمر . در این صورت بصریون این لا را زائده می دانند و آن را مفید تأکید نفی می دانند و کوفیون معتقدند که لا در این صورت به معنای غیر است . در اینجا نیز (واو) واو معیت نیست و مسبوق به نفی است بنابراین در لا دو نظر وجود دارد. (شرابا) معطوف به بردا (الا) حرف استثنا (حمیما) بدل از شرابا زیرا کلام غیر موجب است و مستثنا منه مذکور می باشد و نحویون گفته اند که در چنین کلامی بدل گرفتن افصح است برخی گفته اند که نصب حمیما به خاطر مستثنای منقطع بودن است . (و)حرف عطف (غساقاً) عطف بر حمیماً (جزاءً) یا مفعول مطلق نوعی است برای عامل محذوف به تقدیر : یجزون جزاء موافقا و یا مفعول له است و یا حال . بنابر احتمال اول جمله مستأنفه است و محلی از اعراب ندارد و بنا بر دو احتمال دیگر جزاء جمله نیست بلکه جزء جلمه لا یذوقون می باشد و جمله لا یذوقون ... در محل نصب است بنابر حال بودن برای ضمیر در لابثین و یا بنابر صفت بودن برای احقاباً (وفاقاً) صفت برای جزاء (یعنی آب جوشان و چرک پاداشی است موافق و برابر اعمالشان) . ترجمه : همانا آنان از حساب نمی ترسیدند (27) و آیات ما را دروغ می شمردند دروغ شمردنی(28) و هر چیزی را به طور کامل به شمار در آوریم [یا با شمار نوشتیم] نوشتنی(29) پس بچشید که جز عذاب شما را نیفزاییم (30) لغات : 1- لا یرجون : امیدوار نمی باشند – نمی ترسند – فعل مضارع منفی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است رجاء هم به معنای امید داشتن و هم به معنای ترسیدن می آید . راغب می گوید : وجه اینکه رجاء هم به معنای امید و هم به معنای ترس به کار می رود این است که امید و ترس با یکدیگر متلازمند (زیرا زمانی که به چیزی امید داریم در همان حال ترس از نرسیدن به آن نیز در ما وجود دارد). لایرجون گرچه مضارع منفی است اما در اینجا چون با کانوا استعمال شده است اصطلاحا ماضی استمراری نامیده می شود . کانوا لایرجون : امید نمی داشتند – نمی ترسیدند . ناگفته نماند که : یرجون در اصل یرجوون بود بعد از سلب حرکت عین الفعل ضمه واو به ماقبل نقل داده شد و واو در التقاء ساکنین حذف گردید . 2- حساب : شمارش کردن – مصدر ثلاثی مجرد است و فعل آن از باب فعل یفعل می آید و متعدی یک مفعولی است . 3- کذبوا : نسبت دروغ دادن – سخت انکار کردند – فعل ماضی است از باب تفعیل و گاه متعدی بنفسه و گاه به وسیله (باء) استعمال می گردد. 4- آیات : جمع آیه است . کلمه آیه در اصل آییه بر وزن فعله بوده است یاء اول قلب به الف گردید شد آیه . در اصل این کلمه دو قول دیگر نیز وجود دارد . (رجوع شود به مفردات راغب ص 29) کلمه آیه در معانی متعددی به کار می رود . مانند : نشانه و علامت – عبرت و پند – شخص – جماعت – یک سخن تمام از قرآن و معجزه . برخی قائلند که معنای اصلی آن علامت و نشانه است و معانی دیگر همه با معنای اصلی قابل جمعند . 5- کذاب : دروغ پنداشتن – نسبت دروغ دادن – مصدر سماعی باب تفعیل است . 6- احصینا : نگاه داشتیم – حفظ نمودیم – به طور کامل شمارش نمودیم – فعل ماضی از باب افعال و متعدی یک مفعولی است. 7- کتاب : نوشتن – نوشته –در اصل مصدر است اما در بسیاری از موارد به معنای اسم مفعول (مکتوب : نوشته شده) به کار می رود . 8- ذوقوا : بچشید – فعل امر از ثلاثی مجرد (ذاق – یذوق) و متعدی یک مفعولی است . 9- لن نزید : هرگز نمی افزاییم – فعل مضارع منفی و منصوب از ثلاثی مجرد (زاد – یزید) است این فعل متعدی دو مفعولی است به معنای افزون کردن . البته به صورت لازم (افزون شدن) هم استعمال می شود اما در اینجا درمعنای اول استعمال شده است. 10- عذاب : شکنجه – عقوبت – هر آنچه بر انسان دشوار است و او را از مرادش منع می کند . این کلمه اسم مصدر است و در اصل و ریشه آن اقوالی است (رجوع شود به مفردات راغب ص 339) یکی از معانی عذب که مصدر عذب یعذب است (منع کردن) است و عذاب اسم مصدر آن است یا اینکه اسم مصدر است برای تعذیب (عذاب و شکنجه دادن) ترکیب : (ان) حرف مشبه بالفعل(هم) در محل نصب اسم برای ان (کانوا) فعل ناقص و اسمش (لا) حرف نفی (یرجون حساباً) فعل و فاعل و مفعول و جمله لا یرجون ... در محل نصب خبر برای کانوا و کان با اسم و خبرش در محل رفع خبر برای ان و ان با اسم و خبرش جمله تعلیلیه (استیناف بیانی) است و محلی از اعراب ندراد (و) حرف عطف (کذبوا) فعل و فاعل (بآیاتنا) جار و مجرور متعلق به کذبوا و (نا) در محل جر ، مضاف الیه (کذاباً) مفعول مطلق برای کذبوا و جمله کذبوا ... در محل رفع عطف بر جمله کانوا ... (خبر ان) برخی نیز (واو) در صدر اینآیه را حالیه گرفته اند و این جمله را در محل نصب می دانند بنابر حالیت برای فاعل لایرجون البته چون این جمله ماضویه است (قد) را تقدیر می گیرند. (و) حرف عطف (کل شیء) مضاف و مضاف الیه و کل منصوب است به فعل محذوف از باب اشتغال یعنی : احصینا کل شیء (احصیناه) فعل و فاعل و مفعول ، این جمله مفسره است و محلی از اعراب ندارد (کتاباً) یا مفعول مطلق برای احصینا (زیرا کتابت و احصاء در معنای حفظ نمودن و ضبط نمودن با یکدیگر مشترکند) و یا حال است برای ضمیر مفعولی احصیناه در این صورت کتاباًً به معنای مکتبوباً است.جمله وکل شیء ... محلی از اعراب ندارد زیرا عطف بر جمله استینافیه (انهم ...) شده است بعلاوه اینکه این جمله معطوفه معترضه بین سبب (تکذیب) و مسبب (فذوقوا) شده است و جمله معترضه نیز محلی از اعراب ندارد . همچنین محتمل است کتابا ً حال برای ضمیر فاعلی در احصینا باشد در این صورت کتاب به معنای اسم فاعل است یعنی : کاتبین (ف) فاء فصیحه که دلالت بر شرط محذوف دارد تقدیر: ان کنتم تکذبون بآیاتنا فی الدنیا فذوقوا العذاب فی الآخره بنابراین ، جمله ذوقوا جواب شرط مقدر است و در محل جزم می باشد و این جمله شرط و جواب مقول قول مقدر است . (ذوقوا) فعل و فاعل (کم) مفعول به برای نزید (مفعول اول) (الا) حرف استثنا و حصر (عذاباً) مفعول دوم برای نزید و جمله لن نزیدکم ... عطف بر جمله ذوقوا است. ترجمه : همانا پرهیزکاران را کامیابی و رستگاری است (31) باغها و انگورهایی (32) و دخترانی برجسته پستان و هم سال (33) و جامهایی لبریز (34) در آن باغها سخن بیهوده و دروغ نشنوند (35) پاداشی است از پروردگارت بخششی است کافی (36) پروردگار آسمانها و زمین و آنچه میان آن دو می باشد ، پروردگار مهر پیشه که در مقابل او توانایی گفتگویی را ندارد(37) لغات : 1- متقین : پرهیزکاران – پرواپیشگان – جمع مذکر سالم است و مفرد آن متقی متق اسم فاعل از باب افتعال است از وقی ، یقی . وقی چون به باب افتعال برده شود طبق قاعده این باب هرگاه فاء الفعل حرف عله باشد به تاء تبدیل شده و سپس در تاء باب ادغام می شود . پس متقین در اصل موتقیین بود (واو) تبدیل به تاء و در تاء باب ادغام گردید همچنین بعد از سلب حرکت قاف ، حرکت یاء به قاف منتقل شد و یاء در التقاء ساکنین افتاد . 2- مفاز : یا مصدر میمی است به معنای پیروزی یافتن – رستگار شدن و کامیاب شدن و یا اسم مکان است به معنای محل کامیابی و رستگاری . مفاز در اصل مفوز بوده پس از انتقال حرکت (واو) به ماقبل (واو) قلب به الف گردید. 3- حدائق : باغها – جمع مکسر است برای حدیقه (باغی که دیوار آن را احاطه کرده و دارای اشجار است ، اشاره دارد به صلاحیت آن باغ برای سکونت و مصونیت از مداخله دیگران . 4- اعناب : انگورها – جمع مکسر است برای عنب. 5- کواعب : دختران برجسته پستان – دختران نار پستان – مراد دخترانی است که در آغاز جوانی هستند . این کلمه جمع مکسر (صیغه منتهی الجموع) است برای کاعب. 6- اتراب : هم سن و سالان – همزادان – جمع مکسر ترب است و ترب اکثر در مورد مونث به کار برده می شود مثلاً گفته می شود : هذه ترب فلانه یعنی این زن هم سن فلان زن است .ترب به معنای خاک آلود گردیدن است ، گفته اند دو همزاد و هم سن و سال را ترب گویند زیرا در کودکی با یکدیگر خاکبازی می کنند (راغب) 7- کأس : کاسه – جام – ظرفی که در آن شراب ریزند – این کلمه اسم ثلاثی مجرد است . 8- دهاق : لبریز – پی در پی – اسم ثلاثی مزید است بر وزن فعال . فعال در اینجا به معنای مفعول است مانند اله که به معنای مالوه (معبود) می آید . 9- لایسمعون : نمی شنوند – فعل مضارع منفی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است . 10- لغو : کلام بیهوده و بی فایده – چیز بیهوده چه کلام باشد چه غیر آن – راغب گوید : کلام لغو کلامی است که به آن اعتنایی نیست و بدون تفکر گفته می شود چنین کلامی جاری مجرای (لغا) است و (لغا) عبارت است از آواز گنجشکان و پرندگان دیگر . لغو در اصل مصدر ثلاثی مجرد است (بیهوده گفتن) 11- عطاء : بخشش – اسم مصدر است کلمه عطاء در اصل عطا بوده و (واو) بعد از الف زائده و در آخر واقع شده بود قلب به همزه گردید. 12- حساب : گاهی کلمه حساب به معنای بسنده و کافی می آید چنانکه در (منتهی الارب) آمده است و در برخی از تفاسیر نیز حساب در این آیه به معنای بسنده و کافی گرفته شده است . البته برخی دیگر حساب را در این آیه به معنای کثیر و فراوان و برخی دیگر آن را مصدر به معنای اسم مفعول (محسوب) ذکر کرده اند . 13- ارض : زمین – اسم ثلاثی مجرد و مونث مجازی است و 461 مرتبه در قرآن به کار رفته است و در همه موارد به لفظ مفرد ذکر شده است (قاموس قرآن) 14- بین : ظرفی است مبهم به معنای وسط ، هرگاه به مکان اضافه شود ظرف مکان و هرگاه به زمان اضافه شود ظرف زمان می باشد . بین به تثنیه و جمع اضافه می شود مانند : جلست بین القوم ای : وسطهم این کلمه هرگاه به مفرد اضافه شود ، مفرد دیگری به وسیله (واو) به مضافه الیه آن عطف می گردد. مانند: (المنزل بین الخالد و بکر) یا (منزلی بین دارک و دار زید) . 15- لا یملکون : قادر و توانا نمی باشند – مالک نمی باشند – فعل مضارع منفی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است و ملک به معنای در اختیار خود گرفتن و ملک خود گردانیدن است. 16- خطاب : سخن گفتن مقابل روی – مصدر سماعی باب مفاعله است . ترکیب : (ان)حرف مشبه بالفعل (للمتقین) جار و مجرور متعلق به عامل محذوف خبر برای ان (مفازاً) اسم ان و این جمله مستأنفه است و محلی از اعراب ندارد (حدائق) بدل از مفازاً بدل بعض از کل و تنوین نگرفته است زیرا غیر منصرف است (و) حرف عطف (اعناباٌ) عطف بر حدائق (و) حرف عطف (کواعب) عطف بر حدائق و این کلمه نیز غیر منصرف است (اترابا) صفت برای کواعب (و) حرف عطف (کأساً) عطف بر حدائق (دهاقاً) صفت برای کأساً (لا) حرف نفی (یسمعون) فعل و فاعل (فیها) جار و مجرور متعلق به عامل محذوف و حال است برای فاعل لایسمعون و یا اینکه متعلق است به لایسمعون (لغواً) مفعول به برای لایسمعون (و) حرف عطف (لا) زائده است و مفید تأکید نفی است (کذابا) عطف برای لغواٌ و جمله لایسمعون ... در محل نصب بنابر حال بودن برای متقین و یا در محل نصب بنابر صفت بودن برای حدائق و یا اینکه استیناف بیانی است و محلی از اعراب ندارد (استیناف بیانی جمله ای را گویند که از جهت هیئت از ماقبل خود منقطع است اما در واقع جواب است برای سوال مقدری که منشأ آن سوال جمله ماقبل می باشد در اینجا نیز این جمله برای فهماندن این مطلب است که توهم نکنید شرابهای بهشتی مانند شرابهای دنیا موجب بیهوده گویی و تکذیب می شود بلکه آن شرابها به گونه ای دیگر است) (جزاء) مفعول مطلق برای فعل محذوف به تقدیر : یجزون جزاء من ربک و یا حال است برای نعمتهایی که ذکر شد به تأویل : مجازین من ربک. (من ربک) جار و مجرور وکاف در محل جر مضاف الیه برای رب و این جار و مجرور متعلق است به عامل محذوف صفت برای جزاءً (عطاءً) بدل از جزاءً (حساباً) صفت برای عطاء هریک از عطاء و حساباٌ جایز است مفعول مطلق باشد برای فعل محذوف ، در این صورت هریک از این دو با عامل خود جمله استینافیه ای است و محلی از اعراب ندارد و در غیر این صورت این دو جزء جمله ماقبل می باشند (رب السموات) مضاف و مضاف الیه بدل برای ربک (و) حرف عطف (ما) اسم موصول در محل جر عطف بر السموات و الارض (بینهما) مضاف و مضاف الیه ، ظرف مکان (مفعول فیه مکانی) متعلق به عامل محذوف صله برای ما و محلی از اعراب ندارد (الرحمن) بدل یا صفت است برای رب السموات یا ربک (لا) حرف نفی (یملکون) فعل و فاعل (منه) جار و مجرور متعلق به لایملکون (خطاباً)مفعول به برای لایملکون و جمله لایملکون... درمحل نصب است بنابر حالیت از الرحمن . ترجمه : در روزی که روح و فرشتگان به صف می ایستند و سخن نگویند جز کسی که خدای مهربان او را اجازه و فرمان دهد و سخن راست و درست گوید(38) لغات : 1- روح : روان – جان – مقابل جسم – اسم ثلاثی مجرد است . در اینکه مراد از روح در این آیه شریفه چیست ؟ بین مفسرین اقوال متعددی است . المیزان گوید : (مراد از روح همان مخلوق امری است که خداوند در آیه شریفه (قل الروح من امر ربی) بدان اشاره نموده است . 2- ملائکه : فرشتگان – جمع مکسر است . در اینکه اصل این لفظ و مفرد آن چه بوده است و مبدأ اشتقاق آن چیست ؟ چند قول وجود دارد و ما از آن اقوال دو قول را ذکر می کنیم : الف : ملائکه مشتق از الوکه (رسالت) است بنابراین مفرد آن در اصل مألک بوده بر وزن مفعل و ملائکه بر وزن معافله است پس فاء کلمه همزه بوده است که موخر شده و بعد از عین کلمه که (لام) است قرار گرفته و ملأک شده بر وزن مفعل و بر ملائکه جمع بسته شده است . این قول مستلزم نقل و جابجایی حروف کلمه است که این خود امری است خلاف اصل. ب : ملائکه مشتق از لأک (پیغام رساندن) است بنابراین مفرد آن ملأک است بر وزن مفعل که مصدر میمی است به معنای اسم مفعول (فرستاده شده برای پیغام) یا به معنای اسم فاعل (پیغام رساننده) به کار رفته است البته در صورتی که آن را به معنای اسم مفعولی بدانیم باید گفت که لأک به معنای ارسل استعمال گردیده است . بنابراین قول نقل و جابجایی در حروف کلمه صورت نگرفته است کلمه ملائکه اگر چه وزن صیغه منتهی الجموع را دارد ولی چون قبول تاء کند منصرف می باشد و ظاهراً این تاء برای تحصیل معنای خاصی بر این کلمه داخل نشده است بلکه بر تأنیث لفظی کلمه دلالت دارد. 3- صف : مصدر ثلاثی مجرد است به معنای (در یک ردیف قرار دادن) و یا (در یک ردیف قرار گرفتن) که در معنای اول متعدی و در معنای دوم لازم است . (صف را در فارسی رده گویند و آن این است که جماعتی در کنار یکدیگر قرار گیرند که از توهم اتصال آنها خطی مستقیم یا مانند آن پیدا شود مانند یک صفت درختان کنار جوی) . 4- لا یتکلمون : سخن نمی گویند – فعل مضارع منفی از باب تفعل است و گاهی متعدی به نفسه و گاه به وسیله باء استعمال می شود . 5- اذن : اجازه دادن – دستور دادن – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و مصدرش اذن و اذین می آید . این فعل در این معنا به یک مفعول به وسیله (لام) و به دیگری به وسیله (فی) تعدی می کند. 6- صواب : راست ضد خطا – اسم مصدر است از اصاب (راست و درست دید – راست و درست درک کرد) . ترکیب : (یوم) ظرف است برای لایملکون و مضاف است (یقوم الروح) فعل وفاعل جمله در محل جر ، مضاف الیه برای یوم (و) حرف عطف (الملائکه) عطف بر الروح (صفا) حال است برای الروح و الملائکه به معنای (مصطفین) و یا مفعول مطلق است برای فعل محذوف به تقدیر : یصفون صفاً و این جمله درمحل نصب حال برای الروح و الملائکه (لا) حرف نفی (یتکلمون) فعل و فاعل جمله در محل نصب حال دوم برای الروح و الملائکه و یا در محل نصب است بنابر اینکه تأکید باشد برای لایملکون ... (الا) حرف استثنا (من) اسم موصول در محل نصب است بنابر استثنا و یا در محل رفع است بنابر بدل بودن از فاعل لایتکلمون (اذن) فعل (له) جار و مجرور متعلق به اذن (الرحمن) فاعل اذن و جمله اذن ...صله موصول است و محلی از اعراب ندارد (و) حرف عطف (قال) فعل و فاعل (صواباً) صفت است برای مفعول مطلق محذوف تقدیر : قال قولاًصواباً و جمله قال ... عطف بر جمله صله شده است و محلی از اعراب ندارد . ترجمه : آن روز ، روز حق است پس هرکس خواهد بسوی پروردگار خود بزگشتگاهی گیرد (39) همانا ما از عذابی نزدیک بیمتان داریم روزی که شخص آنچه را که دستهایش پیش فرستاده است می بیند و کافر گوید ای کاش من خاک بودم(40) لغات : 1- حق : مصدر ثلاثی مجرد است به معنای ثبوت و به معنای وصفی (اسم فاعلی) ثابت مقابل باطل استعمال می گردد. 2- شاء : خواست – اراده کرد – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است . 3- اتخذ : گرفت – فعل ماضی از باب افتعال و متعدی یک مفعولی است و گاه به معنای جعل و از افعال تصییر می باشد در این صورت متعدی دو مفعولی است قاعده تخفیف همزه غالباً در مهموز الفاء باب افتعال جاری نمی شود مانند : ائتمن اما در این مورد (بردن اخذ به باب افتعال) قاعده تخفیف همزه جاری شده است پس اتخذ در اصل ائتخذ بود طبق ایتخذ شد سپس طبق قاعده خصوصی باب افتعال یاء تبدیل به تاء و در تاء باب افتعال ادغام گردید. 4- انذرنا : بیم دادیم – فعل ماضی از باب افعال است و به یک مفعول خود بی واسطه و به مفعول دیگرش به وسیله (باء) تعدی می کند . انذار (اعلام کردن و آگاه کردن همراه با ترساندن) 5- قریب : نزدیک – صفت مشبهه است و 6- ینظر : می بیند – با دقت و تأمل می بیند – فعل مضارع از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است و گاهی نیز به همین معنا به وسیله (الی) متعدی می شود و اگر با (فی) متعدی شود به معنای اندیشیدن و رسیدگی کردن می آید مانند : نظر فی الامر. 7- مرء : مرد – انسان – اسم ثلاثی مجرد است و به فتح و به کسر و به ضم میم آمده است مونثش مرأه و مره می آید امرء و امرئه نیز به همین معنا است . 8- قدمت : پیش فرستاد – فعل ماضی از باب تفعیل و متعدی یک مفعولی است . 9- کافر : منکر دین – منکر نعمت پروردگار – اسم فاعل است از ثلاثی مجرد (کفر ، یکفر) کفر و کفر به معنای پوشاندن و پنهان کردن است . راغب گوید : شب را از آن جهت به کافر وصف کنند که اشخاص را می پوشاند و زارع را کافر گویند زیرا بذر و دانه را در زمین می پوشاند و پنهان می کند و کفر نعمت و کفران نعمت یعنی پوشاندن نعمت با ترک شکر آن نعمت و بزرگترین کفر انکار وحدانیت خدا یا انکار شریعت یا نبوت است .کفران بیشتر در انکار نعمت و کفر بیشتر در انکار دین به کار برده می شود و کفور هم در انکار دین و هم در انکار نعمت استعمال می شود ترکیب : (ذلک) اسم اشاره در محل رفع ، مبتدا (الیوم) بدل یا عطف بیان با صفت برای ذلک (الحق) خبر برای ذلک و حایز است که الیوم خبر برای ذلک باشد و الحق صفت برای الیوم به هر حال این جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (ف) فاء فصیحه است که دلالت بر شرط محذوف دارد و این فاء رابط شرط محذوف است تقدیر : اذا عرفتم امر ذلک الیوم فمن شاء ... (من) اسم شرط و از ادات شرط جازم است و در محل جزم است و جمله شاء جمله شرط من است (اتخذ) فعل و فاعل و این فعل نیز بدون فاعل در محل جزم است و جمله اتخذ جواب من است در اینکه خبر من شرطیه چیست ؟ چهار قول وجود دارد : اینکه من شرطیه از مبتداهایی است که نیاز به خبر ندارد 2- جمله شرط است 3- جمله جواب آن 4- جمله جواب و شرط روی هم رفته (الی ربه) جار و مجرور متعلق به مآباً یا اینکه متعلق است به عامل محذوف و حال است برای مآباً و چون مآباً نکره است حال برای آن مقدم شده است . رب مضاف و هاء مضاف الیه (مآباً) مفعول برای اتخذ و اگر اتخذ را به معنای جعل و از افعال تصییر بدانیم باید گفت که مآباً مفعول دوم آن و مفعول اولش محذوف است تقدیر : اتخذ الایمان الی ربه مآباً. (انّا) حرف مشبه بالفعل و اسمش . در اصل اننا بوده که طبق قاعده جوازی یک نون و از سه نون حذف شده است . (انذرناکم) فعل و فاعل و مفعول جمله در محل رفع خبر برای ان (عذاباً) منصوب بنزع الخافض تقدیر : انذرناکم بعذاب . برخی انذر را دو مفعولی می دانند در این صورت عذاباً مفعول دوم است . (قریباً) صفت برای عذاباً (یوم) ظرف است (مفعول فیه زمانی) برای عذاباً و جایز است متعلق به عامل محذوف باشد و صفت دوم برای عذاباً و یا حال برای عذاباً (زیرا عذاباٌ نکره مخصصه است و می تواند ذوالحال قرار گیرد) قرار گرفته باشد و محتمل است حال برای ضمیر مستتر در قریباً باشد به هر حال یوم مضاف است (ینظر المرء) فعل و فاعل جمله در محل جر مضاف الیه برای یوم (ما) اسم موصول در محل نصب مفعول برای ینظر (قدمت) فعل (یداه) مضاف و مضاف الیه فاعل برای قدمت و جمله صله موصول است و محلی از اعراب ندارد و ضمیر عائد به موصول محذوف است تقدیر : ما قدمته یداه و حذف این عائد طبق قاعده است زیرا هرگاه ضمیر عائد به موصول ضمیر مفعولی باشد کثیراٌ حذف می شود (و) حرف عطف (یقول الکافر) فعل و فاعل جمله درمحل جر است معطوف بر ینظر (یا) حرف ندا است و منادای آن محذوف است و ممکن است که یا در اینجا حرف تنبیه باشد (لیتنی) حرف مشبه بالفعل ، نون وقایه است و یاء متکلم درمحل نصب است ، اسم بر لیت قاعده : زمانی که یاء متکلم به لیت ملحق می شود کثیراًٌ بین آن دو ، نون وقایه فاصله می شود ابن مالک گوید : و لیتنی فشا و لیتی ندرا. (کنت) فعل ناقص و اسمش (تراباٌ) خبر برای کنت و جمله کنت تراباً در محل رفع است خبر برای لیت و جمله یا لیتنی کنت ترابا در محل نصب است مقول قول . (پایان ترجمه ، تجزیه و ترکیب ) (سوره النبأ) (والحمدلله رب العالمین) (سوره النازعات) ترجمه : سوگند به از جای برکنندگان به شدت (1) و سوگند به نشاط کنندگان نشاط کردنی (2) و سوگند به دست اندرکاران و تصرف کنندگان تصرف کردنی (3) پس سوگند به پیشی گیرندگان پیشی گرفتنی (4) پس تدبیر کنندگان کاری را (5) روزی که زمین لرزنده به لرزه در آید (6) و آنچه تابع زمین است زمین را پیروی کند (7) لغات : 1- نازعات : از جای برکنندگان – جمع مونث سالم است برای نازعه (اسم فاعل از ثلاثی مجرد نزع ینزع) ریشه آن نزع است به معنای از جای برکندن . (مفسران معانی متعددی برای نازعات ذکر کرده اند تطبیق به ملائکه است که آنان بیرون کشندگان روح از بدن هستند) الف و لام در النازعات و چهار صفت دیگر که مورد قسم واقع شده اند اسم موصول و از موصولات مشترکه است و همه موصولات از مبهماتند بنابراین موصوف این صفات پنجگانه به طور صریح معلوم نیست از این رو مفسرین در تفسیر آیات و تعیین مراد و موصوف این صفات اختلاف کرده اند . 2- غرق : به معنای اغراق است و اغراق به معانی در آب فرو بردن – مبالغه کردن و سخت کشیدن می آید و ظاهراٌ در اینجا مراد از غرق سختی و شدت است . در ثلاثی مجرد غرق به عنوان مصدر به کار نرفته است بلکه مصدر ثلاثی مجرد غرق است (پس غرق همان اغراق است با حذف زوائد) 3- ناشطات : نشاط و شادمانی کنندگان – باز کنندگان و گشایندگان گره – جمع مونث سالم است برای ناشطه که اسم فاعل است از ثلاثی مجرد. 4- نشط : باز کردن و گشودن – به نشاط آوردن – مصدر ثلاثی مجرد است . 5- سابحات : دست اندرکاران و تصرف کنندگان – شنا کنندگان – پراکنده شوندگان – جمع مونث سالم است برای سابحه که اسم فاعل است از ثلاثی مجرد. 6- سبح : تصرف کردن – پراکنده شدن – فارغ شدن – شناوری کردن – مصدر ثلاثی مجرد است. 7- سابقات : پیشی گیرندگان – جمع مونث سالم است برای سابقه (اسم فاعل از ثلاثی مجرد). 8- سبق : پیشی گرفتن – مصدر ثلاثی مجرد است . 9- مدبرات : تدبیر کنندگان – جمع مونث سالم برای مدبره (اسم فاعل از باب تفعیل) معروفتر از همه تفسیر و 10- امر : یا مصدر ثلاثی مجرد است به معنای حکم کردن و فرمان دادن و جمع آن بر اوامر می آید و یا اسم ثلاثی مجرد است به معنای کار و حادثه و شأن و دراین صورت جمع آن بر امور می آید . 11- ترجف : بلرزد – بلرزاند –فعل مضارع از ثلاثی مجرد است و لازم و متعدی استعمال می شود در صورت اول به معنای جنبیدن و در صورت دوم به معنای جنبانیدن است . 12- راجفه : لرزنده – لرزاننده – اسم فاعل از ثلاثی مجرد است . 13- تتبع : از پی در آید – دنبال رود – لاحق گردد – فعل مضارع از ثلاثی مجرد و متعدی یک مفعولی است . 14- رادفه : پیروی کننده – از پی در آید – اسم فاعل است از ثلاثی مجرد . بنابر یک احتمال مراد از رادفه ، توابع زمین از موجودات جاندار و کره ماه و آسمان و کواکب است . ترکیب : (و) حرف قسم و از حروف جاره است (النازعات) مجرور به واو و این جار و مجرور متعلق است به فعل قسم محذوف تقدیر : اقسم بالنازعات و این جمله استینافیه است ومحلی از اعراب ندارد (غرقاً) یا مفعول مطلق است برای معنای نازعات زیرا مبالغه و شدت در معنای نزع (از جای برکندن) افتاده است و نزع با مبالغه و شدت و سختی همراه است و یا غرقاً صفت است برای مفعول مطلق محذوف و نائب از آن مفعول مطلق محذوف قرار گرفته است . تقدیر : و النازعات نزعاً و غرقاً یعنی : شدیداً . برخی نیز احتمال داده اند که غرقاً حال باشد برای ضمیر در نازعات و به معنای مغروقاً (و) حرف عطف . ابن هشام می گوید : در اینگونه تراکیب که به امور متعددی قسم خورده شده است (واو) اول را (واو) قسم و (واو) های بعدی را عاطفه می گیریم و جایز نیست واوهای بعدی را قسمیه بگیریم زیرا در این صورت هر قسمی جداگانه نیاز به یک جواب دارد اما در صورت اول همه قسمها نیاز به یک جواب دارند بعلاوه در اینجا از اینکه آیات 4 و 5 به وسیله فاء آورده شده در می یابیم که (واو) در ابتدای آیات 2 و 3 عاطفه است زیرا فاء قسمیه نداریم و اگر (واو) آیات 2 و 3 را قسمی بدانیم باید فاء آیات 4 و 5 را نیز قسمی بدانیم و این باطل است . (الناشطات) عطف بر النازعات (نشطا) مفعول مطلق برای الناشطات (والسابحات سبحاً) (فاسابقات سبقاً) این دو آیه نیز مانند آیه قبل ترکیب می شود (ف) حرف عطف (المدبرات) عطف بر النازعات (امراً) مفعول به برای المدبرات برخی نیز احتمال داده اند که امراً حال باشد برای ضمیر درالمدبرات در این صورت امراً مصدری است که به معنای اسم مفعول آمده است تقدیر : المدبرات مأمورات . هیچیک از این جمله ها محلی از اعراب ندارد زیرا عطف بر جمله استینافیه اند . جواب قسم در اینجا محذوف است تقدیر : لتبعثن و جمله جواب قسم نیز محلی از اعراب ندارد . (یوم) ظرف است و متعلق به جواب قسم است یا اینکه مفعول به برای اذکر مقدر است به هر حال یوم مضاف است (ترجف الراجفه ) فعل و فاعل جمله در محل جر مضاف الیه برای یوم (تتبعها الرادفه) فعل و مفعول و فاعل جمله در محل نصب بنابر حال بودن برای الراجفه یا ضمیر مستتر در الراجفه . ترجمه : قلبهایی در آن روز پر اضطرابند (8) چشمهای آنها به زیر افتاده است (9) می گویند : آیا ما حتماٌ به حالت اولیه بازگشت داده شدیم ؟ (10) آیا آنگاه که استخوانهایی پوسیده شدیم ؟ (11) گفتند : آن بازگشتی است زیان آور (12) پس همانا آن یک فریاد و یک صیحه است (13) پس ناگهان آنان در صحرای قیامتند (14) لغات : 1- واجفه : پر اضطراب – بی آرام – اسم فاعل از ثلاثی مجرد از ماده وجف به معنای طپیدن و بی آرام گشتن . 2- خاشعه : فرو خوابانیدن – اسم فاعل از ثلاثی مجرد از ماده خشوع به معنای فروتنی کردن و تذلل و تواضع نمودن و این معنا با سکوت و آرامی و سر به زیر انداختن قابل جمع و تطبیق است (قاموس قرآن) 3- مردودون : بازگردانده شدگان – جمع مذکر سالم برای مردود (اسم مفعول از رد). 4- حافره : حالت اولی – خلقت اولیه – اول هر چیز – اسم فاعل از ثلاثی مجرد ماده حفر (کندن – حفر کردن) . کشاف حقیقت این کلمه را اینگونه توضیح داده است .(زمانی که گفته می شود : رجع فلان فی حافرته منظور این است که شخص به همان راهی که قبلاً در آن آمده بود و با مش خود در آن اثر نهاده بوده یعنی قدمهای او در آن راه ایجاد گودی نموده بود ، بازگشت . سپس این جمله به عنوان یک اصطلاح ، بر هر کسی که ابتدا مشغول به امری بوده سپس آن را ترک نموده و بعد از چندی دوباره به آن امر اول بازگشت نموده گفته می شود پس رجع الی حافره و حافرته یعنی : به اول خود برگشت . 5- عظام : استخوانها – جمع مکسر است برای عظم - نخره : پوسیده – ریز ریز شده – صفت مشبهه است و تاء آن برای تأنیث است . نخر (پوسیده و ریز ریز شدن) . 7- کره : یک بازگشتن (لازم) – یک باز گرداندن (متعدی) صیغه فعله است و دلالت بر مره و یک بار انجام یافتن این فعل می کند . 8- خاسره : زیان بار – زیان آورنده – هلاکت بار – اسم فاعل از ثلاثی مجرد است . 9- زجره : یک فریاد و صیحه – یک تکان و راندن – صیغه فعله است و دلالت بر مره دارد . راغب گوید : زجر به معنای راندن با صدا است سپس گاهی در راندن مطلق و گاهی درمطلق بانگ و فریاد زدن استعمال می گردد . 10- ساهره : بیدار ماننده – اسم فاعل است و ثلاثی مجرد ، ماده سهر (بیدار ماندن) گفته اند که مراد از (ساهره) دراینجا ، زمین قیامت است و وجه اینکه به آن زمین (ساهره) گفته شده است این است که آن زمین موقف جزا است و مردم در آن پیوسته بیدارند و خواب ندارند و نیز عرب زمین بیابان را (ساهره) گوید زیرا کسی که در بیابان سیر می کند از خوف بیدار می ماند و نمی خوابد . ترکیب : (قلوب) مبتدا ، مسوغ ابتدائیت به آن صفتی است که برای آن آورده شده است (یومئذ) مضاف و مضاف الیه ظرف است و متعلق است به واجفه یا اینکه بدل است از یوم ترجف (واجفه) صفت برای قلوب . توضیحی در مورد اذ : یکی از اقسام اذ ، اذ اسمیه است که به معنای حین و اغلب ظرف زمان ماضی است . این قسم از اذ واجب است که به جمله اسمیه یا فعلیه اضافه شود و جمله بعد از آن به اعتبار اینکه در معنا مضاف الیه است محلاً مجرور می باشد . گاهی جمله ای که مضاف الیه اذ است به شرط وجود قرینه حذف می شود و به جای جمله محذوف تنوین عوض آورده می شود و اذ در اثر التقاء ساکنین مجرور می گردد نه اینکه در اثر اضافه (مضاف الیه واقع شدن برای ماقبل خود) مجرور شده باشد زیرا اذ مبنی است و قابل جر لفظی نیست . گفته شده است که اذ در این حالت که مضاف الیه ش محذوف است بر مطلق زمان دلالت دارد نه بر زمان ماضی). (ابصارها) مضاف و مضاف الیه ، مبتدا (خاشعه) خبر برای مبتدا و این جمله در محل رفع خبر برای قلوب (ضمیر ابصارها رابط و عائد به قلوب است یا به اعتبار اینکه مقصود از قلوب اشخاص باشند از باب اطلاق جزء به کل ، جزیی که با فقدان آن ، کل نابود می شود مانند اطلاق رقبه بر شخص و یا به اعتبار اینکه در اینجا مضافی در تقدیر بگیریم یعنی: ابصارها اصحابها . در المیزان نیز قلوب در این آیه به معنای نفوس و اشخاص گرفته شده است . جمله قلوب ... استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (یقولون) فعل و فاعل جمله در محل نصب حال برای ضمیر ها در ابصارها که مراد از آن ضمیر ، اصحاب قلوب است . یا اینکه جمله یقولون استیناف بیانی است و محلی از اعراب ندارد (أ) همزه استفهام انکاری (انّا) حرف مشبهه بالفعل و اسمش (ل) لام تاکید است که بر خبر ان در می آید این لام همان لام ابتدا است که فایده اش تأکید مضمون جمله می باشد . درباب ان چون ان خود حرف تأکید است برای اینکه کلام با دو موکد آغاز نشود این لام از روی ان به جزء دوم ما بعد آن غلطانده و انتقال داده شد لذا به این لام ، لام مزحلقه یا مزحلفه که هر دو به معنای (غلطانده شده) است گفته می شود (مردودون) خبر برای ان (فی الحافره) جار و مجرور متعلق به مردودون بنابر اینکه فی را به معنای الی بگیریم زیرا ماده رد یک مفعول بی واسطه می گیرد و به مفعول دیگرش بی وسیله الی تعدی می کند و اگر فی را به معنای الی نگیریم باید بگوییم که فی الحافره متعلق به عامل محذوف و در محل نصب است بنابر حالیت برای ضمیر مردودون .جمله اانا ... در محل نصب است مقول برای قول (أ) همزه استفهام انکاری است و برای تأکید انکار ماقبل آمده است (اذا) ظرف زمان مستقبل و متضمن معنای شرط در محل نصب متعلق است به جواب خودش و مضاف است به شرطش (کنا) فعل ناقص و اسمش (عظاماً) خبر کان (نخره) صفت برای عظاماً و جمله کنا ... در محل جر مضاف الیه برای اذا و این جمله شرط اذا است و جواب اذا محذوف است تقدیر : ااذا کنا عظاماً نخره نرد و نبعث و همین جواب محذوف ناصب اذا است . می توان گفت جمله ااذا ... نیز مقول قول و در محل نصب است یا اینکه این دو جمله و جمله قبل روی هم رفته مقول قول هستند (قالوا) فعل و فاعل جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد و برای حکایت نمودن کفر دیگری که متفرع بر کفر سابق آنها ست آورده شده (تلک) اسم اشاره در محل رفع ، مبتدا (اذاً) حرف جواب و جزا است و محلی از اعراب ندارد (کره) خبر برای مبتدا (خاسره) صفت برای کره و جمله تلک ... در محل نصب مقول قول (ف) حرف استیناف (انما) از ادات حصر (هی) مبتدا (زجره) خبر (واحده) صفت تاکیدی برای زجره (زیرا زجره خود دلالت بر مره دارد) جمله انما هی زجره واحده استینافیه است و محلی از اعراب ندارد. (ف) فاء فصیحه است که دلالت بر شرط محذوف دارد تقدیر : اذا نفخ فی الصور فاذا هم بالساهره (اذا) فجائیه (هم) مبتدا (بالساهره) جار و مجرور متعلق به محذوف خبر برای هم و جمله هم بالساهره جواب اذا ی شرطیه مقدر است و چون جواب شرط غیر جازم است محلی از اعراب ندارد. توضیحی در مورد (اذا) ی فجائیه : این اذا اختصاص به جمله اسمیه دارد و نیاز به جواب ندارد و هیچگاه در ابتدای کلام واقع نمی شود و معنای آن به اعتبار ماقبلش حال است (نه استقبال) . اخفش این اذا را حرف می داند بنابراین محلی از اعراب ندارد اما مبرد آن را ظرف مکان و زجاج آن را ظرف زمان می داند بنابراین دو نظر اذا ی فجائیه در محل نصب است . زمخشری گوید : عامل در اذا ی فجائیه فعلی است مقدر که مشتق از لفظ مفاجاه است اما دیگران معتقدند که ناصب آن همان خبر مبتدای بعد از اذا است . ترجمه : آیا داستان موسی به تو رسید (15) آنگاه که پروردگارش در وادی مقدس طوی او را فراخواند (16) که به سوی فرعون رو که او سرکشی نموده است (17) پس بگو آیا خواهی تا پاک گردی؟ (18) و تو را که به سوی پروردگارت راهنمایی کنم تا خدا ترس شوی (19) پس آن نشانه و معجزه بزرگ را به وی بنمود (20) پس او را تکذیب کرد و نافرمانی نمود (21) سپس پشت نمود در حالی که می کوشید (22) پس گرد آورد و ندا در داد (23) پس گفت : من پروردگار برتر شمایم (24) پس خداوند او را به عقوبت دنیا و آخرت گرفتار نمود (25) همانا در این پندی است بر آنکه بترسد(26) لغات : 1- اتی : آمد – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است. 2- حدیث : خبر- داستان حادث شده – هر چیز نو و تازه چه فعل باشد و چه قول – صفت مشبهه از ماده حدوث (واقع شدن چیزی که نبوده). 3- موسی : نام پیامبر اولوالعزم از اولاد یعقوب (ع) – نام مبارکش بیش از همه انبیاء در قرآن آمده است (در صد و سی و شش مورد) برخی کلمه موسی را عبری می دانند و می گویند (مو) در لغت عبری به معنای آب و (سا) به معنای درخت است و چون او را از میان آب و درخت گرفته بودند موسی نامیده شد (به این معنا که جعبه یا تابوتی که موسی (ع) را روی آب حمل می نمود از شاخ و برگ درخت درست شده بود و موسی را بر روی آب در چنین جعبه ای یافتند) و برخی دیگر از کسانی که موسی را عبری می دانند گفته اند که موسی در زبان عبری به معنای از آب گرفته شده است در مقابل اینها گروه کلمه موسی را عبری می دانند به معنای تیغ (که با آن موی سر را می تراشند) از ماده وسی یا از ماده موس که هردو مصدرند و به معنای واحدی (تراشیدن موی) به کار می روند پس بنابراین قول موسی یا بر وزن مفعل است و یا بر وزن فعلی. 4- نادی : خواند – فراخواند – فعل ماضی از باب مفاعله و متعدی یک مفعولی است و مصدرش مناداه و نداء می آید. 5- واد : دره – دامنه کوه – گذرگاه آب سیل – این کلمه در اصل با یاء یعنی (وادی) است اما در اینجا چون یاء به ساکن برخورد نموده ، طبق قاعده در تلفظ و قرائت حذف گردیده و در کتابت نیز به خاطر مراعات و تبعیت نمودن از قرائت ، آن را حذف نموده اند . راغب ریشه آن را (ودی) به معنای جاری و روان شدن ذکر نموده است و وادی را سیلگاه و محل جریان آب معنا کرده است . گاهی کلمه وادی مجازاً به معنای طریقه و روش و مذهب و اسلوب می آید . این کلمه اسم ثلاثی مزید است و بر (اودیه) و (اوداء) جمع بسته می شود. 6- مقدس : پاک شده – پاکیزه – اسم مفعول از باب تفعیل . 7- طوی : اسم خاص و علم است برای بیابانی در سرزمین شام در دامنه کوه سینا – برخی گفته اند که طوی مانند ثنی به معنای مرتین یعنی دوبار و دو مرتبه است این برای مبالغه در مقدس بودن آن وادی است . بنابراین ، وادی مقدس طوی یعنی وادی پاک پاک . کلمه طوی به ضم و کسر طاء خوانده می شود . 8- اذهب : برو – فعل امر ازثلاثی مجرد و لازم است . 9- فرعون : لقب پادشاهان قدیم مصر است و به خاطر علمیت و عجمه غیر منصرف است . در قرآن کریم هرجا که ذکر فرعون آمده است منظور فرعون عصر حضرت موسی (ع) است آنکه به دعوت آن حضرت ایمان نیاورد و در دریا هلاک شد و یا آنکه حضرت موسی (ع) در زمان او متولد شد . گویند فرعونی که حضرت در زمان او متولد شد (رامسس) یا (رعمسیس دوم) نام داشت و فرعونی که موسی و هارون (ع) برای هدایت او برانگیخته شدند ، پسر او (منفتحاح) بود که عاقبت با لشگریانش در دریا غرق گردید. 10- طغی : ازحد گذشت – فعل ماضی از ثلاثی مجرد و لازم است . این فعل محتمل است که ناقص یای و ناقص واوی باشد در هر دو صورت به یک معنا است (تجاوز نمودن از حد) در صورت اول مصدر آن طغی و طغیان و طغیان می آید و از باب فعل یفعل و فعل یفعل آمده است و در صورت دوم مصدرش طغو و طغو و طغوان می آید و از باب فعل یفعل یا به گفته برخی از باب فعل یفعل نیز می آید. 11- تزکی : پاک گردی – فعل مضارع از باب تفعل و لازم است . این فعل در اصل تتزکی بوده طبق یکی از قواعد خصوصی این باب که می گوید : درمضارع معلوم از صیغه های 4 و 5 و 6 مخاطب که دو تاء در اول صیغه جمع می شود جائز است یک تاء را (به نظر سیبویه تاء دوم را که تاء باب است) بیندازیم ، که تاء حذف شده است . ریشه ثلاثی مجرد این فعل (زکاء) ناقص یایی (زکی یزکی) و یا ناقص واوی (زکی یزکو) است به معنای افزون شدن . و از آنجا که پاکیزگی ، نمو نفس و ترقی و ارتقاء نفس است به معنای پاک گردیدن نیز استعمال می شود . لازم به یادآوری است که اگز زکی که ناقص یایی است به باب تفعل برده شود مصدر این باب تزکی و ضمه کاف به مناسبت یاء تبدیل به کسره می شود تزکی اما اگر زکی که ناقص واوی است به این باب برده شود مصدرش تزکو و طبق قاعده خصوصی این باب که می گوید : (در مصدر ناقص واوی واو لازم الفعل قلب به یاء و یاء نیز ماقبل خود را مکسور می خواهد) تزکی می شود. 12- اهدی : هدایت و راهنمایی کنم – فعل مضارع صیغه متکلم وحده از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل است . این فعل گه متعدی دو مفعولی و گاه به مفعول اول خود بی واسطه و به مفعول دوم خود به وسیله الی یا لام تعدی می کند . و گاهی لازم استعمال می شود به معنای راهنمایی شدن و راه یافتن . 13- تخشی : بترسی – می ترسی – فعل مضارع از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است . 14- اری : نشان دادن – نمایاندن – فعل ماضی است از باب افتعال و متعدی دو مفعولی است . این فعل یک مورد استثنایی باب افعال است توضیح اینکه : رأی چون به باب افعال رود عین الفعل آن پس از نقل حرکتش به ماقبل حذف می شود و در مصدر این باب به جای عین الفعل محذوف ، یک تاء در آخر در می آورند گفته می شود : اری ، یری ، اراءه. 15- آیه : علامت – نشانه – عبرت – دلیل – معجزه – به نظر برخی اصل آن آییه بر وزن فاعله است که لام یا عین آن تخفیفاً حذف شده است در این صورت مشتق از تأیی (توقف و اقامت نمودن) است این قول را راغب صحیح می داند . برخی دیگر اصل آن را اویه و آن را مشتق از اوی ، یأوی (جای گرفتن) می دانند مصباح این قول را به سیبویه نسبت می دهد . جمع آیه بر آیات و آی و اوایا و ایایا می آید و زمانی که به آن نسبت می دهند اووی گویند. 16- کبری : بزرگتر – مونث اکبر و اسم تفضیل است . 17- عصی : نافرمانی نمودن – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است . 18- ادبر : پشت کرد – فعل ماضی از باب افعال و متعدی یک مفعولی است . 19- یسعی : سرعت می نماید – کوشش می کند – فعل مضارع از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است. 20- حشر : جمع کرد – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است. 21- اعلی : بالاتر – برتر – اسم تفضیل است. 22- نکال : عقوبت – عقوبتی است که در آن عبرت وترساندن دیگران باشد .نکال اسم مصدر است و نکول مصدر است به معنای منع و بازداشتن . و عقوبت و کیفر را از آن جهت نکال گویند که دیگران را از ارتکاب منع می کند و زنجیر را نکل گویند زیرا از حرکت منع می کند و باز می دارد . 23- آخره : مونث آخر و صفت است بر وزن فاعله . آخر (ضد اول مقابل اول – بعد از اول). 24- اولی : مونث اول است . برخی قائلند که اصل اول (ووول) بر وزن فوعل بوده است واو اولی قلب به همزه شده است و واو دوم و سوم درهم ادغام گردیده اند اما محققین بر آنند که اول بر وزن افعل است و از ال یئول گرفته شده و در اصل اءول بوده که همزه دوم قلب به واو و در واو ادغام شده است . جوهری نیز وزن اول را بر افعل می داند اما می گوید اصل آن اوأل بوده که همزه دوم تخفیفاً قلب به واو و در واو ادغام شده است . کلمه اول دو گونه استعمال می شود : 1- اول وصفی که در مقابل آخر است این اول غیر منصرف است زیرا صفتیت و وزن الفعل دارد. 2- اول اسمی که درمقابل ثانی است و منصرف می باشد 25- عبره : پند پذیری – اسم مصدر است بر عبر ، یعبر که مصدرش بر عبر و عبو می آید . راغب گوید : اصل عبر گذشتن از حالی به حالی است لذا عبر به معنای مات (مرد) نیز می آید مثلا گفته می شود : عبر القوم یعنی قوم مردند ، گویا با مردن خود از پل دنیا گذر نموده اند . عبارت نیز ازهمین ماده مشتق شده است و عبارت کلامی است که در هوا عبور نموده وبه گوش شنونده می رسد . اعتبار و عبره حالتی است که از شناخت چیزی که محسوس و مورد مشاهده است به شناخت چیزی که محسوس و مورد مشاهده نیست رسیده می شود . تعبیر مخصوص به رؤیا و خواب است که آن را ظاهر به باطنش عبور می دهد. ترکیب : (هل) به معنای قد یا برای استفهام تقریری (اتاک) فعل و مفعول (حدیث موسی) مضاف و مضاف الیه فاعل برای اتی و جمله هل اتاک ... استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (اذ) ظرف زمان گذشته متعلق به حدیث و یا اینکه متعلق به عامل محذوف ، حال برای حدیث موسی (ناداه) فعل و مفعول (ربه) مضاف و مضافه الیه فاعل برای نادی (بالواد) جار و مجرور متعلق به نادی و یا متعلق به عامل محذوف ، حال برای ضمیر مفعولی در ناداه . (المقدس) صفت برای الوادی (طوی) عطف بیان یا بدل برای الوادی و جمله ناداه ... در محل جر ، مضاف الیه برای اذ (اذهب) فعل و فاعل (الی فرعون) جار و مجرور متعلق به اذهب و جمله اذهب ... جمله مفسره است برای ناداه و محلی از اعراب ندارد برخی نیز این جمله را در محل نصب می دانند بنابر مقول بودن برای قول محذوف (انه) حرف مشبهه بالفعل و اسمش (طغی) فعل و فاعل جمله در محل رفع خبر برای ان و جمله انه طغی جمله عطف بر اذهب و محلی از اعراب ندارد(هل) حرف استفهام و در اینجا معنای عرض دارد (لک) جار و مجرور متعلق به عامل محذوف خبر برای مبتدای محذوف است تقدیر : هل لک رغبه یا میل و این جمله در محل نصب مقول قول (الی) حر جر (ان) حرف مصدری و ناصب فعل مضارع (تزکی) فعل و فاعل و (ان تزکی) به تأویل مصدر برده می شود و این مصدر مؤول مجرور به الی است و این جار و مجرور متعلق به همان مبتدای محذوف یعنی رغبه است تقدیر : هل لک رغبه لی التزکی (و) حرف عطف (اهدیک) فعل وفاعل و مفعول جمله عطف بر تزکی و فعل این جمله منصوب به ان است و این جمله نیز به تأویل مصدر برده می شود و مصدر مؤول مجرور به الی است تقدیر : هل لک رغبه الی التزکی و الی هدایتی ایاک (الی ربک) جار و مجرور متعلق به اهدی و رب مضاف و کاف در محل جر مضاف الیه (ف) حرف عطف فاء نتیجه و سببیه است (تخشی) فعل و فاعل این جمله نیز مانند اهدیک ترکیب می شود یعنی عطف به اهدیک شده است و مانند آن به تأویل مصدر برده می شود و در محل جر است به وسیله الی تقدیر : ... ای خشیتک یعنی ای موسی به فرعون بگو آیا میل و رغبت به ترسیدن از خداوند و خدا ترس شدن داری ؟ (ف) فاء فصحیه است بنابراین در اینجا حذفی صورت گرفته است و این فاء عطف بر آن محذوف می کند تقدیر: فذهب فاراه الآیه الکبری . (اراه) فعل و فاعل و مفعول اول (الآیه) مفعول دوم (الکبری) صفت برای الآیه و این جمله محلی از اعراب ندارد زیرا به جمله استینافیه محذوف (ذهب الی فرعون) عطف شده است (ف) حرف عطف (کذب) فعل و فاعل جمله عطف بر اراه و محلی از اعراب ندارد (و) حرف عطف (عصی) فعل و فاعل عطف بر کذب و محلی از اعراب ندارد (ثم) حرف عطف (ادبر) مانند کذب ترکیب می شود (یسعی) فعل و فاعل جمله در محل نصب حال برای ضمیر فاعلی در ادبر (ف) حرف عطف (نادی) فعل و فاعل عطف بر حشر (ف) حرف عطف (قال) فعل و فاعل عطف بر نادی (انا) مبتدا (ربکم) مضاف و مضاف الیه ، خبر (الاعلی) صفت برای ربکم و جمله انا ... در محل نصب مقول قول (ف) حرف عطف (اخذه الله) فعل و مفعول و فاعل جمله عطف بر جمله قال است و محلی از اعراب ندارد (نکال الآخره) مضاف و مضاف الیه . برای نصب نکال سه وجه گفته شده است : 1- بنابر مفول مطلق بودن برای اخذ زیرا اخذه و نکل به دراینجا به یک معنا می باشد (عقوبت نمودن) 2 مفعول له 3- منصوب بنزع خافض تقدیر : بنکال الآخره (و) حرف عطف (الاولی) عطف بر الآخره (ان)حرف مشبهه بالفعل (فی ذلک) جار و مجرور متعلق به عامل محذوف خبر برای ان (ل) تأکید (مزحلقه) (عبره) اسم ان (لمن) جار و مجرور متعلق به عامل محذوف صفت برای عبره و من اسم موصول است (یخشی) فعل و فاعل جمله صله من و محلی از اعراب ندارد .مابعد از ترکیب آیات اول این سوره ، جواب قسمهای مذکور در اول سوره را محذوف (لتبعثن) دانستیم اما برخی از نحویون این جمله (ان فی ذلک...) را جواب قسم گرفته اند اما به نظر کسانی که جواب قسم را محذوف گرفته اند این جمله استینافیه است به هر حال جمله ان با اسم و خبرش محلی از اعراب ندارد. ترجمه : آیا شما استوارید یا آسمان که خداوند آن را بنا نهاده است (27) سقفش را برافراشت پس آن را راست و درست نمود (28) و شبش را تاریک ساخت و روزش را بیرون آورد (29) و زمین را پس از آن بگسترانید (30) از آن زمین آب و چراگاهش را بیرون آورد(31) و کوهها را ثابت و استوار ساخت (32) تا برای شما و چهارپایانتان مایه بهره مندی باشد(33) لغات : 1- اشد : سخت تر – محکم تر – قوی تر – اسم تفضیل است و به خاطر صفتیت و وزن الفعل غیر منصرف است . 2- خلق : آفریدن – مصدر ثلاثی مجرد است. 3- بنی : ساخت – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است . 4- رفع : بر افراشت – بالابرد – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است. 5- سمک : سقف – قامت – در اصل مصدر ثلاثی مجرد است و لازم و متعدی استعمال می شود لازم به معنای بالارفتن و متعدی به معنای بالا بردن . سپس به معنای سقف و ارتفاع به کار می رود توضیح اینکه دیوار یا چیز دیگری را وقتی از بالا به پایین اندازه می گیرند (عمق) گویند و از پایین به بالا (سمک) گویند . این کلمه تنها یک بار در قرآن به کار رفته است . 6- سوی : راست و برابر کرد- هماهنگ کرد – فعل ماضی از باب تفعیل و متعدی یک مفعولی است . مصدرش تسویه است به معنای (به تمام اجزای یک چیز به طور مساوی و بدون ترجیح یکی بر دیگری پرداختن) به عبارت دیگر هر چیز در جای خود قرار دادن و به هریک هرچه سزاوار است بخشیدن. 7- اغطش : تاریک کردن – فعل ماضی از باب افعال و متعدی یک مفعولی است. گاهی لازم استعمال می شود به معنای تاریک شدن اما در اینجا متعدی استعمال شده است . این کلمه تنها یک بار در قرآن آمده است. 8- ضحی : روشنی – هنگام گسترش نور آفتاب – به گفته المیزان منظور از ضحی در اینجا مطلق روز است به قرینه مقابله . کلمه ضحی در اینجا اسم ثلاثی مجرد و مفرد است بر وزن گاهی نیز به عنوان جمع ضحوه می آید که در اینصورت مؤنث است(مختار الصحاح). 9- دحی : گسترش داد – فعل ماضی از ثلاثی مجرد است . این فعل ممکن است ناقص واوی باشد که در این صورت مصدرش (دحو) است و ممکن است ناقص یایی باشد که در این صورت مصدرش (دحی) است . در این صورت اول متعدی یک مفعولی است و گاه نیز به صورت لازم و به معنای بزرگ شدن استعمال می شود که در اینجا معنا مراد نیست . اما در صورت دوم تنها متعدی استعمال می گردد . 10- مرعی : یا اسم مکان است به معنای چراگاه و یا مصدر میمی است به معنای چریدن که در اینجا مصدر به معنای اسم مفعول ( چریده شده و گیاه) استعمال شده است . ماده (رعی) و (رعایه) هم لازم استعمال می شود به معنای چریدن و هم متعدی به معنای چرانیدن . 11- ارسی : ثابت و استوار کرد – فعل ماضی از باب افعال و متعدی یک مفعولی است . مصدر ثلاثی مجرد آن (رسو) و (رسو) است به معنای برجا ایستادن و استوار شدن. 12- متاع : هرآنچه که از آن بر وجهی بهره برده می شود – اسم ثلاثی مزید است . 13- انعام : چهارپایان – شتر و گاو و گوسفند ها – جمع مکسر است برای نعم . ترکیب : (أ) همزه استفهام توبیخی (انتم) مبتدا (اشد) خبر و این جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (خلقاٌ) تمیز (ام) حرف عطف (السماء) عطف بر انتم (بناها) فعل و فاعل و مفعول جمله در محل نصب حال است و یا اینکه استیناف بیانی است و محلی از اعراب ندارد (رفع) فعل و فاعل (سمکها) مضاف و مضاف الیه مفعول برای رفع و جمله رفع ... بدل است از جمله بنها پس در محل اعراب تابع آن است (ف) حرف عطف (سواها) فعل و فاعل ومفعول جمله عطف بر جمله رفع (و) حرف عطف (اغطش لیلها) فعل و فاعل و مفعول جمله عطف بر جمله رفع (و) حرف عطف (و اخرج ضحاها) مانند جمله قبل (و) حرف عطف یا استینافیه (الارض) مفعول به برای فعل محذوف و از باب اشتغال منصوب شده است (بعد ذلک) مضاف ومضاف الیه ظرف متعلق است به همان فعل محذوفی که الارض مفعول به برای آن است تقدیر : دحی الارض بعد ذلک (دحاها) فعل و فاعل و مفعول جمله تفسیریه است (مفسر عامل الارض است) و محلی از اعراب ندارد (اخرج) فعل و فاعل جمله در محل نصب حال است (چون این جمله ماضویه است و حال قرار گرفته به نظر مشهور (قد)بر سر این جمله مقدر است) (منها) جار و مجرور متعلق به اخرج (ماءها) مضاف و مضاف الیه مفعول برای اخرج (و) حرف عطف (مرعاها) مضاف و مضاف الیه عطف بر ماءها (والجبال ارساها) مانند الارض دحها ترکیب می شود (متاعاً) مفعول مطلق برای فعل محذوف بنابراینکه متاعا نیابت از مصدر نموده باشد تقدیر : متعناکم بها متاعا ای : تمتیعاً . برخی احتمال داده اند که متاعا مفعول له برای فعل محذوف باشد تقدیر : فعل ذلک متاعا لکم اما این احتمال از دو جهت مردود است 1- اینکه متاع مصدر نیست و شرط مفعول له این است که مصدر باشد 2- زمان آن با زمان عاملش یکی نیست و شرط دیگر مفعول له این است که وقتاً با عامل خود متحد باشد (لکم) جار و مجرور متعلق به متاعاً (و) حرف عطف (لانعامکم) جار و مجرور عطف بر لکم و متعلق به متاعا و انعام مضاف و کم درمحل جر مضاف الیه . ترجمه : پس آنگاه که آن بزرگترین فراگیرنده آید (34) روزی که آدمی آنچه انجام داده و با یاد آور (35) و دوزخ برای کسی که ببیند آشکار شود (36) پس اما آنکه سرکشی نماید (37) و زندگی دنیا را برگزیند (38) پس همانا دوزخ جایگاه اوست (39) و اما آنکه از منزلت و مرتبه پروردگارش بترسد و خویشتن را از هوس باز دارد (40) پس همانا بهشت جایگاه اوست (41) لغات : 1- طامه : غالب – برتر – عظیم – فراگیر – اسم فاعل از ثلاثی مجرد از ماده طم و طموم به معنای غلبه و علو و کثرت و بزرگی . طامه از اوصاف یا نامهای قیامت است و در قرآن یک بار به کار رفته است . قیامت را طامه گویند زیرا حادثه ای است بزرگ و فراگیر و غالب بر همه . 2- یتذکر : به یاد می آورد - فعل مضارع از باب تفعل و متعدی یک مفعولی است . 3- انسان : اسم جنس است و برای مذکر و مونث یکسان به کار می رود . در اینکه نون آخر انسان زائده است اختلافی وجود ندارد اما در مبدأ اشتقاق آن اختلاف وجود دارد بصریون آن را مشتق از انس (خوگرفتن و الفت یافتن)می دانند بنابر این انسان را انسان را گویند زیرا به تنهایی نمی تواند زندگی کند و نیز به هر چیز انس و خو می گیرد و بنابر این قول همزه انسان اصلی است و وزن آن فعلان است در مقابل قول بصریون ، کوفیون آن را مشتق از نسیان (فراموش کردن) می دانند و انسان را بنابر این قول چون فراموشکار است و عهد و پیمان خود را فراموش می کند انسان نامیده اند بر اساس این قول کلمه انسان بر وزن افعان است و همزه اش زائده می باشد و در اصل بر وزن افعلان (انسیان) بوده که یاء آن حذف گردیده و لذا در تصغیر انسان ، انیسیان گفته می شود و این یایی که در تصغیر آورده می شود (مراد یاء دوم است) همان یایی است که در انسیان بود حذف گردید. 4- سعی : انجام داد – کوشش کرد – فعل ماضی از ثلاثی مجرد و متعدی یک مفعولی است . 5- برزت : ظاهر شد – فعل ماضی مجهول از باب تفعیل و مصدرش تبریز به معنای ظاهر کردن ، آشکار و نمایان نمودن انسان و در این باب متعدی یک مفعولی است مصدر ثلاثی مجرد آن برز (آشکار شدن – ظاهر شدن) است راغب گوید : به قتال و جنگیدن مبارزه گویند زیرا مبارزه عبارت است از ظاهر شدن دو حریف در مقابل یکدیگر در میدان کارزار . 6- جحیم : آتش شعله ور – یکی از نامهای دوزخ است – این کلمه صفت مشبهه است از ماده جحوم (بر افروخته شدن) . جحیم تنها در داستان حضرت ابراهیم (ع) به معنای آتش دنیایی به کار رفته است و در بقیه موارد در قرآن به معنای آتش جهنم یا خود جهنم استعمال شده است . 7- یری : می بیند – فعل مضارع از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل است در اصل یرأی بود اما همزه عین الفعل پس از نقل حرکت آن به ماقبل حذف گردیده و این از موارد استثنایی حذف همزه در مهموزها می باشد و این حذف استثنایی در مضارع معلوم و مجهول و امر این فعل صورت می گیرد . این فعل زمانی که به معنای دیدن با چشم باشد متعدی یک مفعولی است و زمانی که به معنای دیدن با عقل یعنی دانستن باشد متعدی به دو مفعولی است و به تصریح بسیاری از تفاسیر مراد از یری در اینجا معنای اول است . 8- آثر : برگزیدن – فعل ماضی از باب افعال است و متعدی یک مفعولی است . ایثار : برگزیدن – دیگران را بر خود مقدم داشتن . 9- حیاه : زندگانی کردن – مصدر ثلاثی مجرد است . 10- دنیا : نقیض آخرت – مونث ادنی است و ادنی افعل تفضیل است از ریشه (دنوثه) و (دناثه) (پست و فرومایه گردیدن) یا از ریشه (دنو) و (دناوه) (نزدیک شدن) در صورت اول دنیا به معنای پست تر و در صورت دوم به معنای نزدیکتر است به هر حال دنیا وصف است ووجه اینکه به دنیا ، دنیا گفته شده است یا به جهت پست تر بودن آن است نسبت به آخرت و یا به جهت این است که این زندگی به ما از آخرت نزدیکتر است. 11- مأوی : جای – منزلگاه – مأوی و مأوی و مأواه اسم مکانند از اوی ، یأوی به معنای جای گرفتن این فعل لازم است و به وسیله (الی) متعدی می شود . گاهی نیز متعدی بی واسطه است به معنای جای دادن و پناه دادن . 12- خاف : ترسید – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و اجوف واوی است و گاه متعدی بنفسه و گاه به وسیله (من) یا (علی) استعمال می گردد. 13- مقام : به عنوان مصدر میمی (ایستادن) و اسم زمان (زمان ایستادن) و اسم مکان (مکان ایستادن) به کار می رود اما در اینجا به معنای (منزلت) است توضیح اینکه : مقام وقتی که اسم مکان است معنای حقیقی آن (محل و مکان ایستادن) است اما گاهی این اسم مکان در معنای مجازی استعمال می گردد و در معنای صفات و احوالی که شخص را در برگرفته اند به کار می رود در این صورت مقام به منزلت ترجمه می شود گوئیا همچنانکه شخص در محل و مکان ، استقرار می یابد در درون آن صفات و احوال استقرار یافته است . مقام در اصل مقوم بوده است بعد از نقل حرکت (واو) به قاف (واو) قلب به الف گردیده است. - نهی : بازداشت و منع کردن – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی کی مفعولی است و به مفعول دوم خود به وسیله (عن) متعدی می شود . 15- نفس : رجوع شود به آیه 7 سوره شمس . 16- هوی : خواهش دل – در اصل مصدر ثلاثی مجرد است به معنای دوست داشتن و علاقمند شدن سپس به معنای میل نفس به سوی چیزی به کار رفته و بعد از آن در میل مذموم استعمال شده است (المصباح المنیر). ترکیب : (ف) حرف استیناف (اذا) ظرف زمان استقبال و منصوب است به جواب خود و به شرطش اضافه شده است (به نظر جمهور) (جاءت الطامه) فعل و فاعل جمله شرط و در محل جر مضافه الیه برای اذا (الکبری) صفت بر الطامه و جواب اذا محذوف است تقدیر : اذا جاءت الطامه الکبری یبعث الناس (یوم) ظرف و بدل از اذا است پس مانند اذا متعلق به جواب اذا است و کلمه یوم مضاف است . (یتذکر الانسان) فعل و فاعل جمله در محل جر مضاف الیه برای یوم (ما) اسم موصول در محل نصب مفعول برای یتذکر (سعی) فعل و فاعل جمله صله موصول است و محلی از اعراب ندارد و ضمیر عائد به موصول ضمیر مفعولی است که حذف گردیده تقدیر : ما سعاه . محتمل است که (ما) مصدریه باشد بنابراین سعی را به تأویل مصدر می برد و این مصدر مفعول به می شود برای یتذکر تقدیر : یوم یتذکر الانسان سعیه (و) حرف عطف (برزت الجحیم) فعل مجهول و نائب فاعل جمله در محل جر عطف بر جمله یتذکر الانسان (لمن) جار و مجرور متعلق به برزت و من اسم موصول و در محل جر است (یری) فعل و فاعل جمله صله من و محلی از اعراب ندارد و ضمیر مستتر در یری عائد به من است (ف) عاطفه تفریعیه و یا استینافیه (اما) حرف تفصیل و شرط (من) اسم موصول در محل رفع ، مبتدا (طغی) فعل و فاعل جمله موصول و محلی از اعراب ندارد و ضمیر مستتر در طغی عائد به من است (و) حرف عطف (اثر الحیوه) فعل و فاعل و مفعول (الدنیا) صفت برای الحیوه و جمله اثر ... عطف بر جمله طغی است و محلی از اعراب ندارد (ف) جزائیه (ان) حرف مشبهه بالفعل (الجحیم) اسم ان (هی) ضمیر ضمیر فصل (المأوی) خبر ان یا اینکه هی مبتدا و المأوی خبر مبتدا و جمله هی المأوی در محل رفع ، خبر برای ان به هر حال جمله ان الجحیم ... در محل رفع است بنابر خبر بودن برای من . یادآوری : در اینجا چون جمله خبر برای من قرار گرفته است جمله خبر نیاز به رابط به مبتدا را دارد برخی از نحویون در اینجا ضمیری را به عنوان رابط در تقدیر می گیرند و می گویند تقدیر این است : هی المأوی له . اما ابن هشام از کوفیون و بعضی از بصریون و بسیاری از متأخرین نقل می کند که آنها قائل به جواز نیابت (ال) از ضمیری که مضاف الیه واقع شده هستند و این آیه را حمل بر همین مطلب نموده اند بنابراین نظر ، اصل ، هی المأواه بوده است که پس از حذف ضمیر ، الف و لام از آن نیابت نموده است پس الف و لام به نیابت از ضمیر ، رابط محسوب می شود. توضیحی پیرامون ضمیر فصل : ضمیر فصل یا عماد ضمیر مرفوع منفصلی است که بین مبتدا و خبری که هر دو معرفه می باشند آورده می شود . این ضمیر مفید یک فائده لفظی و دو فائده معنوی است فائده لفظی آن این است که موجب تمیز خبر از تابع می شود یعنی می فهماند که مابعد آن خبر است برای ماقبل نه تابع مثلاً در مثال : اخوک هو العالم اگر این ضمیر آورده نشود شنونده در ابتدای امر گمان می کند که العالم صفت برای اخوک است و منتظر خبر اخوک می شود پس این ضمیر فاصل (جدا کننده و مشخص کننده) بین خبر و تابع است و به همین دلیل به آن ضمیر فصل گفته می شود و از آنچه معنای کلام ، تکیه بر این ضمیر دارد به آن ضمیر عماد هم می گویند . و اما دو فائده معنوی آن ، یکی تأکید و دیگری قصر مسند بر مسند الیه است . بصریون معتقدند که این ضمیر محلی از اعراب ندارد زیرا این ضمیر برای مجرد (فصل) آورده می شود نه برای اسناد. در مقابل ، کوفیون معتقدند که ضمیر فصل محلی از اعراب دارد و در اینکه چه محلی از اعراب دارد؟ خود به دو دسته تقسیم شده اند برخی از آنان گویند : محل ضمیر فصل به حسب ماقبلش می باشد و برخی دیگر محل آن را به حسب مابعدش می دانند . (و) حرف عطف (اما) مانند اما در آیه قبل (من) اسم موصول در محل رفع مبتدا (خاف) فعل و فاعل (مقام ربه) مضاف و مضاف الیه مفعول برای خاف اگر خاف را متعدی بنفسه بدانیم اگر خاف را لازم بگیریم مقام منصوب بنزع الخافض است تقدیر : خاف من مقام ربه و جمله خاف ... صله موصول است و محلی از اعراب ندارد (و) حرف عطف (نهی النفس) فعل و فاعل و مفعول (عن الهوی) جار و مجرور متعلق به نهی و جمله نهی ... عطف بر جمله صله شده است و محلی از اعراب ندارد (فان الجنه هی المأوی) نظیر فان الجحیم هی المأوی ترکیب می شود . ترجمه : از تو در مورد رستاخیز می پرسند که چه وقت است قرار گرفتن و واقع شدن آن ؟ (42) تو در چه هستی از یاد آن ؟(43) به سوی پرودگار توست سرانجام آن (44) همانا تو تنها بیم دهنده کسی هستی که از آن رستاخیز بترسد(45) گویا آنان روزی که رستاخیز را ببینند ، درنگ نکرده اند [در دنیا] مگر شامگاهی یا چاشتگاه آن (46) لغات : 1- ساعه : وقت – مراد قیامت است یا اینکه مراد وقتی است که قیامت در آن وقت برپا می شود . در اصل سوعه بوده که (واو) آن قلب به الف گردیده است محتمل است مفرد باشد و محتمل است جمع مکسر برای سائع باشد و سائع به معنای زائل و هالک اسم فاعل است از ریشه سوع (زائل شدن و از بین رفتن و ضایع گردیدن) . برخی احتمال داده اند که اصل آن ساعیه (با شتاب رونده ، اسم فاعل از ریشه سعی) بوده است که به خاطر کثرت استعمال یاء آن حذف شده و عین چون ماقبل تاء تأنیث قرار گرفته مفتوح شده است. 2- ایان : اسم استفهام و برای پرسش از زمان به کار می رود و از ظروف مبنیه است . 3- مرسی : در اصل اسم مفعول از باب افعال است اما در اینجا به عنوان مصدر میمی یا اسم زمان استعمال شده است به معنای اثبات و قرار گرفتن و لگنر انداختن یا به معنای زمان اثبات و قرار گرفتن و لنگر انداختن (در صرف آمده است که مصدر میمی اسم زمان و اسم مکان از ثلاثی مزید فیه بر وزن اسم مفعول آن باب می آید) . 4- ذکری : یاد کردن – مصدر ثلاثی مجرد است و الف مقصوره در آخر آن علامت تأنیث است . راغب آن را به معنای کثرت ذکر می داند (زیاد یادکردن ، زیاد یادآوری نمودن) . 5- منتهی : نهایت و پایان – اسم مفعول از باب افتعال است . - منذر : بیم دهنده – ترساننده – اسم فاعل از باب افعال است. 7- لم یلبثوا : درنگ نکرده اند – مکث نکرده اند – فعل مضارع منفی به لم (فعل جحد) است از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و لازم است و به وسیله (باء) استعمال می شود : لبث بالمکان : مکث و اقام فیه . 8- عشیه : آخر روز – اول تاریکی شبانگاه – اسم ثلاثی مزید است و برخی آن را مونث عشی می دانند و عشی و عشاء به یک معناست (آخر روز اول تاریکی) و برخی دیگر عشیه را واحد (یعنی تاء آن را تاء وحدت می دانند) و عشی را جمع آن دانسته اند. ترکیب : (یسئلونک) فعل و فاعل و مفعول (عن الساعه) جار و مجرور متعلق به یسئلون و این جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (ایان) اسم استفهام در محل نصب ، ظرف زمان متعلق به عامل محذوف ، خبر مقدم است (مرساها) مضاف و مضاف الیه مبتدای موخر و این جمله تفسیریه (تفسیر سوال) است و محلی از اعراب ندارد (فیم) جار و مجرور متعلق به محذوف ، خبر مقدم (انت) مبتدای موخر (من ذکراها) جار و مجرور متعلق به همان عاملی است که فیم متعلق به آن است و جمله فیم انت استینافیه است و محلی از اعراب ندارد . برخی گفته اند که : فیم متعلق به محذوف و خبر است برای مبتدای محذوف تقدیر : فیم هذا السوال که مفید انکار از سوالی است که می پرسیده اند سپس خداوند با جمله انت من ذکراها سبب این انکار را بیان نموده است بنابراین انت مبتدا و من ذکراها جار و مجرور متعلق به محذوف خبر برای انت و ذکری در این صورت مصدری است که به معنای اسم فاعل آمده است یعنی : انت من مذکراتها (تو ای پیامبر که از یادآوری دهندگان قیامت هستی یعنی چون تو خاتم الانبیاء هستی بعثت تو متصل به ساعت (روز قیامت) است و بر سوال کنندگان از ساعت همین مقدار از علم به وقت آن کافی است) (الی ربک) جار و مجرور متعلق به محذوف ، خبر مقدم (منتهاها) مضاف و مضاف الیه مبتدای موخر و این جمله نیز استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (انما) از ادات حصر (انت) مبتدا (منذر) خبر و مضاف (من) اسم موصول در محل جر مضاف الیه (یخشاها) فعل و فاعل و مفعول جمله صله موصول و محلی از اعراب ندارد و می توان گفت که جمله الی ربک ... و جمله انما انت ... دو جمله تعلیلیه هستند برای انکاری که از استفهام (فیم انت استفاده می شود و محلی از اعراب ندارد (کأنهم) حرف مشبه بالفعل و اسمش (یوم) ظرف زمان متعلق به عامل محذوف حال برای هم و یوم در اینجا مضاف است (یرونها) فعل و فاعل و مفعول جمله در محل جر مضاف الیه برای یوم (لم) حرف نفی و قلب جزم (یلبثوا) فعل و فاعل جمله در محل رفع خبر برای کأن (الا) حرف استثنا و استثنا در اینجا مفرغ است لذا مابعد آن به حسب عامل ماقبل اعراب داده می شود (عشیه) ظرف زمان متعلق به یلبثوا(او) حرف عطف (ضحاها) مضاف و مضاف الیه عطف بر عشیه و جمله کأن با اسم و خبرش استینافیه است و محلی از اعراب ندارد. (پایان تجزیه و ترکیب و ترجمه) (سوره النازعات) (والحمد لله رب العالمین) (سوره عبس) ترجمه : روی در هم کشید و روی گرداند (1) چون نابینایی بر او وارد شد(2) و چه دانی ؟ شاید پاکی پذیرد (3) یا پند گیرند پس پند او را سود دهد (4) اما کسی که خود را بی نیاز دانست (5) پس تو به او روی آوری (6) و باکی بر تو نیست که او پاک نگردد (7) اما آنکه نزد تو آمده و می کوشد (8) در حالی که می ترسد (9) پس تو از او اعراض می نمایی (10) لغات : 1- عبس : روی در هم کشید – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل از ماده عبس و عبوس است و لازم و متعدی به کار می رود در صورت لازم بودن به معنای ترش رو شدن و چین افتادن میان دو ابرو است و در صورت متعدی بودن به معنای ترش رویی کردن و در هم کشیدن می آید . 2- تولی : روی گرداندن – فعل ماضی از باب تفعل است . این فعل زمانی که به وسیله (عن) متعدی می شود به معنای اعراض کردن و روی گردان شدن می آید مانند : تولی عنه که در اینجا نیز همین معنا مراد است و زمانی که بنفسه تعدی کند به معانی دیگری همچون به عهده گرفتن و دوست گرفتن و ولایت دادن می آید که در اینجا این معانی مراد نیست . 3- اعمی : نابینا – صفت مشبهه است بر وزن افعل در علم صرف آمده است که اگر فعل ثلاثی مجردی دلالت بر رنگ یا عیب یا خلقت کند صفت مشبهه اش بر وزن افعل می آید و مونث آن فعلاء مانند : احمر ، حمراء (سرخ رنگ) و اعرج ، عرجاء (لنگ) . 4- یدری : دانا می کند – فعل مضارع از باب افعال است و به مفعول اول خود بنفسه و به مفعول دومش به وسیله باء تعدی می کند مانند : ادری الرجل بکذا : اعلمه به . این فعل در خطاب استفهامی مانند این آیه شریفه اصطلاح شده است و به معنای چه می دانی ؟ به کار می رود پس ما ادراک و ما یدریک هر دو به معنای ما تدری استعمال می شود . 5- یزکی : پاک گردد – پاکی پذیرد – فعل مضارع از باب تفعل است و اصل آن یتزکی بوده است . طبق قاعده خصوصی این باب (تاء) باب همجنس فاء الفعل (زاء) گردید و در آن ادغام شده است (همچنین است یذکر در آیه بعد) درمورد تزکی که مصدر این فعل است در تجزیه آیه 18 از سوره نازعات توضیحات لازم گذشت . 6- یذکر : یاد آورد – پند گیرد – فعل مضارع از باب تفعل و متعدی یک مفعولی است . 7- تنفع : سود برساند – فعل مضارع از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است . - استغنی : بی نیازشد – (در اینجا یعنی : بی نیاز شد و خود را از پند تو و از قرآن بی نیاز دانست) – مالدار و توانگر شد – فعل ماضی است از باب استفعال و در این معنا لازم است و زمانی که به طلب و درخواست بی نیازی باشد متعدی یک مفعولی است مانند : استغنی الله (از خدا طلب بی نیاز شدن نمود). 9- تصدی : روی می آوری – فعل مضارع مخاطب از باب تفعل و لازم است وبه وسیله (لام) متعدی می شود . در اصل تتصدی بوده و طبق یکی از قواعد خصوصی این باب یک تاء آن حذف گردیده است . اصل صدی به معنای سخت تشنه گردیدن است مجمع گوید : تصدی به معنای روی آوردن و تعرض نمودن به چیزی می باشد مانند روی آوردن شخص تشنه به آب . 10- تلهی : غفلت می ورزی – اعراض می نمایی – مانند تصدی فعل مضارع مخاطب است از باب تفعل که یک تاء آن حذف گردیده است پس در اصل تتلهی بوده . این فعل لازم است و به وسیله (باء) یا (عن) متعدی می شود و مصرد ثلاثی مجرد آن (لهو) است . ترکیب : (عبس) فعل و فاعل جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (و) حرف عطف (تولی) فعل و فاعل جمله عطف بر عبس و محلی از اعراب ندارد (ان) حرف مصدری (جاءه الاعمی) فعل و مفعول و فاعل این جمله به تأویل مصدر برده می شود و منصوب بنزع الخافض است تقدیر : لأن جاءه الاعمی لمجیئه الاعمی یا لمجیء الاعمی ایاه و این جار و مجرور متعلق است به عبس و تولی و علت عبوس و روی گرداندن را بیان می کند (حذف حرف جر از روی ان و ان و منصوب بنزع الخافض قرار گرفتن این دو ( ان و ان و صله آن دو قیاسی است) (و) حرف عطف (ما) استفهام و در محل نصب است بنابر مبتدا بودن (یدریک) فعل و فاعل و مفعول جمله درمحل رفع خبر برای مبتدا و مفعول بواسطه یدری محذوف است تقدیر : ما یدریک بامره و این جمله عطف بر جمله مستأنفه ما قبل است و محلی از اعراب ندارد . (او) حرف عطف (یذکر) فعل و فاعل جمله عطف بر یزکی و درمحل رفع است (ف) فاء سببیه (تنفعه الذکری) فعل و مفعول و فاعل و این فعل منصوب به ان ناصبه مقدر است زیرا بعد از فاء در جواب تمنی قرار گرفته است . (اما) حرف شرط و تفصیل (من) اسم موصول در محل رفع مبتدا (استغنی) فعل و فاعل جمله صله موصول و محلی از اعراب ندارد (ف) رابط جواب شرط (انت) مبتدا(له) جار و مجرور متعلق به تصدی (تصدی) فعل و فاعل جمله در محل رفع خبر برای انت و جمله فانت له تصدی در محل رفع خبر برای من (و) حالیه (ما) حرف نفی (علیک) جار و مجرور متعلق به عامل محذوف ، خبر مقدم (الا) مرکب از ان حرف مصدری و لا حرف نفی (یزکی) فعل و فاعل و این جمله به وسیله ان به تأویل مصدر برده می شود و این مصدر مؤول مرفوع است بنابر مبتدای موخر بودن تقدیر : و ما علیک عدم ترکیته و این جمله درمحل نصب است بنابر حالیت . برخی (ما) را اسم استفهام دانسته اند بنابر این ترکیب اینجمله چنین است (ما) اسم استفهام درمحل رفع مبتدا (علیک) جار و مجرور متعلق به محذوف خبر برای ما (الا یزکی) منصوب بنزع الخافض است و متعلق به همان عاملی است که علیک متعلق به آن است تقدیر : و ما استقر علیک فی عدم التزکی ؟ در این صورت نیز جمله حال است برای فاعل تصدی (و) حرف عطف (اما) حرف شرط و تفصیل (من) اسم موصول در محل رفع مبتدا (جاءک) فعل و فاعل و مفعول جمله صله موصول و محلی از اعراب ندارد (یسعی) فعل و فاعل جمله در محل نصب بنابر حال بودن از ضمیر در جاء (و) حالیه (هو) مبتدا (یخشی) فعل و فاعل جمله در محل رفع خبر برای مبتدا و جمله هو یخشی در محل نصب حال برای فاعل یسعی (ف) رابط جواب شرط (انت) مبتدا (عنه) جار و مجرور متعلق به تلهی (تلهی) فعل و فاعل جمله در محل رفع خبر برای انت و جمله فانت ... درمحل رفع خبر برای من . ترجمه : نه چنین است همانا آن آیات یادآوری است (11) پس هرکه خواهد یادآور (12)[آن آیات] در نامه هایی گرامی داشته است (13) بلند مرتبه و پاکیزه (14) به دستهای نویسندگان (15) بزرگواران نیکوکاران (16) لغات : 1- تذکره : یادآوری – پند – مصدر سماعی است برای باب تفعیل . 2- صحف : نوشته ها – نامه ها – جمع مکسر است برای صحیفه . 3- مکرمه : گرامی داشته شده – اسم مفعول از باب تفعیل . 4- مرفوعه : بلند مرتبه – بالابرده شده – اسم مفعول از ثلاثی مجرد (رفع ، یرفع) . 5- مطهره : پاکیزه – پاکیزه گردانیده شده – اسم مفعول از باب تفعیل . 6- ایدی : دستها – جمع مکسر برای ید . 7- سفره : نویسندگان – جمع مکسر است برای سافر (اسم فاعل به معنای کاتب) . 8- کرام : بزرگواران – جمع مکسر است برای کریم (صفه مشبهه است به معنای بخشنده ، بزرگوار ، نفیس و معانی دیگر) 9- برره : نیکوکاران – جمع مکسر برای بار (اسم فاعل به معنای نیکوکاران) . ترکیب : (کلا) حرف ردع (انها) حرف مشبهه بالفعل و اسمش (مرجع ضمیر هاء کلمه آیات یا سوره یا موعظه است) (تذکره) خبر برای ان و جمله انها ... استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (ف) حرف استیناف (من) اسم شرط در محل رفع بنابر مبتدا بودن (شاء) فعل و فاعل جمله شرط برای من و چون من از ادات شرط جازم است ، فعل این جمله در محل جزم می باشد و مفعول شاء محذوف است تقدیر : من شاء الاتعاظ ذکره (ذکره) فعل و فاعل و مفعول جمله جواب شرط و فعل این جمله نیز در محل جزم است . در مورد خبر مبتدا (من شرطیه) چهار قول وجود دارد : 1- من از مبتداهایی است که نیاز به خبر ندارد . 2- جمله شرط آن در محل رفع است بنابر خبریت . 3- جمله جزای آن در محل رفع است بنابر خبریت . 4- دو جمله شرط و جزا روی هم رفته در محل رفع است بنابر خبریت. برخی نیز معتقدند که (من) در اینجا در محل نصب است بنابر مفعول مقدم بودن برای شاء . به هر حال جمله من شاء ذکره استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (فی صحف) جار و مجرور متعلق به عامل محذوف و در ترکیب آن چهار احتمال داده می شود : 1- در محل نصب است بنابر حالیت از ضمیر مفعولی در ذکره . 2- در محل رفع است بنابر صفتیت برای تذکره . 3- در محل رفع است بنابر خبر دوم بودن برای انها . 4- در محل رفع است بنابر خبر بودن برای مبتدای محذوف تقدیر : هو یا هی فی صحف (مکرمه) صفت برای صحف (مرفوعه) صفت دوم برای صحف (مطهره) صفت سوم برای صحف (بایدی) جار و مجرور متعلق به عامل محذوف در محل جر صفت چهارم برای صحف یا اینکه در محل رفع خبر برای مبتدای محذوف تقدیر : هی بایدی سفره و یا اینکه بایدی متعلق به مرفوعه . به هر حال ایدی مضاف است و (سفره) مضاف الیه (کرام) صفت برای سفره (برره) صفت دوم برای سفره. ترجمه : کشته باد آدمی چه کفر پیشه و ناسپاس است (17) خداوند او را از چه چیز آفرید (18) از نطفه ای آفریدش پس اندازه نمودش [دادش] (19) سپس راه را برایش آسان گرداند (20) سپس میراندش و در گورش نمود (21) سپس آنگاه که خواهد برانگیزدش (22) همانا هنوز آدمی آنچه را که خدایش فرمان داده انجام نداده است (23) لغات : 1- قتل : فعل ماضی مجهول از ثلاثی مجرد است و اصل قتل به معنای کشتن و جدایی انداختن بین روح و جسد است و در اینجا به صورت مجهول برای نفرین بر کسی که از رحمت خداوند دور گشته به کار رفته است و مرادف آن در فارسی (مرده باد) است و این زننده ترین نفرین است و با گفتن آن درباره کسی فهمانده می شود که فساد حال او به جایی رسیده است که دیگر لیاقت زندگی و بهره بردن از نعمت حیات را ندارد . قتل ، یقتل متعدی یک مفعولی است . 2- ما اکفره : ممکن است جمله تعجبی باشد به معنای (چه کفر پیشه و ناسپاس است) و ممکن است جمله استفهامی باشد به معنای (چه چیز او را به کفر و ناسپاسی واداشته ؟) و در صورت استفهامی بودن این استفهام برای توبیخ یا برای اظهار تعجب است . البته ناگفته نماند که در اینگونه موارد تعجب به این معناست که : این مورد جای تعجب است یا جا دارد که تعجب شود . 3- نطفه : آب کم – آب صاف – آب چه کم باشد و چه بسیار اما بیشتر به آب اندک گفته می شود .اسم ثلاثی مزید است . 4- قدر : اندازه نمود –فعل ماضی از باب تفعیل و متعدی یک مفعولی است المیزان گوید : قدره یعنی خداوند قدر و اندازه را در ذات و صفات و افعال انسان به انسان اعطا نمود پس انسان نمی تواند از آن گونه ای که برای او مقدر شده است و آن حدی که برای او معین شده است تجاوز نماید و تدبیر ربوبی از هر طرف او را احاطه نموده و او نمی تواند به چیزی که برای او مقدر نشده است برسد . 5- سبیل : راه – راه روشن و واضح – اسم ثلاثی مزید است. 6- یسر : آسان گرداند – ماضی باب تفعیل و متعدی یک مفعولی است و به مفعول دیگر خود به وسیله لام تعدی می کند . 7- امات : میراند – فعل ماضی باب افعال و متعدی یک مفعولی است . 8- اقبر : در گور کرد – امر به ساختن گور و دفن نمودن کرد – صاحب قبر گرداند. ماضی باب افعال و متعدی یک مفعولی است. 9- انشر : زنده کرد – ماضی باب افعال و متعدی یک مفعولی است .نشر به معنای پهن کردن و گستردن است و زنده کردن نیز نوعی گستردن است بعد از درهم پیچیده شدن به واسطه مرگ . 10- لما یقض : هنوز انجام نداده است – انجام نداده – در اصل یقضی بوده است که یاء آخر آن با آمدن لما به جزمی ساقط شده است این فعل متعدی یک مفعولی است . برخی برآنند که لما در اینجا به معنای لم است مثلا در کشاف و مجمع البیان لما یقض به لم یقض معنا شده است . ترکیب : (قتل) فعل مجهول (الانسان) نائب فاعل و این جمله دعایی (دعایی بر علیه = نفرین) استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (ما) در این ما دو احتمال وجود دارد : 1- استفهامیه 2- تعجبیه . در صورت استفهامیه بودن ، ما در محل رفع است بنابر ابتدائیت و (اکفره) فعل و فاعل و مفعول جمله در محل رفع خبر برای مبتدا . اما بنابر تعجبیه بودن ما در اینکه مای تعجبی کدام قسم از اقسام ما شمرده می شود سه احتمال وجود دارد : 1- ما نکره تامه باشد به معنای شیء در این صورت در محل رفع است بنابر مبتدا بودن و جمله اکفره در محل رفع خبر برای مبتدا است. 2- ما نکره موصوفه (ناقصه) به معنای شیء در این صورت نیز ما در محل رفع است بنابر مبتدا بودن و جمله اکفره در محل رفع صفت است برای ما و خبر ما محذوف است تقدیر : شیء اکفره شیء عظیم . 3- مای موصوله (معرفه ناقصه) و در محل رفع است بنابر مبتدا بودن و جمله اکفره صله موصولی است و محلی از اعراب ندارد و خبر مبتدا در این صورت نیز محذوف است تقدیر : الذی اکفره شیء عظیم . در همه این حالات ما اسمیه است و جمله ما اکفره استیناف بیانی است و محلی از اعراب ندارد و این جمله به کوتاهترین صورت علت نفرین (قتل الانسان) را بیان نموده است . (من ای شیء) جار و مجرور متعلق به خلقه و ای اسم استفهام و مضاف و شیء مضاف الیه آن است و این استفهام برای تقریر و تحقیر است (خلقه) فعل و فاعل و مفعول جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد . (من نطفه) جار و مجرور متعلق به خلقه (دوم) و جمله من نطفه خلقه بدل است برای جمله من ای شیء خلقه و محلی از اعراب ندارد (ف) حرف عطف برای ترتیب ذکری (قدره) فعل و فاعل و مفعول جمله عطف بر جمله خلقه (دوم) است و محلی از اعراب ندارد (ثم) حرف عطف برای ترتیب با تراخی (السبیل) منصوب است از باب اشتغال یعنی مفعول به است برای فعل محذوف که یسره مفسر آن است (یسره) فعل و فاعل و مفعول این جمله تفسیریه است و محلی از اعراب ندارد و جمله یسر السبیل معطوف بر جمله قدره و محلی از اعراب ندارد (ثم) مانند ماقبل (اماته) فعل و فاعل و مفعول جمله عطف بر جمله یسر مقدر و محلی از اعراب ندارد (ف) حرف عطف (اقبره) فعل و فاعل و مفعول جمله عطف بر جمله اماته و محلی از اعراب ندارد (ثم) مانند ماقبل (اذا) از ادات شرط و ظرف زمان آینده است و در محل نصب و متعلق به جواب خود و مضاف به شرط خود می باشد بنابراین اذا متعلق به انشره است (شاء) فعل و فاعل جمله شرط برای اذا و در محل جر است بنابر مضاف الیه بودن برای اذا و مفعول شاء محذوف است تقدیر : اذا شاء انشاره انشره (انشره) فعل و فاعل و مفعول جمله جواب اذا است و محلی از اعراب ندارد زیرا اذا از ادات شرط غیر جازم است (کلا) حرف ردع (لما) حرف نفی و جزم و قلب (یقض) فعل و فاعل و این فعل مجزوم به لما است (ما) اسم موصول در محل نصب مفعول به برای یقض (امره) فعل و فاعل و مفعول جمله صله موصول است و محلی از اعراب ندارد و ضمیر عائد به موصول در اینجا محذوف است تقدیر : ما امره به و جمله لما یقض ... استینافیه است و محلی از اعراب ندارد . ترجمه : پس آدمی باید به خوراک خود بنگرد (24) همانا ما آبی فرو بریختیم فرو ریختنی (25) سپس زمین را شکافتم شکافتنی (26) پس در آن زمین دانه رویاندیم (27) و انگور و گیاه تر و تازه (28) و زیتون و خرما (29) و باغهایی با درختان در هم پیچیده (30) و میوه و چراگاه (31) برای بهره مندی شما و ستورانتان (32) لغات : 1- طعام : خوردنی – خوراک – در اصل مصدر ثلاثی مجرد است به معنای خوردن . فیو می گوید : طعام در عرف اسم است برای هر آنچه که خورده می شود نظیر شراب که اسم است برای هر نوشیدنی. 2- صببنا : ریختیم – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است صب (ریختن) . گاهی نیز از باب فعل یفعل می آید در این صورت لازم است به معنای ریخته شدن . 3- شققنا : شکافتیم – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است . شق (شکافتن) . 4- انبتنا : رویاندیم – فعل ماضی باب افعال و متعدی یک مفعولی است گاهی نیز لازم استعمال می شود به معنای روئیدن 5- حب : دانه – اسم ثلاثی مجرد و اسم جنس است و واحد آن حبه و جمع آن حبوب و حبان می آید . 6- عنب : انگور – اسم ثلاثی مجرد است . 7- قضب : گیاه تر و تازه که خورده شود – اصل قضب مصدر است به معنای بریدن کشاف گوید : تره خوردنی را به خاطر پشت سر هم چیده شدن قضب می گویند . قضب را به معنای درخت درازی که شاخ و برگش گسترده است نیز ذکر کرده اند . 8- زیتون : اسم درخت معروفی است که به میوه آن نیز زیتون گفته می شود و به روغنی که از میوه این درخت گرفته می شود زیت گویند . هرگاه واحد از این درخت اراده شود زیتونه گفته می شود . کلمه زیتون اسم ثلاثی مزید است . 9- نخل : درخت خرما – اسم ثلاثی مجرد است . 10- غلب : انبوه و در هم پیچیده ها – جمع مکسر است برای اغلب در مذکر و غلباء در مونث (صفت مشبهه به معنای در هم پیچیده و انبوه). 11- فاکهه : هر گونه میوه – میوه هایی که برای تفنن و مزه باشد – هر چیز خوردنی که با خوردن آن سرور و تنعم حاصل شود – این کلمه اسم فاعل است از فکه یکفه که مصدر آن فکه و فکاهه (بذله گو و خوش طبع و خوش منش گردیدن) است . شاید میوه را از آن جهت (فاکهه) گفته اند که هنگام خوردن آن بذله گویی می شود و یا انسان با خوشی طبع به آن روی می آورد . 12- اب : چراگاه – هر گیاه خودرو- این کلمه درقرآن تنها یک بار به کار رفته است . و در اصل مصدر ثلاثی مجرد است به معنای آماده شدن – آرزومند شدن و قصد کردن . محتمل است وجه تسمیه چراگاه به اب این باشد که چراگاه بدون دخالت بشر و به صورت خودرو ، مهیا و آماده برای چریدن حیوانات شده است . ترکیب : (ف) حرف استیناف (ل) لام امر و جازم فعل مضارع (ینظر الانسان) فعل و فاعل (الی طعامه) جار و مجرور متعلق به لینظر و جمله فلینظر ... استینافیه است و محلی از اعراب ندارد . (برخی گفته اند که فاء در فلینظر فاء جوابیه است برای شرط مقدر (فاء فصیحه) بنابر این جمله فلینظر جواب شرط مقدر است تقدیر : ان اراد الانسان معرفه قدره الله و تدبیره فلینظر ...) . (انا) حرف مشبه بالفعل و اسمش (صببنا الماء) فعل و فاعل و مفعول جمله درمحل رفع خبر برای ان (صباً) مفعول مطلق تأکیدی برای صببنا و انا ... به تأویل مصدر برده می شود و این مصدر مؤول مجرور است بنابر بدل اشتمال بودن از طعامه یا اینکه منصوب است بنابر منصوب بنزع الخافض بودن به تقدیر (لام) در این صورت لانا... متعلق به لینظر می باشد (ثم) حرف عطف (شققنا الارض) فعل و فاعل و مفعول جمله در محل رفع عطف بر خبر ان (شقاً) مفعول مطلق تأکیدی برای شققنا (ف) حرف عطف (انبتنا) فعل و فاعل (فیها) جار و مجرور متعلق به انبتنا (حباً) مفعول به برای انبتنا و جمله انبتنا ... درمحل رفع عطف بر جمله ما قبل (و) حرف عطف (عنباً) معطوف بر حباً(و قضباً و زیتوناً و نخلاً و حدائق) همه معطوف بر حباً است و کلمه حدائق غیر منصرف است زیرا صیغه منتهی الجموع می باشد (غلباً) صفت برای حدائق (و فاکهه واباً) هر دو معطوف بر حباً(متاعاً لکم و لانعامکم) در آیه 33 سوره مبارکه نازعات ترکیب این آیه شریفه گذشت . ترجمه : پس آنگاه که صدای گوش خراش آید (33) روزی که مرد از برادر خود بگریزد (34) و از مادرش و پدرش (35) و همسرش و پسرانش (36) برای هر مردی از آنان در آن روز کاری و حالی است که او را بسنده باشد (37) رویهایی در آن روز روشن و تابانند (38) خندان و شادمان (39) و بر رویهایی در آن روز گرد و غباری است (40) تیرگی آنها را فرو می گیرد (41) آنان کافران گناه پیشگانند(42) لغات : 1-صاخه : صدای گوش خراش – صدایی که سخت به گوش برمی خورد و گوش را کر می کند – اسم فاعل است از ثلاثی مجرد (کوبنده و کر کننده) . 2- یفر : می گریزد – فعل مضارع از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و لازم است . 3- اخ : در اصل به معنای برادر است خواه برادر از یک پدر و مادر یا برادر از یکی از پدر یا مادر و یا برادر رضاعی (راغب). اما گاهی مجازا در هم دین و هم قبیله و همکار و دوست و غیر اینها نیز استعمال می شود . این کلمه اسم ثلاثی مجرد است و در اصل اخو بوده که واو آن حذف شده است . 4- ام : مادر – اسم ثلاثی مجرد است و در اصل به معنای پایه و اصل و اساس است سپس به هر چیزی که اصل برای وجود چیزی یا اصل برای تربیت و اصلاح چیزی یا مبدأ چیزی است اطلاق شده است. 5- اب : پدر – این کلمه بر جد و عمو و ناپدری و سرپرست امور و بر هر بزرگ مطاع نیز اطلاق می شود مثلاً به جنگ افزار ابوالحرب و به کسی که از میهمانان پذیرایی میکند ابوالاضیاف و به معلم اب گفته می شود . کلمه اب در اصل (ابو) و اسم ثلاثی مجرد است که واو آن حذف شده است. 6- صاحبه : زوجه – همسر – معاشر – اسم فاعل از ثلاثی مجرد است . 7- بنین : پسران – جمع ابن (از ملحقات جمع مذکر سالم است) و کلمه ابن در اصل بنو یا بنی بوده است که بعد از حذف حرف آخر همزه وصل در اول آن آورده شده است بنابر این ابن بر وزن افع می باشد. 8- شأن : کار و حال – کار بزرگ – اسم ثلاثی مجرد است . 9- یغنی : بی نیاز می کند – بسنده می کند – فعل مضارع از باب افعال و متعدی یک مفعولی است . 10- وجوه : رویها – جمع مکسر است برای وجه . 11- مسفره : روشن و تابان – اسم فاعل صیغه مونث از باب افعال . 12- ضاحکه : خندان – اسم فاعل صیغه مونث از ثلاثی مجرد . 13- مستبشره : شادمان – اسم فاعل صیغه مونث از باب استفعال . 14- غبره : گرد و غبار – اسم ثلاثی مزید است . 15- ترهق : فرو می پوشاند – فرا می گیرد – فعل مضارع از ثلاثی مجرد از باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است. 16- قتره : تیرگی – غبار – غبار از زمین برخاسته – دود غلیظ – اسم ثلاثی مزید است . 17- کفره : کافرها – ناسپاسها – جمع مکسر است برای کافر . 18- فجره : گناه پیشگان – بی بند و بارها – پرده داران – جمع مکسر است برای فاجر . فجر در اصل به معنای شکافتن و شکاف وسیع دادن است و صبح را از آن جهت فجر گویند که تاریکی شب را می شکافد و گناه را فجور گویند زیرا پرده دیانت را پاره می کند (راغب). ترکیب : (ف) استینافیه (اذا) ظرف زمان استقبال متضمن معنای شرط و در محل نصب متعلق است به جواب محذوف خود (جاءت الصاخه) فعل و فاعل جمله در محل جر مضاف الیه برای اذا و جواب اذا به قرینه آیه 37 محذوف است تقدیر : اذا جاءت الصاخه اشتغل کل امری بنفسه . جمله اذا با شرط و جوابش استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (یوم) ظرف زمان بدل از اذا (یفر المرء) فعل و فاعل جمله در محل جر مضاف الیه برای یوم (من اخیه) جار و مجرور متعلق به یفر (و) حرف عطف (امه) مضاف و مضاف الیه عطف بر اخیه (و ابیه و صاحبته و بنیه) مانند امه ترکیب می شود (لکل) جار و مجرور متعلق به عامل محذوف صفت برای کل امری (یومئذ) مضاف و مضاف الیه ظرف است و تنوین آن عوض از جمله محذوف است که آن جمله مضاف الیه برای اذ بوده تقدیر : یوم اذ خصلت هذه الامور . و این ظرف متعلق است به یغنیه یا اینکه متعلق به همان عاملی است که لکل متعلق به آن است (شأن) مبتدای موخر (یغنیه) فعل و فاعل و مفعول جمله در محل رفع صفت برای شأن و این مبتدای نکره دارای دو مسوغ است : 1- صفتی که بعد از آن ذکر شده است .(یغنیه) 2- تقدیم خبری که جار و مجرور است . جمله لکل امرئ ... استیناف بیانی است و محلی از اعراب ندارد (وجوه) مبتدا (یومئذٍ) مانند یومئذ در آیه قبل و این ظرف متعلق به مسفره است (مسفره) خبر برای وجوه (ضاحکه مستبشره) خبر دوم و سوم برای وجوه و جمله وجوه ... استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (و) حرف عطف (وجوه) مبتدا (یومئذ) مانند یومئذ در آیه ماقبل و این ظرف متعلق به ترهقها است (علیها) جار و مجرور متعلق به عامل محذوف خبر مقدم (غبره) مبتدای موخر و جمله علیها غبره در محل رفع خبر برای وجوه (اولئک) اسم اشاره در محل رفع مبتدا (هم) ضمیر فصل یا مبتدای دوم (الکفره الفجره) دو خبر برای اولئک و یا اینکه دو خبر برای هم و جمله هم الکفره الفجره خبر برای اولئک و جمله اولئک ... یا استینافیه است و محلی از اعراب ندارد و یا اینکه خبر بعد از خبر است برای وجوه . یادآوری : مسوغ ابتدائیت وجوه در آیه 38 عبارت است از عطفی که از آیه 40 به آن صورت گرفته است زیرا یکی از مسوغات ابتداء به نکره عبارت است از عطف ، به شرطی که معطوف یا معطوف علیه مسوغ ابتدائیت داشته باشد (رجوع شود به باب چهارم مغنی اللبیب بحث مسوغات ابتداء به نکره) البته برخی در اینجا مسوغ ابتدائیت به وجوه را این دانسته اند که وجوه نکره ای است که در مقام تنویع (نوع نوع نمودن و دسته دسته کردن) و همین را برای مسوغ بودن کافی می دانند . (پایان ترجمه تجزیه و ترکیب) (سوره عبس) (والحمد لله رب العالمین) (سوره تکویر) ترجمه : آنگاه که خورشید در هم پیچیده شود (1) و آنگاه که ستارگان تیره و بی فروغ شوند یا فرو افتند (2) و آنگاه که کوهها به راه انداخته شود (3) و آنگاه که شتران آبستن واگذارده شود (4) و آنگاه که جانوران وحشی جمع کرده شود (5) و آنگه که دریاها افروخته شود (6) و آنگاه که جانها جفت و قرین شوند (7) و آنگاه که از دختران به گور شده پرسیده شود (8) که به کدامین گناه کشته شدید( 9) و آنگاه که نامه ها گشوده گردد(10) و آنگاه که آسمان کنده و برداشته شود (11) و آنگاه که دوزخ به شدت افروخته شود (12) و آنگاه که بهشت نزدیک گردانده شود (13) هرکس هر آنچه که حاضر و آماده کرده است خواهد دانست (14) لغات : 1- شمس : خورشید – اسم ثلاثی مجرد و مونث مجازی است تصغیرش شمیسه و جمعش شموس می آید . 2- کورت : در هم پیچیده شد – فعل ماضی مجهول است ، از باب تفعیل این فعل متعدی یک مفعولی است و مصدرش تکویر می باشد اصل تکویر به معنی در پیچیدن چیزی است بطور استداره مثل اینکه جامه ای را در هم پیچند و در کناری افکنند و یا اینکه به معنی پیچاندن چیزی بر چیز دیگر مانند عمامه ای که بر پیچند بطوری که هردوری دور دیگر را بپوشاند . در حاشیه منهج الصادقین آمده است : به اتفاق مفسرین مراد از تکویر خورشید در روز قیامت ، تیره و بیفروغ گشتن آفتاب است در آن روز ، هر چند در کیفیت آن اختلاف است . 3- نجوم : ستارگان – جمع مکسر است و مفردش نجم می آید کلمه نجوم هم به عنوان جمع به کار رفته مانند نجوم در این آیه شریفه و هم به عنوان مصدر به معنی طلوع کردن و آشکار گردیدن مجمع البیان گوید : ستاره را از آن جهت نجم گویند که طلوع می کند و نیز گیاه و علف (گیاهی را که ساقه و تنه ندارد در مقابل شجر) را به خاطر بروز و طلوع آن از زمین نجم می گویند . 4- انکدرت : فرو افتاد – تیرگی یافت – فعل ماضی باب انفعال و لازم است انکدار هم به معنی فرو آمدن و هم به معنی تغیر و قبول کدورت و تیرگی نمودن به کار گرفته میشود . 5- سیرت : رانده شد – به راه انداخته شد – فعل ماضی مجهول از باب تفعیل و متعدی یک مفعولی است . 6- عشار : ماده شتران آبستنی که از آغاز آبستن شدن آنها ده یا هشت ماه گذشته باشد . کلمه عشار جمع مکسر است و مفردش عشراء می باشد و همچنین به ماده شتری که مانند زنان نفساء باشد بعد از بچه آوردن عشراء گفته می شود به هر حال از آنجا که اینگونه شتر ازنفیس ترین و عزیزترین اموال شمرده می شود یا در نظر عرب که در زمان نزول آیه طرف خطاب قرآن بوده اند از محبوبترین چیزها محسوب می شده است ، مقصود از این آیه شریفه این است که در آن هنگام مردم بگونه ای وحشت زده و پریشانند که توجهی به عزیزترین اموال خود ندارند و آنها را رها می کنند . 7- عطلت : مهمل گذارده شد- واگذاشته شد – فعل ماضی مجهول از باب تفعیل و متعدی یک مفعولی است . 8- وحوش : حیوانات بیابانی که با انسان مأنوس نمی باشد – جمع مکسر است و مفردش وحش می باشد و وحشی واحد وحش است. 9- حشرت : جمع کرده شد – فعل ماضی مجهول است و معلوم آن متعدی یک مفعولی است . ممکن است این آیه شریفه در مورد مقدمات قیامت و آغاز در هم ریخته شدن نظام عالم باشد در این صورت منظور از حشر حیوانات این است که در آن هنگام چنان ترس و هراسی اینجاد می شود که نه درندگان در فکر شکارند و نه شکار در فکر فرار و رمیدن بلکه آهو و گرگ و شیر و گوزن و غیره با یکدیگر جمع می شوند و نیز ممکن است آن آیه راجع به روز قیامت باشد در این صورت آیه شریفه بیانگر این مطلب است که حیوانات نیز مانند انسان ها محشور می شوند اما تفصیل حال آنها بعد از حشر و آیا وحوش نیز حسابی دارند ؟ معلوم نمی باشد . 10- بحار : دریاها – جمع مکسر است و مفردش بحر می باشد در مفردات راغب ص 34 آمده است : اصل بحر به هر مکان وسیعی که در بردارند آب فراوان است گفته می شود سپس به اعتبار وسعت درمعانی دیگری نیز به کار گرفته می شود مثلاً به شتری که گوشش را می شکافند بخاطر سعه شکاف بحیره می گویند و یا به اسب تندرو به اعتبار سعه سیرش بحر گفته می شود . 11-سجرت : افروخته شد – پر شد – روان شد – به تلاطم در آمد – در صورتی که تسجیر را به معنی پر کردن یعنی معنی دوم بگیریم و منظور پر گردیدن دریاها از مواد مذاب و آتشینی باشد که در اثر سقوط خورشید و ستارگان در دریاها و یا در اثر بیرون ریخته شدن مواد مذاب زمین حاصل می شود معنای دوم و معنای اول یکی شمرده می شوند . این فعل ماضی مجهول باب تفعیل است و متعدی یک مفعولی می باشد . 12- نفوس : جانها – روحها – جمع مکسر است و مفردش نفس می باشد . 13- زوجت : جفت گردانده شد – قرین شد – فعل ماضی مجهول ازباب تفعیل معلوم این فعل به مفعول اول خود بنفسه و به مفعول دوم به وسیله (باء) یا (الی) یا (لام) متعدی می شود . در اینکه مراد از جفت شدن جانها چیست ؟ احتمالاتی داده شده است از جمله : 1- جفت شدن جانها با بدنها 2- جفت شدن انسانها با اعمالشان 3- جفت شدن هرکس با قرینش صالح با صالح و طالح با طالح . 4- جفت شدن نفوس نیکان با حوریان و اشقیاء با شیاطین. اقوال دیگری نیز در تفاسیر ذکر نموده اند . 14- موؤده : دختر زنده بگور شده صیغه مونث اسم مفعول است از ثلاثی مجرد فعل آن (وأد) (یئد) و مصدرش وأد می باشد به معنی زنده بگور کردن این فعل متعدی یک مفعولی است . 15- ای : اسم استفهام و معرب است ، و در فارسی (کدام) یا (کدامیک) ترجمه می شود ای استفهامیه در مورد یکی از اموری که در امری مشترکند بکار می رود ای استفهامیه به نکره اضافه می شود و هنگامی به معرفه اضافه می شود که یا آن معرفه دلالت بر تعداد داشته باشد مانند : ایهم افضل ؟ و یا معرفه دارای اجزایی باشد مانند : ای زید احسن ؟ که به معنای ای اجزاء زید احسن ؟ می باشد. 16- ذنب : گناه – اسم ثلاثی مجرد است در مفردات راغب ص 184 آمده است : ذنب به معنی دم حیوان و غیره است و الذنب فی الاصل الاخذ بذنب الشیء یعنی گناه در اصل گرفتن دم چیز را گویند و هر فعلی که عاقبت آن وخیم است آن را ذنب گویند زیرا که جزای آن مانند دم حیوان در آخر است و لذاست که به گناه تبعه گویند زیرا که جزایش در آخر و تابع آن است . 17- نشرت : گشوده گشت – باز شد – فعل ماضی مجهول از ثلاثی مجرد است و معلوم آن متعدی یک مفعولی است مصدرش نشر است و در ثلاثی مجرد از دو باب آمده است 1- فعل یفعل (نشر ینشر) 2- فعل یفعل (نشر ینشر) . 18- کشطت : کنده و برداشته شد – فعل ماضی مجهول از ثلاثی مجرد و مصدرش کشط است به معنی برداشتن چیزی از روی چیزی که روی آن را پوشانده است – برداشتن پرده از روی چیزی- کندن پوست شتر- عرب در کندن پوست شتر لفظ سلخ (پوست کندن) را بکار نمی برد بلکه لفظ کشط و تجلید را بکار می برد . این لفظ در قرآن تنها یکبار بکار رفته است و در ثلاثی مجرد از باب فعل یفعل (کشط یکشط) آمده است و متعدی یک مفعولی است . 19- سعرت : بشدت افروخته شد- ماضی مجهول است از باب تفعیل و معلوم آن متعدی یک مفعولی است سعر که مصدر ثلاثی مجرد است نیز به معنی بر افروختن می آید اما در کشاف تسعیر را به معنی به شدت شعله ور کردن ذکر نموده است و فرموده است که این فعل در باب تفعیل برای مبالغه می باشد . 20- ازلفت : نزدیک گردانده شد – ماضی مجهول از باب افعال و معلومش متعدی یک مفعولی است مراد از نزدیک آورده شدن بهشت ممکن است آشکار شدن بهشت باشد به این معنا که بهشتی که دور از نظرهاست در آن هنگام برای اهل ایمان نزدیک و آشکار می شود و ممکن است مقصود بیان عظمت مقام اهل ایمان و تقوی در آن عالم باشد که بهشت با آن اهمیت به جلوی آنها آورده می شود نه اینکه آنها به سوی بهشت بروند . 21- احضرت : حاضر کرد – فعل ماضی معلوم از باب افعال و متعدی یک مفعولی است گاهی نیز دو مفعولی استعمال می شود مانند : احضره ایاه یعنی حاضر کرد نزد او آن را . ترکیب : (اذا) اسم شرط و ظرف زمان مستقبل و از اسماء دائم الاضافه می باشد و در محل نصب است بنابر ظرفیت و عامل نصب دهنده اش جوابش می باشداما شرطش در محل جر است بنابر مضاف الیه بودن برای اذا و همچنین است بقیه یازده اذای شرطیه ای که معطوف بر این اذا می باشند(الشمس) نائب فاعل است برای کورت محذوف که فعل مذکور مفسر آن است (کورت) فعل مجهول و ضمیر مستتر هی نائب فاعل آن و این جمله محلی از اعراب ندارد زیرا جمله تفسیریه می باشد و جمله کورت الشمس در محل جر مضاف الیه برای اذا و اذا با شرط و جوابش روی هم رفته استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (و) حرف عطف (اذا) ترکیبش گذشت (النجوم) فاعل برای انکدرت محذوف (انکدرت) فعل و فاعل جمله تفسیریه است و محلی از اعراب ندارد بقیه آیات تا آیه 8 مانند آیه اول ترکیب می شوند(بای) جار و مجرور متعلق به قتلت (ذنب) مضاف الیه برای ای (قتلت) فعل مجهول و ضمیر مستتر هی نائب فاعلش و جمله در محل نصب است بنابر مفعولیت دوم بودن برای سئلت و مفعول اول سئلت نائب فاعل آن می باشد در المنجد ذیل ماده سئل یسئل آمده است که اگر این ماده به معنی طلب کردن و درخواست نمودن باشد بی واسطه به دو مفعول تعدی می کند مانند : سألت الله نعمه و هنگامی که به معنی استخبار (پرسیدن – خبر پرسیدن) بیاید به مفعول اول خود بی واسطه و به مفعول دومش به واسطه (عن) تعدی می کند مانند : سألته عن حاله . در این آیه شریفه (آیه 8) سئلت به معنی دوم یعنی پرسیدن بکار رفته است لذا باید عن در تقدیر گرفته شود تقدیر : و اذا المووده سئلت عن جواب هذا السوال (بای ذنب قتلت) . آیات 10 و 11 و 12 و 13 مانند آیه اول ترکیب می شوند . (علمت) فعل (نفس) فاعل (ما) اسم موصول در محل نصب مفعول به برای علمت این جمله جواب اذا می باشد و محلی از اعراب ندارد زیرا از ادوات شرط غیر جازم می باشد (احضرت) فعل و فاعل جمله محلی از اعراب ندارد زیرا صله است برای مای موصوله و ضمیر عائد به موصول چون ضمیر مفعولی بوده است حذف گردیده تقدیر : ما احضرته و در اینگونه موارد که ضمیر عائد به موصول ضمیر منصوب متصل باشد حذف عائد کثیراً صورت می گیرد البته این حذف جائز است نه واجب . ترجمه : پس سوگند به ستارگان بازگشت کننده یا پنهان شونده (15) روندگان رخ نهان کنندگان(16) و سوگند به شب آنگاه که روی آورد یا برود و پشت کند (17) و سوگند به صبح آنگاه که نفس برکشد (18) که همانا و به تحقیق که قرآن گفتار فرستاده ای بزرگوار (جبرئیل) است (19) که او نیرومندی است در نزد خداوند دارنده عرش و او دارای مقام و منزلت است (20) و او در آنجا فرمانروایی امانت دار است (21) و همصحبت شما (پیامبر) دیوانه نیست (22) و همانا پیامبر او را (جبرئیل را) در ناحیه ای روشن و آشکار دید (23) و او بر ناپیدا (وحی) بخیل و دریغ کننده نیست (24) و آن قرآن سخن شیطان رانده شده نیست (25) پس کجا می روید ؟ (26) و آن قرآن جز یادآوری برای جهانیان نیست (27) برای هرکس از شما که بخواهد راستی گزیند (28) و نمی خواهید مگر اینکه خدا که پروردگار جهانیان است بخواهد(29) لغات : 1- لااقسم : این جمله در چند جای قرآن در مورد قسم آمده است و در آغاز آن حرف نفی (لا) آورده شده که اگر آن را معنا کنیم (سوگند نمی خورم) می شود با آنکه مقصود قسم خوردن است این است که مفسرین سخت به زحمت افتاده اند تا راهی پیدا کنند و از قسم نمی خورم همان معنی و مقصود اصلی را که قسم می خورم باشد درآورند: الف) برخی قائلند که (لا) زائده می باشد و برای مجرد تاکید و تقویت کلام آورده شده است . ب) برخی قائلند که (لا) نافیه می باشد و اقسم را نفی نموده است و سر آوردن لا این است که فهمانده شود که این امر مورد قسم به گونه ای ظهور و وضوح دارد که بی نیاز از قسم می باشد و احتیاج به قسم خوردن ندارد . پس نفی سوگند برای تأکید است چنانکه در فارسی گویند (بجان تو نباشد) ت) برخی گویند که (لا) نافیه می باشد و برای نفی و رد عقیده یا گفتار مخاطبان و مخالفان آورده شده است و سپس بعد از این نفی و رد ، کلام با قسم آغاز گردیده است و (لا اقسم ) مانند (نه بخدا قسم) در فارسی می باشد که سوگند خورنده با مخالفی روبرو می باشد و (نه) را برای رد و نفی گفتار او می آورد . به هر حال اقسم فعل مضارع متکلم وحده است از باب افعال و لازم می باشد و به وسیله باء متعدی می شود . 2- خنس : واپس روندگان (پنهان شوندگان) رجوع کنندگان – جمع مکسر است و مفردش خانس می باشد که اسم فاعل است از ریشه خنس – خنوس – خناس به معنی واپس ماندن و پنهان شدن و انقباض و کنار رفتن مفسرین گویند مقصود خنس ستارگانند که هنگام طلوع خورشید در نور خورشید پنهان می شوند و پس از غروب خورشید به دید مردم باز می گردند. 3- جواری : روندگان – جمع مکسر است و مفردش جاریه می باشد که اسم فاعل است از ریشه جری و جریان به معنی روان شدن . کشتی را جاریه گویند : زیرا بر روی آب جاری و روان است و زن جوان را جاریه گویند زیرا آب نشاط جوانی در وجود او جریان دارد . 4- کنس : پنهان شوندگان – رخ نهان کنندگان – در لانه روندگان – جمع مکسر است و مفردش کانس است که اسم فاعل می باشد از ماده کنوس به معنی پنهان شدن در لانه. به لانه حیوانات وحشی مانند آهو کناس گفته می شود. 5- عسعس : این فعل از اضداد است هم به معنی روی آورد و هم به معنی پشت کرد می آید در اینجا هر دو معنی را می توان با هم ملحوظ داشت . فعل ماضی از رباعی مجرد و لازم می باشد . 6- صبح : بامداد – فجر یا اول روز – اسم ثلاثی مجرد است. 7- تنفس : نفس بر کشید – دم برزد – تنفس صبح عبارت است از پراکنده شدن روشنی و طلوع آن و این استعاره است که وزیدن نسیم صبحگاهی و پهن شدن نور آن به نفس زدن موجود زنده تشبیه شده است . کلمه تنفس فعل ماضی از باب تفعل و لازم است. 8- قول : سخن – گفته شده – گفتار – در اصل مصدر است به معنی سخن گفتن اما به معنی اسم مفعول بکار گرفته شده است یعنی به معنی مقول (گفته شده – گفتار) 9- رسول : فرستاده – پیام آور – قاموس قرآن از اقرب الموارد نقل نموده است که رسول در اصل مصدر است که به معنی اسم مفعول یعنی مرسل و فرستاده بکار برده می شود. 10- ذی : صاحب – از اسماء سته است دائماً به اسماء اجناس اضافه می شود و معرب به حروف است یعنی در حالت رفعی به واو و نصبی به الف و جری به یاء استعمال می شود به نکره و معرفه اضافه می شود مانند : ذومال و ذوالمال . و اضافه شدنش به ضمیر شاذ است. 11- قوه : نیرو – نیرومندی – توانا گردیدن – مصدر ثلاثی مجرد است و فعل آن در ثلاثی مجرد از باب فعل یفعل (قوی یقوی) آمده است این فعل لازم است و به وسلیه علی متعدی می شود . 12- عند : نزد – پیشگاه – کلمه عند ظرف است برای مکان حضور و زمان حضور مانند : وقفت عند الباب و سافرت عند مغیب الشمس .البته این حضور گاهی حی است و گاهی معنوی و به تعبیر دیگر حضور بر دو قسم است : حقیقی و مجازی مانند : جلست عند زید و عند زید علم . عند ظرف مبهم غیر متصرف است زیرا در غیر ظرفیت استعمال نمی شود و معرب است بنابر ظرفیت منصوب می شود مگر اینکه من بر آن داخل شود که در این صورت مجرور می گردد . بنظر می رسد در این آیه شریفه عند ظرف مکان حضور معنوی باشد . (رجوع شود به مغنی اللبیب باب اول بحث عند) . 13- عرش : مقام و جاه – تخت پادشاه – عرش در اصل مصدر است به معنی بنا کردن – ساختن بنا از چوب – سپس به معنی تخت – تخت پادشاه – جاه و مقام – سقف و معانی دیگر به کار گرفته شده است در مجمع البیان آمده است که اصل عرش به معنی رفع (بالا بردن) است و به تخت به خاطر ارتفاع آن و بلندتر بودن از غیر خودش عرش گویند و به بنا و داربست انگور و سقف نیز به اعتبار ارتفاع و بلند بودن عرش گویند و همچنین به همین اعتبار به جاه و مقام و مرتبه عرش گفته می شود لفظ ذی العرش به معنی پادشاه و دارنده مقام و مرتبه است چنانکه در فارسی به پادشاه صاحب تاج وتخت می گویند . پس مراد از ذی العرش در آیه شریفه خداوندی است که پادشاه حقیقی عالم است . 14- مکین : دارنده مرتبه و مقام – صاحب منزلت و عزت – صفت مشبهه است از ماده مکانه (منزلت یافتن) و 15- مطاع : فرمانروا – فرمان برده شده – اسم مفعول است از باب افعال و در اینجا صفت است برای آن رسول (جبرئیل) بدین معنا که جبرئیل (ع) در میان ملائکه فرمانرواست و ملائکه فرمانبر او هستند . 16- ثم : ظرف مکان غیر متصرف و مبنی بر فتح است و به وسیله هم به مکان بعید اشاره می شود پس اسم اشاره است به معنی آنجا ثم بر خلاف سایر اسماء اشاره نه هاء تنبیه بر آن داخل می شود و نه کاف خطاب به آخر آن ملحق می شود . 17- امین : امانت دار – کسی که مورد اعتماد باشد و از او ایمن باشد – صفت مشبهه است . 18- صاحب : رفیق ملازم – معاشر – همصحبت – کلمه صاحب اسم فاعل است و در اینجا مراد پیامبر اکرم (ص) می باشد خداوند می خواهد با این تعبیر به کفار بفهماند که این پیامبر در میان شما و با شما هم صحبت است و او را می بینیدکه هیچگونه آثار جنون از کودکی تا کنون در رفتار و گفتارش نبوده و نیست . 19- مجنون : دیوانه – اسم مفعول است از ماده جن و جنون (پوشیده و پنهان نمودن) رجوع شود به سوره نبأ آیه 16 20- افق : چشم انداز دور زمین که به نظر پیوسته به آسمان می نماید – ناحیه – طرف – اسم ثلاثی مجرد است. 21- مبین : آشکار و ظاهر – روشن – اسم فاعل است از باب افعال و ابانه که مصدر این باب است گاهی لازم استعمال می شود به معنی پیدا و آشکار شدن و گاهی متعدی به معنی جدا کردن و روشن وآشکار کردن . 22- غیب : ناپیدا – این کلمه در اصل مصدر است به معنی ناپدید شدن اما به معنی اسم فاعل یعنی غائب بکار می رود از این جهت در (المصباح المنیر) فیومی آمده است : الغیب کل ما غاب عنک و جمعه غیوب یعنی : هرچیزی که از تو پنهان باشد غیب می باشد و جمعش غیوب می شود و المیزان گوید : الغیب خلاف الشهاده و ینطبق علی ما لا یقع علیه الحس یعنی : غیب خلاف ونقطه مقابل شهادت است و برغیر محسوسات منطبق می باشد. 23- ضنین : بخیل – صفت مشبهه است ازماده ظن (بخل ورزیدن) راغب گوید : الضنه هو البخل بالشیء النفیس یعنی : ضنه عبارت است از بخل ورزیدن نسبت به چیز نفیس و پرارزش (مفردات راغب ص 308) این ماده لازم است و معمولاً به وسیله باء متعدی می شود اما در این آیه به وسیله علی متعدی گردیده است . 24- این : به کجا ؟ - ظرف مبنی بر فتح و متضمن معنی استفهام است و برای پرسش از مکان بکار می رود این قسم از این را این استفهامیه گویند قسم خوردن این شرطیه می باشد که دو فعل را جزم می دهد مانند : این تجلس اجلس (هرکجا بنشینی می نشینم) البته در این آیه شریفه این استفهامیه است. 25- یستقیم : مستقیم شود – معتدل و میانه رو شود – راست شود – مضارع باب استفعال و لازم است. ترکیب : (ف) حرف استیناف (لا) زائده یا نافیه (اقسم) فعل و فاعل (بالخنس) جار و مجرور متعلق با اقسم جمله فلااقسم ... استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (الجواری) صفت یا بدل برای الخنس و (یاء) در الجواری به علت برخورد به ساکن (ال در الکنس) در تلفظ حذف می شود و در اینجا در کتابت نیز حذف شده است زیرا گاهی کتابت تابع تلفظ می شود . (الکنس) صفت برای الجواری (و) حرف عطف (اللیل) عطف بر الخنس (اذا) ظرف زمان و متعلق به عامل محذوف ، حال قرار گرفته است برای اللیل ، اذا در اینجا چون بعد از قسم قرار گرفته است مجرد از معنای شرط می باشد و به معنای حین است (عسعس) فعل و فاعل جمله در محل جر مضاف الیه برای اذا (و الصبح اذا تنفس) مانند آیه قبل ترکیب می شود (انه) حرف مشبهه بالفعل و اسمش (ل) لام مزحلقه مفید تأکید (قول رسول) مضاف و مضاف الیه خبر برای ان (کریم) صفت برای رسول و جمله انه... جواب قسم است و محلی از اعراب ندارد (ذی قوه) مضاف و مضاف الیه صفت دوم برای رسول (عند) ظرف زمان متعلق به عامل محذوف ، حال برای مکین (در اصل صفت برای مکین بوده و چون بر آن مقدم شده است حال گردیده است) یا اینکه این ظرف متعلق به خود مکین است به هر حال عند مضاف است (ذی) مضاف الیه و خود مضاف (العرش) مضاف الیه (مکین) صفت سوم برای رسول (مطاع) صفت چهارم برای رسول (ثم) اسم اشاره برای اشاره به مکان بعید و در محل نصب است بنابر ظرفیت و متعلق به مطاع است (امین) صفت پنجم برای رسول (و) حرف عطف (ما) حرف نفی (مشبهه بلیس) (صاحبکم) مضاف و مضاف الیه اسم برای ما (بمجنون) جار و مجرور متعلق به چیزی نیست زیرا باء زائده است بنابر این مجنون محلاً منصوب است بنابر خبر بودن برای ما و جمله ماصاحبکم ... محلی از اعراب ندارد زیرا عطف بر جمله جواب قسم شده است (و) حرف عطف (ل) لام جواب قسم (قد) حرف تحقیق (رأه) فعل و فاعل و مفعول و جمله لقد رأه عطف بر جمله جواب قسم است و محلی از اعراب ندارد . (بالافق) جار و مجرور متعلق به عامل محذوف ، حال برای ضمیر مفعولی (ها) رأه (المبین) صفت برای الافق (و) حرف عطف (ما) حرف نفی (مشبهه بلیس) (هو) اسم برای ما (علی الغیب) جار و مجرور متعلق به ضنین (بضنین) جار و مجرور متعلق به چیزی نیست زیرا باء زائده است و ضنین محلاً منصوب است بنابر خبریت برای ما و جمله ما هو ... عطف بر جمله ماقبل است و محلی از اعراب ندارد (و ما هو بقول) مانند آیه ما قبل ترکیب می شود و قول مضاف است (شیطان) مضاف الیه (رجیم) صفت برای شیطان و جمله ما هو ... عطف بر آیه قبل است و محلی از اعراب ندارد (ف) فاء فصیحه که دلالت بر شرط محذوف دارد (این) اسم استفهام در محل نصب ، ظرف مکان و متعلق است به تذهبون (تذهبون) فعل و فاعل و جمله فاین تذهبون در محل جزم ، جواب شرط محذوف است تقدیر : ان تظهر لکم هذه الامور فاین تذهبون. (ان) حرف نفی (هو) مبتدا (الا) حرف استثنا و نفی و استثنا مفید حصر است (ذکر) خبر (للعالمین) جار و مجرور متعلق به ذکر و یا اینکه متعلق به عامل محذوف و صفت است برای ذکر و جمله ان هو الا ... محلی از اعراب ندارد زیرا جمله تعلیلیه (استیناف بیانی) است و تعلیلی است بر نفی گذشته در آیه 25 (لمن) جار و مجرور بدل از للعالمین بنابر این متعلق به همان عاملی است که للعالمین متعلق به آن است (شاء) فعل و فاعل (منکم) جار و مجرور متعلق به عامل محذوف ، حال برای ضمیر فاعلی مستتر در شاء (ان) حرف مصدری و ناصب فعل مضارع (یستقیم) فعل و فاعل و این جمله به وسیله ان به تأویل مصدر برده می شود و این مصدر موول منصوب بنزع الخافض است و مفعول تشاءون و نیز مفعول یشاء محذوف است تقدیر : و ما تشاءون الاستقامه الا بمشیئه الله استقامتکم . برخی نیز این مصدر موول (ان یشاء) را در محل نصب می دانند بنابر ظرفیت البته بنابر اینکه مضاف به این مصدر حذف شده است تقدیر : و ما تشاءون الاستقامه الا وقت مشیئه الله استقامتکم . بنابر وجه اول ، باء در بمشیئه باء سببیه است و این جار و مجرور متعلق به تشاءون است (رب العالمین) مضاف و مضاف الیه بدل یا صفت برای الله و جمله ماتشاءون ... استینافیه است و محلی از اعراب ندارد . (پایان ترجمه ، تجزیه و ترکیب) (سوره التکویر) (والحمد لله رب العالمین) (سوره الانفطار) ترجمه : آنگاه که آسمان شکافته شود (1) و آنگاه که ستارگان فرو ریزد (2) و آنگاه که دریاها درهم گشوده و روان گردند(3) و آنگاه که گورها زیر و زبر شوند (4) هرکس آنچه را که پیش فرستاده و آنچه را که پس انداخته بداند (5) لغات : 1- انفطرت : شکافته شد – فعل ماضی از باب انفعال و لازم است . 2- کواکب : ستارگان – جمع مکسر برای کوکب . 3- انتثرت : فرو ریخت – پراکنده و متفرق شد – پاشید – فعل ماضی از باب افتعال و لازم است . 4- فجرت : روان کرده شد و در هم گشوده شد – شکافته شد و روان گشت – فعل ماضی مجهول از باب تفعیل و معلوم آن متعدی یک مفعولی است و در این باب برای مبالغه به کار می رود . 5- بعثرت : زیر و زبر شد – زیر و بالا و آشکار شد – فعل ماضی مجهول از باب رباعی مجرد و معلوم آن متعدی یک مفعولی است . به نظر زمخشری کلمه بعثر در اصل بعث بوده که را ، به آن ضمیمه شده است . 6- قدمت : پیش فرستاد – فعل ماضی از باب تفعیل و متعدی یک مفعولی است . 7- اخرت : پس انداخت – از پس گذاشت – فعل ماضی از باب تفعیل و متعدی یک مفعولی است . ترکیب : (اذا السماء النفطرت و ...) این چهار آیه مانند آیه اول سوره تکویر ترکیب می شود (علمت نفس) فعل و فاعل (ما) اسم موصول در محل نصب مفعول برای علمت (قدمت) فعل و فاعل جمله صله موصول است و محلی از اعراب ندارد (و) حرف عطف (اخرت) فعل و فاعل ، جمله عطف بر جمله قدمت است و محلی از اعراب ندارد و جمله علمت ... نیز محلی از اعراب ندارد زیرا جواب شرط غیر جازم است . ترجمه : ای انسان چه چیز تو را نسبت به پروردگار بخشنده ات فریفت و بیهوده امیدوار نمود؟(6) آن خدایی که تو را آفرید و راست و درست نمود تو را و [اندام و اعضایت را] هماهنگ و متناسب نمود(7) در هر پیکر و چهره ای که خواست تو را ترکیب نمود (8) لغات : 1- غر : فریب داد – نیرنگ زد – بیهوده امیدوار نمود – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است. 2- سوی : راست و درست نمود – راست و برابر کرد – فعل ماضی از باب تفعیل و متعدی یک مفعولی است. 3- عدل : برابر کرد – هماهنگ و متناسب نمود – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است. 4- رکب : ترکیب کرد – در هم پیوند داد – فعل ماضی از باب تفعیل و متعدی یک مفعولی است . 5- صوره : شکل – چهره – پیکر – نوع – صفت – اسم ثلاثی مزید است. ترکیب : (یا) حرف ندا (ایها) منادای نکره مقصود مبنی بر ضم و در محل نصب است و ها حرف تنبیه می باشد (الانسان) بدل یا عطف بیان برای منادا و جمله یا ایها الانسان جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (ما) اسم استفهام در محل رفع مبتدا (غرک) فعل و فاعل و مفعول جمله در محل رفع خبر برای ما (الکریم) صفت برای ربک و جمله (ما...) جواب ندا (استیناف بیانی) است و محلی از اعراب ندارد (الذی) اسم موصول در محل جر صفت دوم برای ربک (خلقک) فعل و فاعل و مفعول جمله صله موصول است و محلی از اعراب ندارد (ف) حرف عطف (سواک) فعل و فاعل و مفعول جمله عطف بر جمله صله است و محلی از اعراب ندارد (فعدلک) مانند فسواک (فی ای) جار و مجرور متعلق به رکبک و ای اسم شرط و از ادات شرط جازم است (صوه) مضاف الیه برای ای (ما) زائده غیر کافه است که بعد از جازم (ای شرطیه) زائد واقع شده است (شاء) فعل و فاعل (مفعول این فعل محذوف است تقدیر : شاءها این جمله شرط محلی از اعراب ندارد اما فعل این جمله به تنهایی (بدون فاعل) در محل جزم می باشد (رکبک) فعل و فاعل و مفعول جمله جواب شرط جازم است اما چون مقرون به فاء نیست محلی از اعراب ندارد و تنها فعل این جمله در محل جزم است . ترجمه : چنین نیست که پنداشته اید بلکه دین را (یا روز رستاخیز را) انکار می کنید (9) و همانا بر شما نگاهبانانی است (10) بزرگوارانی که نویسندگانند (11) می دانند هر چه را که انجام می دهید (12) لغات : 1- کرام : بزرگواران – جمع مکسر برای کریم . ترکیب : (کلا) حرف ردع (بل) حرف اضراب (برای اضراب انتقالی است) (تکذبون) فعل و فاعل (بالدین) جار و مجرور متعلق به تکذبون و این جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (و) حالیه یا استینافیه (ان) حرف مشبهه بالفعل (علیکم) جار و مجرور متعلق به عامل محذوف خبر برای ان (ل) مزحلقه برای تأکید (حافظین) اسم برای ان و ان با اسم و خبرش در صورتی که واو حالیه باشد در محل نصب است بنابر حال بودن برای فاعل تکذبون و در صورتی که واو استینافیه باشد این جمله مستأنفه است و محلی از اعراب ندارد (کراماً) صفت برای حافظین (کاتبین) صفت دوم برای حافظین (یعلمون) فعل و فاعل (ما) اسم موصول در محل نصب مفعول برای یعلمون (تفعلون) فعل و فاعل جمله صله موصول است و محلی از اعراب ندارد و عائد آن محذوف است تقدیر : ما تفعلونه برخی نیز احتمال داده اند که ما موصول حرفی (مصدریه) باشد و مصدر موول از تفعلون منصوب و مفعول برای یعلمون باشد تقدیر : یعلمون فعلکم به هر حال جمله یعلمون ... در محل نصب ، صفت سوم برای حافظین است و محتمل است حال برای ضمیر مستتر در کاتبین باشد . ترجمه : همانا نیکوکاران به طور قطع در بهشتند (13) و همانا بدکاران قطعاً در دوزخند (14) آن بدکاران در روز جزا آتش دوزخ را می چشند و با آن ملازمند (15) و آنان از آن دوزخ دور نگردند(16) و تو چه دانی که روز جزا چیست؟(17) باز تو چه دانی که روز جزا چیست ؟(18) روزی است که هیچ کس برای هیچ کس (یعنی به نفع هیچ کس) مالک و قادر بر چیزی نیست و فرمان در چنان روزی از آن خداوند است (19) لغات : 1- ابرار : رجوع شود به آیه 18 سوره مطففین . 2- نعیم : رجوع شود به آیه 22 سوره مطففین . 3- فجار : رجوع شود به آیه 7 سوره مطففین . 4- جحیم : رجوع شود به آیه 39 سوره نازعات . 5- یصلون : می چشند – ملازم می شوند – فعل مضارع از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و در این معنا متعدی یک مفعولی است . 6- لا تملک : قادر و توانا نمی باشد – مالک نمی باشد – فعل ماضی منفی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است . ترکیب : (ان الابرار لفی نعیم) مانند آیه 22 سوره مطففین ترکیب شود (و ان الفجار لفی جحیم) مانند آیه قبل و عطف بر همان آیه است (یصلونها) فعل و فاعل و مفعول (یوم الدین) مضاف و مضاف الیه ، ظرف (مفعول فیه زمانی) متعلق به یصولونها و جمله یصلونها … استیناف بیانی است و محلی از اعراب ندارد و محتمل است که این جمله در محل جر و صفت باشد برای جحیم و یا اینکه در محل نصب است بنابر حال بودن برای ضمیر درخبر ان (و) حرف عطف (ما) نافیه (مشبهه بلیس) (هم) در محل رفع اسم ما (عنها) جار و مجرور متعلق به غائبین (بغائبین) جار و مجرور متعلق به چیزی نیست زیرا باء زائده است و غائبین در محل نصب خبر برای ما وجمله عطف بر جمله یصلونها است و محل این جمله مانند آن است . (و) عاطفه یا استینافیه (ماادراک ما یوم الدین) مانند آیه 2 سوره قدر ترکیب می شود (ثم ) حرف عطف (ما ادراک ما یوم الدین) مانند آیه قبل . (یوم) مفعول به برای اعنی محذوف یا ظرف برای فعل (یجازون) محذوف (لاتملک نفس) فعل منفی و فاعلش ، جمله در محل جر مضاف الیه برای یوم (لنفس) جار و مجرور متعلق به لاتملک (شیئاً) مفعول برای لاتملک (و) حالیه یا استینافیه (الامر) مبتدا (یومئذ) مضاف و مضاف الیه ظرف بدل از یوم در اول آیه (لله) جار و مجرور متعلق به محذوف خبر برای مبتدا و جمله الامر… یا حال است و در محل نصب و یا استینافیه است و محلی از اعراب ندارد . (پایان ترجمه ، تجزیه و ترکیب) سوره الانفطار (والحمد لله رب العالمین) (سوره المطففین) ترجمه : و ای برکاهندگان [کم فروشان] (1) آنها که هرگاه از مردم به پیمانه ستانند تمام می ستانند (2) و آنگاه که برای مردم پیمانه کنند یا وزن سنجی نمایند کم گذارند (3) لغات : 1- ویل : وای و سختی – رسوایی – کلمه وعید و عذاب است . 2- مطففین : کاهندگان – کم و کاست دهندگان – کم فروشان – جمع مذکر سالم برای مطفف و مطفف اسم فاعل است از باب تفعیل . 3- اکتالوا : پیمانه ستاندند – پیمانه نمودند – فعل ماضی از باب افتعال است و لازم می باشد و به وسیله (علی) یا (من) متعدی می شود. 4- الناس : رجوع شود به سوره ناس آیه 1 . 5- یستوفون : تمام می ستانند – تمام گیرند – فعل مضارع از باب استفعال و متعدی یک مفعولی است . 6- کالوا : پیمانه کردند – سنجیدند به کیل – به کیل دادند – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل است این فعل گاهی متعدی دو مفعولی بکار می رود مانند : کلت زیداً الطعام و گاه بر مفعول اولش (لام) داخل می شود مانند : کلت لزید الطعام . 7- وزنوا : سنجیدند – وزن سنجی نمودند – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل است و متعدی یک مفعولی است و گاه نیز به مفعول اول خود به واسطه (لام) و به مفعول دومش بی واسطه تعدی می کند . 8- یخسرون : کم می کنند – کم می گذارند – فعل مضارع از باب افعال و متعدی یک مفعولی است . ترکیب : (ویل) مبتدا است و چون نکره است نیاز به مسوغ دارد و مسوغ ابتدائیت آن این است که دلالت بر دعا (نفرین) دارد (للمطففین) جار و مجرور متعلق به عامل محذوف خبر است برای مبتدا تقدیر : ویل ثابت للمطففین و این جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (الذین) اسم موصول در محل جر صفت برای مطففین (در اینگونه موارد دو ترکیب دیگر جائز است : 1- الذین در محل رفع خبر برای مبتدا محذوف تقدیر : هم الذین 2- الذین در محل نصب مفعول برای فعل محذوف تقدیر : اعنی الذین بنابر این دو ترکیب جمله استیناف بیانی است و محلی از اعراب ندارد) (اذا) اسم شرط و ظرف زمان استقبال و در محل نصب است و ناصب آن بنابر نظر مشهور جواب آن است (اکتالوا) فعل و فاعل (علی الناس) جار و مجرور متعلق به اکتالوا و این جمله به نظر مشهور در محل جر است . بنابر مضاف الیه بودن برای اذا و شرط اذا است (یستوفون) فعل وفاعل جمله جواب اذا است و محلی از اعراب ندارد زیرا جواب شرط غیر جازم است و جمله اذا... صله موصول است و محلی از اعراب ندارد (و) حرف عطف (اذا) مانند اذا در آیه قبل (کالوهم) فعل و فاعل و مفعول (او) حرف عطف (وزنوهم) فعل وفاعل و مفعول این جمله عطف بر جمله کالوهم (یخسرون) فعل وفاعل جمله جواب اذا و محل این جمله و جمله کالوهم و جمله اذا ... نظیر آیه سابق است . ترجمه : آیا آنان گمان نمی کنند که برانگیخته می شوند (4) برای روزی بزرگ (5) روزی که همه مردم برای پروردگار جهانیان بپا می ایستند (6) لغات : 1- یظن : گمان می برد – می پندارد – فعل مضارع از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و از افعال قلوب و متعدی دو مفعولی است . 2- مبعوثون : برانگیخته شوندگان – جمع مذکر سالم است برای مبعوث و مبعوث صیغه اسم مفعول است از ثلاثی مجرد . 3- یوم : اسم ثلاثی مجرد است و به حسب لغت میان طلوع و غروب آفتاب را یوم گویند و در اصطلاح به عصر و زمان و دوره ای که در آن حادثه مهم و تاریخی روای داده گفته می شود از جهت ظهور به چشم آمدن آن حادثه چنانکه پس از طلوع آفتاب دیدنیها از پرده تاریکی بیرون می آیند مراد از یوم عظیم روز قیامت است. 4- عظیم : بزرگ – صفت مشبهه یا مبالغه است و در مورد محسوس و مادی و معقول و معنوی استعمال می گردد مانند : عظیم الجثه و عظیم الشأن . 5- یقوم : بپای می ایستد – فعل مضارع از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و لازم است . 6- رب : رجوع شود به سوره لیل آیه 20 . 7- عالمین : جمع عالم و عالم اسم جمع است یعنی اسمی است که برای جمع وضع شده و مفرد ندارد مانند : جیش (لشگر) و رهط (گروه) . کلمه عالم بر جمیع موجودات و نیز همه نوعی از موجودات یا هر صنفی از موجودات وبه طور کلی بر مجموعه ای از موجودات مختلف که دارای صفات مشترک و یا زمان و مکان مشترک هستند اطلاق می شود مانند : عالم جماد – عالم نبات – عالم حیوان – عالم عرب – عالم شرق – عالم امروز بنابر این کلمه عالمین به صورت جمع اشاره به تمام مجموعه های جهان دارد و برای افاده کثرت است . کلمه عالم یا مشتق از علم است زیرا عالم اسم است برای چیزهایی که علم به آنها تعلق می گیرد و یا مشتق از علامت است زیرا عالم علامت بر وجود صانع و آفریننده است . از آنجا که همه عوالم این جهان صاحبان عقل نیستند و جمع با یاء و نون مختص به ذوی العقول است برخی از مفسران کلمه عالمین را اشاره به مجموعه هایی از صاحبان عقل می دانند مانند انسانها و فرشتگان و جن این احتمال نیز وجود دارد که این جمع به خاطر تغلیب صاحبان عقل بر غیر صاحبان عقل باشد و نیز محتمل است منظور از عالمین همه موجودات و همه عوالم آنها باشد به جهت یک نوع شعور یا استعدادی که درهمه است . ترکیب : (أ) همزه استفهام انکار توبیخی (لا) حرف نفی (یظن) فعل (اولئک) اسم اشاره در محل رفع فاعل برای یظن و جمله الا یظن اولئک استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (ان) حرف مشبهه بالفعل (هم) در محل نصب اسم ان (مبعوثون) خبر ان و مصدر مؤول (انهم مبعوثون) در محل نصب سد مسد دو مفعول یظن (لیوم) جار و مجرور متعلق به مبعوثون (عظیم) صفت برای یوم (یوم) بدل از محل لیوم یا اینکه ظرف است و متعلق است به مبعوثون و یا بنابراین قولی مفعول به است برای اعنی مقدر به هر حال کلمه یوم مضاف است (یقوم الناس) فعل و فاعل جمله در محل جر مضاف الیه برای یوم (لرب) جار و مجرور متعلق به یقوم و رب مضاف (العالمین) مضاف الیه . ترجمه : چنین نیست [که آنها در مورد قیامت می پندارند] محققاً نامه اعمال یا سرنوشت بدکاران در سجین است (7) تو چه دانی که سجین چیست ؟(8) نامه ای است نوشته شده نشاندار یا خوانا (9) لغات : 1- کلا : رجوع شود به سوره نبأ آیه 4 . 2- کتاب : نوشته – نامه – نامه اعمال و کردار – کلمه کتاب در اصل یا مصدر ثلاثی مجرد است به معنای نوشتن و یا مصدر باب مفاعله است به معنای مکاتبه اما استعمال شایع آن در مکتوب است یعنی به معنی اسم مفعول ثلاثی مجرد نظیر حساب به معنای محسوب و لباس به معنای ملبوس . 3- فجار : تبه کار – نافرمان – منحرفان از حق – جمع مکسر است برای فاجر . 4- سجین : زندان بسیار سخت – جایگاه تنگ و پست – صیغه مبالغه است نظیر شریر (بسیار بدکار). 5- ادری : دانا کرد – فعل ماضی باب افعال است و به مفعول اول خود بنفسه و به مفعول دومش بوسیله باء تعدی می کند مانند : ادری الرجل بکذا : اعلمه به . این فعل در خطاب استفهمامی مانند همین آیه شریفه اصطلاح شده است که به معنی چه می دانی ؟ استعمال می شود . 6- مرقوم : نوشته شده نشاندار – نوشته شده خوانا – اسم مفعول است از ثلاثی مجرد . ترکیب : (کلا) حرف ردع (ان) حرف مشبهه بالفعل (کتاب الفجار) مضاف و مضاف الیه اسم ان (ل) لام مزحلقه است که مفید تأکید است . (فی سجین) جار و مجرور متعلق به محذوف خبر برای ان و جمله ان ... استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (و) حرف استیناف (ما) اسم استفهام در محل رفع مبتدا است و مسوغ آن صدارت طلب بودنش است (ادراک) فعل و فاعل و مفعول جمله در محل رفع خبر برای مبتدا (ما) مانند (ما) در اول آیه (سجین) خبر برای ما و جمله ما سجین در محل نصب بنابراین مفعول دوم بودن برای ادری (کتاب) خبر برای مبتدای محذوف تقدیر : هو کتاب (مرقوم) صفت برای کتاب و جمله هو کتاب مرقوم استیناف بیانی است و محلی از اعراب ندارد ترجمه : وای در آن روز بر تکذیب کنندگان (10) آنان که روز جزا را دروغ می پندارند (11) و جز هر ستمگر گناهکار آن روز را انکار نمی کند (12) [همان که] هرگاه آیات ما بر او خوانده می شود گوید این افسانه پیشینیان است (13) لغات : 1- مکذبین : تکذیب کنندگان (نسبت دروغ دهندگان) – سخت انکار کنندگان – جمع مذکر سالم است برای مکذب (اسم فاعل از باب تفعیل) 2- یکذبون : تکذیب می کنند (نسبت دروغ می دهند) – سخت انکار می کنند – فعل مضارع از باب تفعیل است و در صورتی که متعدی بنفسه استعمال شود به معنی نسبت دروغ دادن است و در برخی از کتب لغت آمده است که در صورت تعدی به باء به معنای سخت انکار کردن می باشد . 3- الدین : در اصل مصدر ثلاثی مجرد است به معنای جزا و پاداش دادن و همچنین به معنای طاعت و فرمانبرداری کردن هم می آید در مجمع البیان آمده است که طاعت و فرمانبرداری را دین گفته اند زیرا که طاعت برای جزا و پاداش است پس شریعت را از آن جهت دین گویند که جزای نیک و بد اعمال را بیان می کند . ناگفته نماند که کلمه (یوم الدین) در تمام مواردی که در قرآن بکار رفته است به معنی قیامت است . 4- کل : هر – همه – اسمی است که برای استغراق و شمول افراد نکره مانند : کل نفس یا جمع معرفه ای که مضاف الیه آن واقع شده است می آید مانند کلهم و گاه برای استغراق اجزاء مفرد بکار می رود مانند : کل زید حسن . 5- معتد : ستمگر – متجاوز – اسم فاعل است از باب افتعال در اصل متعدی بوده که یاء آن در التقاء ساکنین (یاء ساکن و نون تنوین) حذف شده است . 6- اثیم : گناهکار – بسیار گناهکار – صفت مشبهه یا صیغه مبالغه است . 7- تتلی : خوانده شود – قرائت شود – فعل مضارع مجهول از ثلاثی مجرد است و معلوم آن را باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است . 8- آیات : رجوع شود به آیه 28 سوره نبأ . 9- اساطیر : افسانه ها – سخنان پریشان و بی اصل – برخی بر آنند که اساطیر اسم جمع است و واحدی ندارد و برخی دیگر آن را جمع اسطوره و اسطیره و اسطور و اسطیر و اسطار و اسطار دانسته اند و برخی آن را جمع الجمع گفته اند (اسطار جمع سطر و اساطیر و جمع اسطار) . این کلمه 9 بار در قرآن بکار رفته و در همه موارد به ( الاولین) اضافه شده است . 10- اولین : پیشینیان – جمع مذکر سالم برای اول (رجوع شود به سوره نازعات آیه 25). ترکیب : (ویل یومئذ للمکذبین) ویل للمکذبین مانند ویل للمطففین ترکیب می شود و یومئذ مضاف و مضاف الیه بدل است از یوم یقوم در آیه 6 و جمله ویل ... استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (الذین) اسم موصول در محل جر صفت برای مکذبین (در اینجا نیز دو ترکیب دیگر که در الذین در آیه 2 گفته شد جایز است) (یکذبون) فعل و فاعل (بیوم) جار و مجرور متعلق به یکذبون و یوم مضاف (الدین) مضاف الیه و جمله یکذبون ... صله موصول است و محلی از اعراب ندارد (و) حالیه یا استینافیه (ما) حرف نفی (یکذب) فعل (به) جار و مجرور متعلق به یکذب (الا) حرف استثنا است و در اینجا نفی و استثنا مفید حصر است و این استثنا مفرغ است لذا مابعد الا به خواهش عامل ماقبل اعراب داده شده است . (کل) فاعل برای یکذب و مضاف (معتد) مضاف الیه (اثیم) صفت برای معتد و جمله ما یکذب... بنابر حالیه بودن واو در محل نصب بنابر حال بودن برای یوم الدین و در صورت استینافیه بودن محلی از اعراب ندارد (اذا) مانند اذا در آیه 2 (تتلی) فعل مجهول (علیه) جار و مجرور متعلق به تتلی (آیاتنا) مضاف و مضاف الیه نائب فاعل برای تتلی و جمله تتلی... در محل جر مضاف الیه برای اذا (به نظر مشهور) (قال) فعل و فاعل جمله جواب شرط غیر جازم است و محلی از اعراب ندارد (اساطیر الاولین) مضاف و مضاف الیه خبر برای مبتدای محذوف تقدیر : هی اساطیر الاولین و این جمله در محل نصب مقول قول است و جمله اذا... در محل جر صفت دوم برای معتد و یا در محل نصب حال برای معتد (زیرا معتد نکره موصوفه است) و یا حال برای ضمیر مستتر در اثیم و یا ضمیر مستتر در معتد است . ترجمه : چنان نیست ‍‍‍]که آنها می گویند] بکله آنچه که گردآوری می کنند [اعمالی که انجام می دهند] بر قلبهای آنان چیره شده است (14) لغات : 1- ران : چیره شد – غالب شد – زنگار گرفت – تیره و سیاه شد – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و لازم است و به وسیله (علی) متعدی می شود . 2- قلوب : جمع مکسر و مفردش قلب است و قلب در اصل مصدر ثلاثی مجرد است به معنای : برگرداندن ، زیر و رو کردن و واژگونه نمودن و قلب را از آن جهت قلب گویند که با آمدن افکار و خیالات دگرگون می شود . 3- یکسبون : گرد آوری می کنند – بدست می آورند – فعل مضارع از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است . ترکیب : (کلا) حرف ردع (بل) حرف اضراب است و در اینجا معنای اضراب انتقال از غرضی به غرضی دیگر است (اضراب انتقالی) توضیح اینکه : بل که حرف اضراب است هرگاه بر جمله داخل شود معنای اضراب یا ابطال است مانند : ام یقولون به جنه بل جاء هم بالحق (مومنون/70) و یا به معنای اضراب انتقال از غرضی به غرض دیگر است مانند : قد افلح من تزکی و ذکر اسم ربه فصلی بل توثرون الحیاه الدنیا (اعلی /14-16) (ران) فعل (قلوبهم) جار و مجرور متعلق به ران ، و قلوب مضاف و هم در محل جر مضاف الیه (ما) اسم موصول در محل رفع فاعل برای ران (کانوا) فعل ناقص و اسمش (یکسبون) فعل و فاعل جمله در محل نصب خبر برای کان و جمله کانوا... صله موصول است و محلی از اعراب ندارد و جمله ران ... استینافیه است و محلی از اعراب ندارد . ترجمه : چنان نیست [که آنها می پندارند] همانا آنها در آن روز پروردگار خویش در پرده شدگان و رانده شدگانند (15) سپس محققاً چشندگان و جای گیرندگان در دوزخند (16) سپس به آنان گفته می شود این است آنچه که آن را دروغ می شمردید(17) لغات : 1- محجوبون : پوشانیده شدگان – در پرده شدگان – منع شدگان – صیغه جمع مذکر سالم برای محجوب (اسم مفعول از ثلاثی مجرد) . 2- صالون : چشندگان – ملازمان – سوختگان – جمع مذکر سالم برای صال (اسم فاعل از ثلاثی مجرد صلی یصلی گفته می شود : صلی النار (چشید گرمی آتش را) و صلی بالنار (سوخته شد به آتش) 3- جحیم : رجوع شود به آیه 39 سوره نازعات . ترکیب : (کلا) حرف ردع (ان) حرف مشبه بالفعل (هم) اسم ان در محل نصب (عن ربهم) جار و مجرور متعلق به محجوبون و هم در محل جر مضاف الیه (یومئذ) مضاف و مضاف الیه ظرف متعلق به محجوبون (ل) لام مزحلقه که مفید تأکید است (محجوبون) خبر برای ان و جمله انهم ... استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (ثم) حرف عطف (انهم) حرف مشبه بالفعل و اسمش (ل) مانند لام در آیه قبل (صالو الجحیم) مضاف و مضاف الیه خبر ان و جمله انهم ... نیز محلی از اعراب ندارد زیرا عطف بر جمله استینافیه قبل شده است (ثم) حرف عطف (یقال) فعل مجهول (هذا) اسم اشاره در محل رفع مبتدا (الذی) اسم موصول در محل رفع خبر برای هذا (کنتم) فعل ناقص و اسمش (به) جار و مجرور متعلق به تکذبون (تکذبون) فعل و فاعل جمله در محل نصب خبر کان و جمله کنتم ... صله موصول است و محلی از اعراب ندارد و جمله هذا... در محل رفع نائب فاعل است برای یقال . ناگفته نماند که برخی از نحویون نائب فاعل قرار گرفتن جمله را قبول ندارد زیرا جمله هرگز فاعل واقع نمی شود پس نائب از فاعل نیز نمی توان واقع شود بلکه در اینگونه موارد ، نائب فاعل به نظر آنها ضمیر مستتری است که به مصدر (قول ) بر می گردد و جمله مابعد ، مفسر آن قول است بنابراین جمله هذا الذی ... در اینجا طبق این نظر جمله ای است تفسیریه و محلی از اعراب ندارد تقدیر : ثم یقال قول هو هذا الذی... البته قائلین قول اول می گویند درست که جمله نمی تواند فاعل قرار گیرد در نتیجه نائب از فاعل نیز واقع نمی شود اما ماده قول این قاعده استثناء شده است زیرا وقتی که ماده قول به صیغه معلوم باشد مقول و محکی آن جمله واقع می شود و زمانی که آن قول را مجهول نمودیم همان مقول به نیابت از فاعل مرفوع می شود . ترجمه : همانا به یقین که کارنامه نیکوکاران در علیین است (18) و تو چه دانی که علیین چیست ؟(19) کتابی است نوشته شده خوانا (20) که مقربان درگاه الهی گواه آنانند(21) لغات : 1- ابرار : نیکوکاران – صالحان – جمع مکسر است برای بار و بر . 2- علیین : لفظی است مفرد بر صیغه جمع و برای اظهار تفخیم و عظمت شأن با واو و نون جمع بسته شده و در عظمت شأن به الواالعقل تشبیه شده است و علییون علو و برتری مضاعف است و مراد از آن مراتب عالیه و والایی است که با جلال و بزرگی احاطه شده . اما در کتب لغت علیون را به عنوان جمع برای (علی) ذکر نموده اند . 3- یشهد : آگاه می شود – درک می کند و در می یابد – گواهی می دهد – فعل مضارع از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل است این فعل در صورتی که به معنای آگاه شدن ، دریافتن و درک کردن و حاضر شدن بیاید به صورت متعدی بنفسه استعمال می شود و در صورتی که به معنای گواهی دادن باشد به وسیله (علی) یا (لام) و در صورتی که به معنای سوگند خوردن باشد به وسیله (باء) تعدی می کند 4- مقربون : خاصان – نزدیکان – جمع مذکر سالم برای مقرب (صیغه اسم مفعول از باب تفعیل). ترکیب : از آیه 18 تا 20 مانند آیه 7 تا 9 ترکیب می شود [یشهده المقربون] فعل و مفعول و فاعل جمله در محل رفع خبر دوم برای مبتدای محذوفی (هو) که کتاب خبر اول آن است یا اینکه صفت دوم برای کتاب و یا اینکه در محل نصب حال برای ضمیر مستتر در مرقوم و یا حال برای کتاب زیرا کتاب نکره موصوفه است و می تواند ذوالحال قرار گیرد . ترجمه : به یقین که نیکان در فراخی نعمتند (22) بر تختها نشسته و می نگردند (23) در رویهایشان خرمی و تازگی نعمت را می شناسی(24) از شراب خالص و مهر و موم شده به آنها نوشانده می شود (25) مهر آن شراب مشک است و کوشندگان باید در آن [شراب یا نعیم] بکوشند و رغبت کنند (26) آمیزش آن شراب از چشمه تسنیم است (27) و تسنیم چشمه ای است که خاصان درگاه الهی از آن می نوشند (28) لغات : 1- نعیم : تن آسایی – فراخی و نعمت – راحتی بهشت – نعمت کثیر – اسم ثلاثی مزید است . 2- ارائک : تختهای مزین و فاخر – جمع مکسر برای (اریکه) (تخت مزین ، تخت عروسی ، هرچه که بر آن تکیه زنند و بنشینند مانند تخت و بالش و پشتی) . 3- ینظرون : می نگرند – با دقت و تأمل می نگرند فعل مضارع از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است گاه به همین معنا به وسیله (الی) متعدی می شود و در صورتی که به وسیله فی متعدی شود به معنای اندیشیدن و رسیدگی کردن می باشد. 4- تعرف : می شناسی- فعل مضارع از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل است و متعدی یک مفعولی است . 5- نضره : خرمی و تازگی – خوبی و تازه رویی – مصدر ثلاثی مجرد است . 6- یسقون : نوشانیده می شوند – به آنها آشامانیده می شود – فعل مضارع مجهول از ثلاثی مجرد و معلوم آن از باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است . 7- رحیق : شراب خالص – بهترین و خوش ترین شراب – اسم ثلاثی مزید است . 8- مختوم : مهر زده شده – مهر و موم شده – اسم مفعول از ثلاثی مجرد. 9- ختام : مهر – در اصل مصدر ثلاثی مجرد است به معنای مهر نهادن اما به معنای مهر و چیزی که به وسیله آن مهر زده می شود بکار رفته است . 10- مسک : مشک خوشبوی – اسم ثلاثی مجرد است . 11- لیتنافس : باید رغبت کند – باید بکوشد – فعل امر غائب از باب تفاعل است و در این باب به وسیله فی متعدی می شود . 12- متنافسون : کوشندگان – رغبت کنندگان – جمع مذکر سالم است برای متنافس (اسم فاعل از باب تفاعل) . 13- مزاج : آمیزش – اختلاط – اسم مصدر است 14- تسنیم : چشمه ای است در بهشت – این کلمه در اصل مصدر باب تفعیل است به معنای بالا بردن و پر کردن . گویند این چشمه از بالا به پایین می ریزد و برخی نیز گفته اند که تسنیم نهری است در بهشت که در هوا جاری است و به مقدار حاجت بهشتیان در ظروف آنان ریخته می شود و ظرف آنان را پر می کند . 15- عین : چشمه – اسم ثلاثی مجرد است . 16- یشرب : می آشامد – می نوشد – فعل مضارع از ثلاثی مجرد است باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است . ترکیب : (ان) حرف مشبه بالفعل (الابرار) اسم ان (ل) مزحلقه (فی نعیم) جار و مجرور متعلق به محذوف خبر برای ان جمله ان ... استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (علی الارائک) جار و مجرور متعلق به عامل محذوف حال برای الابرار یا حال برای فاعل ینظرون (ینظرون) فعل و فاعل جمله در محل رفع خبر بعد از خبر برای ان و یا اینکه در محل نصب حال برای الابرار و یا استیناف بیانی است و محلی از اعراب ندارد (تعرف) فعل و فاعل (فی وجوههم) جار و مجرور متعلق به تعرف و هم در محل جر مضاف الیه برای وجوه (نضره النعیم) مضاف و مضاف الیه مفعول برای تعرف و هر سه احتمالی که در مورد محل جمله ینظرون گفته شد در مورد جمله تعرف ... نیز احتمال داده می شود (یسقون) فعل مجهول و نائب فاعل سه احتمالی که در مورد محل دو جمله قبل گفته در این مورد نیز می آید (من رحیق) جار و مجرور متعلق به یسقون (مختوم) صفت برای رحیق (ختامه) مضاف و مضاف الیه مبتدا (مسک) خبر و این جمله در محل جر صفت دوم برای رحیق و یا در محل نصب حال برای رحیق زیرا رحیق نکره موصوفه است و می تواند ذوالحال واقع شود و محتمل است این جمله حال برای ضمیر مستتر در مختوم باشد (و) استینافیه (فی ذلک) جار و مجرور متعلق به لیتنافس (ف) فاء فصیحه است که دلالت بر شرط محذوف می کند تقدیر : ان کانت هذه النعم معده للابرار فلیتنافس المتنافسون فی ذلک . بنابراین جمله فلیتنافس ... در محل جزم است بنابر جواب بودن برای شرط مقدر . برخی فاء در فلیتنافس را فاء عاطفه ای می دانند که برای زیادت اهتمام آورده شده است . (و) حرف عطف (مزاجه) مضاف و مضاف الیه مبتدا (من تنسیم) جار و مجرور متعلق به عامل محذوف خبر برای مبتدا و جمله مزاجه ... معطوف بر جمله ختامه مسک و محلش مانند آن است (عیناً) مفعول به برای فعل محذوف تقدیر : اعنی عیناً و این جمله استیناف بیانی است و محلی از اعراب ندارد و یا اینکه عیناً حال است برای تسنیم (تسنیم علم است برای آبی که در بهشت جاری است) (یثرب) فعل (بها) جار و مجرور متعلق به یشرب (باء در بها یا زائده است و تقدیر : یشربها است به معنای یشرب منها و یا باء به معنای من است و یا اینکه یشرب متضمن معنای یلتذ (لذیذ و گوارا می یابد) است و در لغت التذ هم بی واسطه هم به واسطه باء تعدی می کند گفته می شود : التذ الشیء و التذ به : وجده لذیذاً (المقربون) فاعل برای یشرب و جمله یشرب ... در محل نصب صفت برای عیناً. ترجمه : همانا آنها که مرتکب جرم شدند[جرم کفر و شرک] به کسانی گرویدند می خندیدند (29) و هرگاه که بر آنها می گذشتند به یکدیگر چشمک می زدند (30) و هرگاه به سوی کسان خود باز می گشتند شادمان و بذله گویان می گشتند (31) و هرگاه آنها را می دیدند می گفتند همانا آنها گمراهانند (32) در حالی که آن کافران نگهبان بر مومنان فرستاده نشده اند (33) لغات : 1- اجرموا : گناه کردند – مرتکب جرم شدند – فعل ماضی از باب افعال و لازم است و به وسیله (علی) یا (الی) متعدی می شود . 2- آمنوا : ایمان آوردند – تصدیق کردند – گرویدند – فعل ماضی از باب افعال و مصدرش ایمان و مصدر ثلاثی مجردش امن است و امن به معنای بی ترس و بیم گردیدن ، ایمن گردیدن و اعتماد کردن است . ایمان اگر به وسیله باء متعدی شود به معنای گرویدن و باور کردن و تصدیق کردن است زیرا زمانی که امن متضمن معنای اقر و اعترف باشد به وسیله باء متعدی می شود مانند خود اقر و اعترف اما زمانی که بدون حرف جر تعدی کند به معنای اعتماد کردن و امان و زنهار دادن و بی ترس گرداندن می آید . در منهج از انوار نقل شده است که : ایمان در لغت عبارت است از تصدیق ، مأخوذ از امن گویی شخص تصدیق کننده ، چیز تصدیق شده را از مخالفت و تکذیب ایمن گردانیده است . در المیزان بعد از اینکه ایمان را به استقرار و جای گرفتن اعتقاد در قلب معنا نموده است چنین آمده : (ایمان دارای مراتبی است زیرا اعتقاد گاهی به خود شیء تعلق می گیرد در نتیجه تنها اثر اعتقاد به آن شیء مترتب می شود و گاهی اعتقاد درجه قوی تری دارد و علاوه بر خود شی ء برخی از لوازم آن را نیز در بر می گیرد و گاهی از این هم قوی تر است و علاوه بر خود شیء به تمام لوازم آن نیز تعلق می گیرد پس مومنین به حسب طبقات ایمان ، خود نیز طبقاتی دارند). 3- یضحکون : می خندند – فعل مضارع از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و لازم است به وسیله من یا علی یا باء متعدی می شود . 4- مروا : مگذشتند – گذر می نمودند – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و لازم است و به وسیله باء یا علی متعدی می شود گاه نیز متعدی به نفسه استعمال شده است . 5- یتغامزون : به یکدیگر چشمک می زنند – فعل مضارع از باب تفاعل و لازم است . 6- انقلبوا : فعل ماضی از باب انفعال و لازم است این فعل مطاوع قلب واقع می شود و به وسیله الی متعدی می شود . 7- اهل : اسم ثلاثی مجرد است و جمع آن اهلون و اهالی و اهال و اهلات و اهلات می آید . 8- فکهین : خنده کنندگان – شادمانان و بذله گویان – جمع مذکر سالم و مفردش فکه (بذله گو ، شادمان ، خندان) است که صفت مشبهه است . 9- ضالون : گمراهان ، منحرفین از حق – جمع مذکر سالم و مفردش ضال (گمراه) است و اسم فاعل از ثلاثی مجرد است . 10- ما ارسلوا : فرستاده نشدند – گمارده نشدند – فعل ماضی مجهول و منفی از باب افعال است و معلوم آن متعدی یک مفعولی است . 11- حافظین : نگاهبانان – گماشتگان – جمع مذکر سالم و مفردش حافظ است فاعل از ثلاثی مجرد است . ترکیب : (ان) حرف مشبهه بالفعل (الذین) اسم موصول در محل نصب اسم ان (اجرموا) فعل و فاعل جمله صله موصول و محلی از اعراب ندارد (کانوا) فعل ناقص و اسمش (من الذین) جار و مجرور متعلق به یضحکون (آمنوا) فعل و فاعل جمله صله موصول و محلی از اعراب ندارد (یضحکون) فعل و فاعل جمله در محل نصب خبر برای کانوا و جمله کانوا... در محل رفع خبر برای ان و جمله ان ... استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (و) حرف عطف (اذا) مانند اذا در آیه 2 (مروا) فعل و فاعل (بهم) جار و مجرور متعلق به مروا (یتغامزون) فعل و فاعل و محل جمله شرط و محل جمله جزا همانگونه است که در آیه 2 گفته شد اما محل جمله اذا... یا نصب است بنابر عطف بر جمله یضحکون و یا رفع است بنابر عطف بر جمله کانوا . (و) حرف عطف (اذا) مانند اذا در آیه 2 و (انقلبوا) فعل و فاعل جمله شرط اذا در محل جر مضاف الیه برای اهل (الی اهلهم) جار و مجرور متعلق به انقلبوا و هم در محل جر مضاف الیه برای اهل (انقلبوا) فعل و فاعل جمله جواب اذا و محلی از اعراب ندارد (فکهین) حال برای فاعل انقلبوا و جمله اذا... در محل نصب معطوف بر جمله یضحکون یا اینکه در محل رفع عطف بر جمله کانوا (و) حرف عطف (اذا) مانند اذا در آیه قبل (رأوهم) فعل و فاعل محل این جمله نیز مانند محل جمله شرط در آیه قبل است (قالوا) فعل و فاعل محل این جمله نیز مانند محل جمله جواب شرط در آیه قبل است (ان) حرف مشبهه بالفعل (هؤلاء) اسم اشاره در محل نصب اسم ان (ل) لام مزحلقه و حرف تأکید (ضالون) خبر ان و جمله ان ... در محل نصب مقول قول و محل جمله اذا... مانند محل جمله اذا ... در آیه قبل است (و) حالیه (ما) حرف نفی (ارسلوا) فعل مجهول و نائب فاعل (علیهم) جار و مجرور متعلق به حافظین (حافظین) حال است برای نائب فاعل ارسلوا و جمله ما ارسلوا ... در محل نصب حال است برای فاعل قالوا. ترجمه : پس در روز موعود رستاخیز آنان که گرویدنده اند به کافران می خندند (34) در حالی که بر تختها نشسته و می نگرند (35) [و می گویند (ممکن است مراد این باشد که ملائکه به مومنان گویند)] آیا کافران را مزد آنچه که می کردند داده شد (36) . لغات : 1- کفار : کافران – ناسپاسان – پوشندگان حق – جمع مکسر است برای کافر . 2- ثوب : مزد داده شد – پاداش داده شد – عوض داده شد – فعل ماضی مجهول از باب تفعیل . معلوم آن متعدی یک مفعولی است و به مفعول دیگر خود به وسیله من تعدی می کند گفته می شود : ثوبه من کذا : جازاه و عوضه . ترکیب : (فاء) فصحیه که بر شرط محذوف دلالت دارد تقدیر : ان کان الذین اجرموا یضحکون من الذین آمنوا فی الدنیا فالذین آمنوا یضحکون الیوم من الکافرین . (الیوم) ظرف متعلق به یضحکون (الذین) اسم موصول در محل رفع مبتدا (آمنوا) فعل وفاعل جمله محلی از اعراب ندارد صله موصول (من الکفار) جار ومجرور متعلق به یضحکون (یضحکون) فعل و فاعل جمله در محل رفع خبر الذین و جمله الذین ... درمحل جزم جواب شرط مقدر (علی الارائک) جار و مجرور متعلق به عامل محذوف حال برای فاعل یضحکون یا حال برای فاعل ینظرون (ینظرون) فعل و فاعل جمله در محل نصب حال دوم برای فاعل یضحکون (هل) حرف استفهام (ثوب الکفار) فعل مجهول و نائب فاعل (ما) حرف مصدری (کانوا) فعل ناقص و اسمش (یفعلون) فعل و فاعل جمله در محل نصب خبر برای کانوا و این حرف مصدری و مابعدش به تأویل مصدر برده می شود و این مصدر مؤول منصوب است (منصوب بنزع الخافض) تقدیر : مما کانوا ... ای : من فعلهم یا من کونهم فاعلین . و محتمل است که ما در ماکانوا اسم موصول باشد بنابراین ، خود ما در محل نصب بنزع الخافض اشت و جمله کانوا ... صله موصول است ومحلی از اعراب ندارد به هر حال جمله هل ثوب ... یا در محل نصب است بنابراین مقول بودن برای قول محذوف تقدیر : یقولون هل ثوب ... یا اینکه درمحل نصب است بنابر مفعول بودن برای ینظرون که این فعل به واسطه هل که حرف استفهام است معلق از عمل شده است . (پایان ترجمه ، تجزیه و ترکیب) (سوره المطففین) (والحمد لله رب العالمین) (سوره انشقاق) ترجمه : آنگاه که آسمان شکافته شود (1) و به پروردگارش گوش فرا دهد و سزاوار باشد ‍‍‍]که مطیع و منقاد پروردگار خود باشد] (2) و آنگاه که زمین کشیده یا گسترده شود (3) و آنچه در آن است بیرون افکند و تهی گردد (4) و به پروردگارش گوش فرا دهد و سزاوار باشد (5) لغات : 1- انشقت : شکاف خورد – ترک خورد – شکافته شد – فعل ماضی از باب انفعال و لازم است . 2- اذنت : گوش فرا داد – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل است . این فعل لازم است و در صورتی که به وسیله باء تعدی کند به معنای دانستن و در صورتی که به وسیله (لام) تعدی کند به معنای اجازه دادن و گوش دادن و در صورت تعدی به وسیله الی به معنای گوش دادن است . 3- حقت : سزاوار شد – واجب شد – فعل ماضی مجهول از ثلاثی مجرد و معلوم آن از باب فعل یفعل می آید و متعدی یک مفعولی است البته این فعل به صورت لازم نیز استعمال می شود . بنابراین حق در صورت اول به معنای واجب کردن و اثبات است و در صورت دوم به معنای واجب شدن و ثابت شدن . 4- مدت : گسترده شد – کشیده شد – فعل ماضی مجهول از ثلاثی مجرد و معلوم آن از باب فعل یفعل است و متعدی یک مفعولی است گاه نیز به واسطه باء تعدی می کند . 5- القت : افکند – بیرون انداخت – پرت کرد – فعل ماضی از باب افعال است این فعل در این معنا به یک مفعول خود بی واسطه و به مفعول دیگرش به واسطه الی یا عن تعدی می کند . 6- تخلت : تهی شد – گذاشت – فعل ماضی از باب تفعل و لازم است و به وسیله من یا عن تعدی می کند . ترکیب : (اذا) ترکیب آن در آیات 2 و 3 و 13 و 30 تا 32 سوره مطففین گذاشت (السماء) فاعل برای فعل محذوفی که فعل مذکور بعد از آن مفسر آن است تقدیر : اذا انشقت السماء و این ترکیب بدان سبب است که اکثر نحویون دخول اذا را بر جمله اسمیه جایز نمی دانند زیرا اذا از ادات شرط است و مانند ادات شرط دیگر جمله شرط آن باید جمله فعلیه باشد اما به نظر اخفش که دخول اذای شرطیه را بر جمله اسمیه جایز می داند کلمه السماء در اینجا مبتدا است (انشقت) فعل و فاعل جمله جمله تفسیریه است و محلی از اعراب ندارد (به نظر اکثر نحویون) اما به نظر اخفش این جمله در محل رفع است بنابر خبر بودن برای مبتدا به هر حال جمله مابعد اذا در محل جر است بنابر مضاف الیه بودن برای اذا و جمله اذا با شرط و جوابش استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (و) حرف عطف (اذنت) فعل و فاعل (لربها) جار و مجرور متعلق به اذنت و رب مضاف و ها در محل جر مضاف الیه و این جمله عطف بر جمله شرط اذا است و در محل جر می باشد . (و) حرف عطف (حقت) فعل مجهول و نائب فاعل این جمله نیز مانند جمله ماقبل در محل جر است (و) حرف عطف (اذا) مانند اذا در آیه 1 (الارض) مانند السماء فاعل است برای فعل محذوف که آن فعل محذوف به صورت معلوم در تقدیر گرفته می شود و در معنا مانند مدت است تقدیر : اذا انبسطت الارض و یا اینکه نائب فاعل است برای ندت محذوف محل این جمله نیز مانند محل جمله بعد از اذا در آیه اول است (و) حرف عطف (القت) فعل و فاعل (ما) اسم موصول در محل نصب مفعول برای القت (فیها) جار و مجرور متعلق به محذوف صله برای موصول و جمله القت ... نیز مانند جمله قبل در محل جر است (و) حرف عطف (تخلت) فعل و فاعل جمله عطف بر جمله قبل در محل جر (و اذنت لربها و حقت) ترکیبش در آیه 2 گذشت . و اما جواب اذای شرطیه محذوف است تقدیر : علمت النفوس اعمالها یا لقی الانسان عمله یا اینکه جواب اذا (فملاقیه) است در آیه 6 تقدیر : فانت ملاقیه . به هر حال جمله جواب اذا محلی از اعراب ندارد زیرا جواب شرط غیر جازم است. ترجمه : ای انسان همانا که تو رنجبرنده ای [در حرکت] به سوی پروردگارت رنج بردنی پس با او دیدار خواهی کرد (6) پس اما کسی که نامه اش به دست راستش داده شود (7) پس با او حساب حسابی آسان (8) و به سوی کسان خویش شادمان بازگردد (9) و اما کسی که نامه اش را از پشت سرش به وی دهند (10) پس هلاکت را بر خود خواهد خواند (11) و آتش افروخته و سوزان را خواهد چشید (12) زیرا او درمیان کسان خود شادمان بود (13) همانا او می پنداشت که هرگز باز نخواهد گشت (14) آری به تحقیق که پروردگارش نسبت به وی بینا بود (15) لغات : 1- انسان : تجزیه آن در آیه 35 سوره نازعات گذشت . 2- کادح : رنجبرنده – کوشش کننده – زحمت کشنده – اسم فاعل از ثلاثی مجرد . 3- کدح : کوشیدن – کوشش توأم با رنج – مصدر ثلاثی مجرد است و فعل آن در ثلاثی مجرد از باب فعل یفعل می آید و گاه متعدی بنفسه و گاه به واسطه فی یا لام بکار می رود و در اینجا برخی الی را به معنای لام دانسته اند و برخی کادح را در بردارنده معنای سیر دانسته اند لذا الی را به معنای لام نگرفته اند . 4- ملاقی : ملاقات کننده – دیدار کننده – رسنده – اسم فاعل از باب مفاعله . 5- اوتی : داده شده – فعل ماضی مجهول از باب افعال است معلوم آن آتی و مصدر آن ایتاء است این فعل در این معنا (دادن ، اعطا کردن) متعدی دو مفعولی است . 6- یمین : دست راست – اسم ثلاثی مزید است . 7- یحاسب : حساب شود – فعل مضارع مجهول از باب مفاعله است و معلوم آن متعدی یک مفعولی است . 8- حساب : شمار کردن – حساب کردن – مصدر ثلاثی مجرد یا مصدر سماعی باب مفاعله است . 9- یسیر : آسان – صفت مشبهه است . 10- مسرور : شادمان – اسم مفعول از ثلاثی مجرد است . 11- وراء : اسم مکان است به معنای خلف (پشت سر) مذکر و مونث استعمال می شود و گاهی به معنی سوی (غیر) به کار می رود مانند : من ابتغی وراء ذلک : ای سوی ذلک . 12- ظهر : پش – اسم ثلاثی مجرد است . 13- یدعو : می خواند – فعل مضارع از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است . 14- ثبور : مصدر ثلاثی مجرد است و لازم و متعدی استعمال می شود در صورت اول به معنای هلاک گردیدن و در صورت دوم به معنای هلاک گرداندن است . این کلمه که به معنای هلاک و ویل و اهلاک وحزن است در مقام وارد شدن مصیبت شدید بر زبان آورده می شود عرب گوید : دعا فلان بالویل و الثبور ای قال : واویلاه و اثبوراه . 15- یصلی : می چشد – داخل می شود – فعل مضارع از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و در این معنا متعدی یک مفعولی است . 16- سعیر : آتش افروخته و سوزان – زبانه آتش – صفت مشبهه است و به نظر می رسد که فعیل به معنای مفعول است . 7- لن یحور : هرگز باز نخواهد گشت – فعل مضارع منفی و منصوب است از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و لازم است . حار یحور به معنای رجع یرجع . 18- بصیر : بینا – صفت مشبهه یا صیغه مبالغه است . ترکیب : (یا) حرف ندا (ایها) منادای نکره مقصوده مبنی بر ضم و در محل نصب بنا بر مفعول بودن برای فعلی که یاء قائم مقام آن است (الانسان) بدل یا عطف بیان برای ای و جمله ندا استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (انک کادح) حرف مشبهه بالفعل با اسم و خبرش واین جمله جواب ندا یعنی استیناف بیانی است و محلی از اعراب نداد (الی ربک) جار و مجرور متعلق به کادح و کاف و در محل جر مضاف الیه (کدحاً) مفعول مطلق برا ی کادح (ف) عاطفه (ملاقیه) مضاف و مضاف الیه عطف بر کادح و محتمل است که ملاقیه خبر برای مبتدای محذوف باشد تقدیر : فانت ملاقیه و این جمله عطف بر جمله جواب ندا است و محلی از اعراب ندارد (ف) حرف عطف (اما) حرف شرط و تفصیل (من) اسم شرط در محل رفع مبتدا (اوتی) فعل مجهول و نائب فاعل این فعل در محل جزم شرط برای من (کتابه) مفعول برای اوتی (مفعول دوم) (بیمینه) جار و مجرور متعلق به اوتی و ها در حل جر مضاف الیه (ف) جزائیه (سوف) حرف استقبال (یحاسب) فعل مجهول و نائب فاعل (حساباً) مفعول مطلق نوعی (یسیراً) صفت برای حساباً جمله فسوف یحاسب جواب اما است و جواب من به قرینه جواب اما محذوف است و در خبر مبتدا (من شرطیه) چهار احتمال وجود دارد : 1- جمله شرط من 2- جمله جواب من 3- جمله شرط و جواب من روی هم رفته 4- من شرطیه از مبتداهایی است که نیاز به خبر ندارد یعنی با وجود شرط و جزایش از خبر بی نیاز است (و) حرف عطف (ینقلب) فعل و فاعل جمله عطف بر یحاسب (الی اهله) جار و مجرور متعلق به ینقلب (مسروراً) حال از فاعل ینقلب (و) حرف عطف (اما من اوتی کتابه) مانند آیه 7 (وراء) ظرف مکان متعلق به اوتی و مضاف است (ظهره) مضاف الیه برای وراء و ها در جمله جر مضاف الیه برای ظهر (ف) جزائیه (سوف) حرف استقبال (یدعو ثبوراً) فعل و فاعل و مفعول این جمله نیز مانند جمله فسوف یحاسب است (و) حرف عطف (یصلی سعیراً) فعل و فاعل و مفعول جمله عطف بر جمله یدعو (انه) حرف مشبه بالفعل و اسمش (کان) فعل ناقص و ضمیر مستتر در آن اسمش (فی اهله) جار و مجرور متعلق به مسروراً (مسروراً) خبر برای کان و جمله کان ... در محل رفع خبر برای ان و جمله انه ... جمله تعلیلیه است (به بیان دیگر استیناف بیانی است) و محلی از اعراب ندارد (ان) مخففه از مثقله است و اسمش ضمیر شأن محذوف می باشد (لن) حرف نصب و نفی (یحور) فعل و فاعل جمله در محل رفع خبر ان مخففه و مصدر موول (ان لن یحور) در محل نصب سد مسد دو مفعول فعل قلبی (ظن) و جمله انه ... نیز مانند جمله ماقبل است و محلی از اعراب ندارد (بلی) حرف جواب است که برای ایجاب منفی بکار می رود تقدیر : بلی یحور ای : یرجع الی الله (ان) حرف مشبهه بالفعل (ربه) مضاف و مضاف الیه اسم ان (کان) فعل ناقص و اسمش (به) جار و مجرور متعلق به بصیراً و (بصیراً) خبر برای کان و جمله کان ... درمحل رفع خبر برای ان و جمله ان ... نیز تعلیلیه (استیناف بیانی) است و محلی از اعراب ندارد و تعلیل جمله مقدر بعد از بلی را بیان می کند ترجمه : پس سوگند می خورم به سرخی افق بعد از غروب (16) و سوگند به شب و آنچه که جمع کرد یا جمع کردن آن (17) و سوگند به ماه آنگاه که کامل و تمام شود (18) هر آینه و حتماً بر می نشیند و سوار می شوید حالی را پس از حالی (19) لغات : 1- لا اقسم : رجوع شود به آیه 15 سوره تکویر . 2- شفق : سرخی افق بعد از غروب – اسم ثلاثی مجرد است . 3- وسق : جمع کرد – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است . 4- اتسق : کامل و تمام شد – منظم و مرتب شد – فعل ماضی از باب افتعال و لازم است .اصل آن اوتسق بوده که بنابر قاعده خصوصی این باب که هرگاه فاء الفعل حرف عله باشد به تاء تبدیل و در تاء باب ادغام می شود به صورت اتسق در آمده است . 5- ترکبن : محققاً سوار می شوید – حتما بر می نشینید . فعل مضارع موکد به نون تاکید ثقیله صیغه جمع مذکر مخاطب از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است و به وسیله علی نیز متعدی می شود . 6- طبق : حال – مرتبه – اسم ثلاثی مجرد است . جار و مجرور متعلق به اقسم و این جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (و) حرف عطف (اللیل) عطف بر الشفق (و) حرف عطف (ما) حرف مصدری (وسق) فعل و فاعل جمله تأویل مصدر برده می شود و این مصدر مؤول مجرور است بنابر عطف بر اللیل تقدیر : و اللیل و وسقه ما کان منتشراً بالنهار و محتمل است که ما اسم موصول باشد در این صورت ما در محل جر و جمله وسق صله موصول است و محلی از اعراب ندارد و ضمیر عائد به ما محذوف است تقدیر : و اللیل و الذی وسقه و محتمل است که ما نکره موصوفه باشد به معنای شیء در این صورت نیز ما در محل جر است و جمله وسق نیز در محل جر صفت است برای ما و ضمیر عائد نیز محذوف است تقدیر : و اللیل و شیء وسقه . (و) حرف عطف (القمر) عطف بر الشفق (اذا) ظرف زمان در محل نصب متعلق به عامل محذوف حال برای القمر در اینجا اذا به معنای حین مجرد از معنای شرط است (اتسق) فعل و فاعل جمله در محل جر مضاف الیه برای اذا (ل) لام جواب قسم (ترکبن) فعل وفاعل (طبقاً) مفعول به (عن طبق) جار و مجرور متعلق به محذوف صفت برای طبقاٌ تقدیر : طبقاً حاصلاً عن طبق . به نظر برخی کلمه عن در اینجا به معنای بعد است . جمله لترکبن ... جواب قسم است و محلی از اعراب ندارد. ترجمه : پس چه شده است آنها را که ایمان نمی آورند (20) و هنگامی که قرآن بر آنها خوانده می شود به سجده نمی افتد و فروتنی نمی کنند (21) بلکه کسانی که کافر شدند تکذیب [هم] می کنند (22) و خداوند به آنچه که در دل نهان می کنند داناتر است (23) پس آنان را به شکنجه ای دردناک بشارت ده (24) مگر کسانی که ایمان آورند و کارهای شایسته نمودند که برای آنها مزدی دائمی و ناگسستنی می باشد (25) لغات : 1- قر‌ی : خوانده شد – فعل ماضی مجهول از ثلاثی مجرد معلوم آن از دو باب فعل یفعل و فعل یفعل می آید و متعدی یک مفعولی است . 2- قرآن : اسم ثلاثی مزید است و در معنا و مبدأ اشتقاق آن اختلاف نظر وجود دارد : الف : شافعی گوید : قرآن نه مشتق است و نه مهموز بلکه ارتجالاً و ابتداءٌ برای کلام الهی علم شده است . ب : فراء گوید : قرآن مشتق از قرائن (جمع قرینه) است وعلت این نامگذاری این است که بعضی از آیات قرآن قرینه موید آیات دیگر است بنابراین قرآن مهموز نیست و نون آن جزء اصل کلمه است نه زائده . ت : اشعری می گوید : قرآن از ریشه قرن (ضمیمه کردن و پیوستن) است وچون آیات و سوره های قرآن مقرون به هم و با هم ارتباط و پیوستگی دارند قرآن نامیده شده است بنابراین قول نیز مهموز نیست و نون آن اصلی است . ث : زجاج می گوید : لفظ قرآن بر وزن فعلان و مشتق از قرء (جمع و گردآوری کردن) است و وجه این نامگذاری آن است که قرآن جامع ثمرات کتب آسمانی پیشین است بنابراین قرآن مهموز و نون آن زائده است . ج : لحیانی می گوید : کلمه قرآن مصدر مهموزی است بر وزن غفران و به معنای قرائت و پیرو هم آوردن و خواندن است . بنابراین قرآن مصدری است به معنای اسم مفعول (مقروء : تلاوت شده) و نون آن زائد است ح : برخی گویند : قرآن مهموز نیست و نون آن زائد است و مشتق از قری (مهمانی کردن ضیافت) است . در این صورت وجه تسمیه آن این است که قرآن خوان گسترده الهی است که هرکس به سهم خود از آن بهره مند می گردد چنانکه پیامبر (ص) فرمود : ان هذا القرآن مأدبه فخذوا منه : این قرآن سفره ای است گشاده ، از آن بگیرید . با دقت در این اقوال در می یابیم که اختلاف نظر دانشمندان در این کلمه از دو جهت است : 1- اینکه آیا این کلمه مشتق است یا خیر ؟ 2- در صورت مشتق بودن آیا مهموز است یا غیر مهموز ؟ به نظر می رسد که با توجه به استعمالات خود قرآن ، در میان همه این آراء رأی قابل قبول همان است که لحیانی گفته است البته این قول از عبد الله بن عباس که یکی از صحابه پیامبر اکرم (ص) است نیز نقل شده است . 3- لا یسجدون : فروتنی و خضوع نمی کند – به سجده نمی افتد – فعل مضارع منفی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و لازم است .مصدر آن سجود است و سجود در لغت به معنای اظهار فروتنی نمود و خضوع و تذلل است و در شرع عبارت است از پیشانی بر زمین گذاردن (به گونه ای که در نماز انجام می شود) . 4- اعلم : داناتر – صیغه اسم تفضیل است . 5- یوعون : جمع می کنند – فراهم می کنند – در دل نهان می کنند – فعل مضارع از باب افعال و متعدی یک مفعولی است . 6- بشر : مژده بده – بشارت بده – فعل امر است از باب تفعیل این فعل متعدی یک مفعولی است و به مفعول دومش به وسیله باء یا علی تعدی می کند در کتب لغت آمده است که : بشره به معنای ظاهر پوست و ادمه به معنای باطن و درون پوست یا ظاهر پوست که موی بر آن روییده شده باشد است . مجمع البیان گوید : اصل بشاره به خبر خوشحال کننده و مسرت بخشی گفته می شود که به وسیله آن شادی در پوست صورت ظاهر می شود سپس در خبر اندوهناک نیز استعمال می گردد مانند خبر دادن به غذاب . زمخشری در این مورد گوید : این استعمال از باب عکس در کلام است و مقصود از اینگونه استعمال مسخره کردن مخاطب است به گونه ای که بر اندوه و تألم و خشم مخاطب افزوده شود 7- عذاب : شکنجه – اسم مصدر است برای تعذیب . 8- الیم : دردناک – صفت مشبهه است به معنای مولم . 9- علموا : انجام دادند – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است . به نظر راغب و برخی دیگر از اهل لغت بین عمل و فعل عموم و خصوص مطلق وجود دارد . توضیح اینکه : عمل کاری راگویند که با قصد وارده صورت می گیرد اما فعل کار را گویند اعم از اینکه با قصد واقع شود یا بدون قصد . البته قلیلاً عمل در مورد کار حیوانات که بدون قصد و اراده است نیز بکار رفته است . 10- صالحات : شایسته ها – نیکیها – جمع مونث سالم است و مفردش صالحه (اسم فاعل از ثلاثی مجرد به معنای نیک و شایسته) با توجه به معنی ثبوتی آن از آن به صفت مشبهه تعبیر می شود . 11- اجر : پاداش – مزد – ثواب – در اصل مصدر ثلاثی مجرد است به معنای پاداش دادن . 12- ممنون : اسم مفعول از ثلاثی مجرد است به گفته مجمع البیان و کتب لغت اصل من به معنای قطع کردن و بریدن است ممنون به معنای مقطوع و غیر ممنون به معنای غیر مقطوع و دائمی است به رخ کشیدن نعمت را منت گویند زیرا باعث قطع حقی می شود که به سبب آن نعمت به گردن شخص منعم می آید توضیح اینکه : منعم در نتیجه انعامش مستحق سپاسگذاری از جانب منعم می شد اما به خاطر به رخ کشیدن آن نعمت این حق را از دست می دهد و آن حق قطع می گردد . ترکیب : (ف) فاء فصیحه که رابط این جمله است به شرط محذوف (م) اسم استفهام در محل رفع مبتدا (لهم) جار و مجرور متعلق به محذوف خبر برای مبتدا و این جمله جواب شرط محذوف است و محلی از اعراب ندارد تقدیر : اذا کان هذا امرهم یوم القیامه فما لهم لایومنون (لایومنون) فعل منفی و فاعلش جمله در محل نصب حال برای ضمیر مجرور لهم (و) حرف عطف (اذ) ظرف زمان استقبال و اسم شرط در محل نصب و متعلق است به جواب خود (به نظر اکثر نحویون) (قری) فعل مجهول (علیهم) جار و مجرور متعلق به قری (القرآن) نائب فاعل و جمله قری ... در محل جر مضاف الیه برای اذا ( به نظر اکثر نحویون که اذا را مضاف به جمله شرط خود می دانند) (لایسجدون) فعل منفی وفاعل جمله جواب شرط اذا است و محلی از اعراب ندارد و جمله اذا... در محل نصب عطف بر جمله لا یومنون (بل) حرف اضراب است که برای اضراب انتقالی آمده است (الذین) اسم موصول در محل رفع مبتدا (کفرو) فعل و فاعل جمله صله موصول است و محلی از اعراب ندارد (یکذبون) فعل و فاعل جمله در محل رفع خبر مبتدا و جمله الذین ... استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (و) عاطفه یا حالیه (الله اعلم) مبتدا و خبر این جمله یا عطف بر جمله مابعد بل است و محلی از اعراب ندارد و یا اینکه حالیه است و در محل نصب است (بم) جار و مجرور متعلق به اعلم و ما اسم موصول است و (یوعون) فعل و فاعل جمله صله موصول است و محلی از اعراب ندارد و عائد به موصول محذوف است تقدیر : بما یوعونه و محتمل است که ما حرفی مصدری باشد بنابراین مصدر موول مجرور است و متعلق است به اعلم تقدیر : اعلم بوعیهم و نیز محتمل است که ما نکره موصوفه باشد به معنای شیء تقدیر : اعلم بشی ء یوعونه بنابراین جمله یوعون درمحل جر صفت است برای ما و ضمیر عائد به موصوف محذوف است (ف) فاء فصیحه (بشرهم) فعل وفاعل و مفعول (بعذاب) جار و مجرور متعلق به بشر (الیم) صفت برای عذاب و جمله فبشرهم ... در محل جزم جواب شرط مقدر تقدیر : ان استمروا ف کذبهم فبشرهم ... (ال) حرف استثنا است (الذین) اسم موصول است در محل نصب بنابر مستثنی بودن (آمنو) فعل و فاعل جمله صله موصول است و محلی از اعراب ندارد (و) حرف عطف (عملوا الصالحات) فعل و فاعل و مفعول جمله عطف بر جمله صله است و محلی از اعراب ندارد (لهم) جار و مجرور متعلق به محذوف خبر مقدم (اجر) مبتدای موخر (غیر ممنون) مضاف و مضاف الیه صفت برای اجر بنابراین کمله اجر دو مسوغ برای مبتدا بودن دارد یکی تقدیم جار و مجروری که خبر است و دیگری صفتی که برای اجر آورده شده است جمله لهم اجر غیر ممنون استیناف بیانی است و محلی از اعراب ندارد . برای این آیه ترکیب دیگری ذکر شده است و آن این است که : (الذین) در محل رفع مبتدا و جمله (لهم اجر) در محل رفع خبر آن . (پایان ترجمه تجزیه و ترکیب ) (سوره انشقاق) (والحمد لله رب العالمین) (سوره البروج) ترجمه : سوگند به آسمان که دارنده دژها و ساختمانهاست (1) و سوگند به روز وعده داده شده (2) و سوگند به گواه (گواه روز موعود) و گواهی شده (آنچه که آن روز دیده می شود) (3) کشته باد صاحبان گودال (4) آن آتش دارای شعله و حرارت (5) آنگاه که آنان نشستگان بر [کنار] آن آتش بودند (6) در حالی که آنان بر آنچه که نسبت به مومنان انجام می دادند شاهد بودند (7) و ازمومنان ناپسند نشمردند جز این را که به خداوند توانای ستوده می گروند (8) خدایی که پادشاهی آسمانها و زمین از آن اوست و خداوند بر هر چیز گواه است (9) لغات : 1- ذات : صاحب – دارنده – مونث (ذو) است و اعراب آن به حرکت است و جمع آن ذوات می آید. بروج : ساختمانها مرتفع – قلعه ها – دژها – کاخها – جمع مکسر و مفرد آن برج است . 3- اصحاب : یاران – معاشران – ملازمان – جمع مکسر برای صاحب . 4- اخدود : حفره – شیار – شکاف زمین به درازا- گودال مستطیل – اسم ثلاثی مزید است. 5- وقود : آتش گیره – هیزم و مانند آن که وسیله بر افروختن آتش است . و نیز به معنای شعله و حرارت آتش هم می آید در اینجا همین معنای اخیر مناسب است چنانکه راغب نیز این معنا را برای وقود ذکر نموده است (الوقود : ماحصل من اللهب) این کلمه اسم ثلاثی مزید است . 6- قعود : نشستگان – جمع مکسر است برای قاعد . 7- شهود : گواهان – جمع مکسر است برای شاهد . 8- ما نقموا : ناپسند نشمرند – عیب نکردند و مکروه نداشتند – فعل ماضی منفی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و از باب فعل یفعل نیز آمده است این فعل در این معنا به مفعول اول خود بی واسطه و به مفعول دیگر خود به واسطه من یا علی تعدی می کند . 9- حمید : ستوده – فعیل به معنای مفعول است . 10- ملک : پادشاهی – مصدر ثلاثی مجرد است . 11- شهید : گواه – صفت مشبهه است . ترکیب : (والسماء) جار و مجرور متعلق به فعل قسم محذوف تقدیر : اقسم بالسماء و این جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (ذات البروج) مضاف و مضاف الیه صفت برای السماء (و) حرف عطف (الیوم) عطف بر السماء (الموعود) صفت برای الیوم (و شاهد و مشهود) هر دو عطف بر السماء و جواب قسم محذوف است تقدیر : ان الجزاء لواقع (قتل) فعل مجهول (اصحاب الخدود) مضاف و مضاف الیه نائب فاعل و این جمله دعایی است و استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (النار) بدل اشتمال از الاخدود و ضمیر عائد به مبدل منه محذوف است تقدیر : النار فیه کوفیون در اینگونه موارد معتقدند که الف و لام (النار) نیابت از ضمیر نموده است (ذات الوقود) مضاف و مضاف الیه صفت برای النار (اذ) ظرف زمان گذشته در محل نصب متعلق به قتل (هم) مبتدا (علیه) جار و مجرور متعلق به قعود (قعود) خبر برای هم و این جمله در محل جر مضاف الیه برای اذ (و) حرف عطف (هم) مبتدا (علی م) جار و مجرور متعلق به شهود و ما اسم موصول است (یفعلون) فعل وفاعل جمله صله موصول است و محلی از اعراب ندارد وعائد آن به موصول محذوف می باشد تقدیر : یفعلونه (بالمومنین) جار و مجرور متعلق به یفعلون (شهود) خبر برای هم و این جمله در محل جر عطف بر جمله ما بعد اذ (و) عاطفه یا حالیه (ما نقمو) فعل منفی و فاعلش (منهم) جار و مجرور متعلق به ما نقموا (ال) حرف استثنا (ان) حرف مصدری (یومنو) فعل و فاعل به تأویل مصدر برده می شود و این مصدر موول منصوب است بنابر مفعول بودن برای مانقموا ای : مانقموا منهم الا ایمانهم (بالله) جار و مجرور متعلق به یومنوا (العزیز الحمید) دو صفت برای الله و جمله مانقموا... یا در محل جر است بنابر عطف بر جمله صفت سوم برای الله (له) جار و مجرور متعلق به محذوف خبر مقدم (ملک السموات) مضاف و مضاف الیه مبتدای موخر و این جمله صله موصول است (والارض) عطف بر السموات (و) استینافیه (الله) مبتدا (علی کل) جار و مجرور متعلق به شهید و کل مضاف (شیء) مضاف الیه (شهید) خبر برای الله و این جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد . ترجمه : همانا کسانی که مردان و زنان با ایمان را آزردند سپس توبه نکردند برای آنها عذاب دوزخ و هم عذاب آتش است (10) همانا کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام دادند برای آنها باغهایی است که از زیرا درختان آنها جویهایی روان می گردد ، آن است کامیابی بزرگ(11) لغات : 1- فتنوا : آزردند – شکنجه کردند – سوزاندند – در آتش انداختند – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است . 2- لم یتوبوا : توبه نکردند – بازنگشتند از معصیت – فعل مضارع منفی به لم (فعل جحد) از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و لازم است این فعل در صورتی که به وسیله الی متعدی شود به معنای توبه کردن و بازگشتن از گناه و بازگشتن از عمل گذشته است و در صورتی که با علی متعدی شود به معنای پذیرفتن توبه و توفیق توبه دادن و آسان گرداندن دشواری و دوباره مهربانی و رحمت نمودن است . 3- جهنم : رجوع شود به آیه 21 سوره نبأ . 4- حریق : سوزش – اسم مصدر است برای احتراق (سوزاندن) و به معنای آتش نیز به کار می رود . 5- تجری : روان می شود – می رود – فعل مضارع است از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و لازم است . 6- تحت : زیر – ضد فوق – این کلمه ظرف مکان و لازم الاضافه است 7- انهار : رودها – جویهای وسیع – جمع مکسر است برای نهر و نهر . نهر لغتی است در نهر و مصباح گوید : جمع نهر بر نهر و انهر می آید و جمع نهر بر انهار مانند : سبب و اسباب (المصباح المنیر، ص 627) . 8- فوز : کامیابی – ظفر – پیروزی – مصدر ثلاثی مجرد است . 9- کبیر : بزرگ – صفت مشبهه یا صفت مبالغه است . ترکیب : (ان) حرف مشبهه بالفعل (الدین) اسم موصول در محل نصب اسم ان (فتنوالمومنین) فعل و فاعل و مفعول جمله صله موصول و محلی از اعراب ندارد (و) حرف عطف (المومنات) عطف بر المومنین (ثم) حرف عطف (لم یتوبو) فعل و فاعل (این فعل مجزوم به لم که حرف نفی و قلب و جزم است) جمله عطف بر جمله صله است و محلی از اعراب ندارد (ف) فاء شبه جواب (لهم) جار و مجرور متعلق به عامل محذوف خبر مقدم (عذاب جهنم) مضاف و مضاف الیه مبتدای موخر و جمله فلهم ... در محل رفع خبر ان (و) حرف عطف (لهم عذاب الحریق) مانند جمله قبل ترکیب می شود و عطف بر همان جمله و مانند آن در محل رفع است و جمله ان ... جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد . (ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات لهم جنات) مانند آیه قبل ترکیب می شود (تجری) فعل (من تحته) جار و مجرور متعلق به تجری و تحت مضاف و ها در محل جر مضاف الیه (الانهار) فاعل تجری و این جمله در محل رفع صفت برای جنات است بنابراین جنات مسوغ برای ابتدائیت دارد : 1- تقدیم خبری که ظرف است 2- موصوف بودن جنات (ذلک) اسم اشاره در محل رفع مبتدا (الفوز) خبر (الکبیر) صفت برای الفوز و جمله ذلک ... استینافیه است و محلی از اعراب ندارد . ترجمه : به درستی که با سختی پروردگارت دشوار است(12) همانا او آغاز به آفرینش می کند و باز می گرداند (13) و او بسیار آمرزنده و بسیار دوستدارنده است (14) و او صاحب سریر سلطنت عالی مرتبه است (15) و او آنچه را که بخواهد نیک انجام دهنده است (16) لغات : 1- بطش : سخت گرفتن – مصدر ثلاثی مجرد است . 2- شدید : دشوار – سخت – صفت مشبهه است . 3- یبدیء : می آفریند – آغاز به آفرینش می کند – فعل مضارع از باب افعال و متعدی یک مفعولی است . 4- یعید : باز می گرداند – فعل مضارع از باب افعال و متعدی یک مفعولی است . 5- غفور : بسیار آمرزنده – بسیار باگذشت – بسیار پوشنده گناه – صیغه مبالغه است و مذکر و مونث آن یکسان است . 6- ودود : بسیار دوستدار – صیغه مبالغه است و مذکر و مونث آن یکسان است . 7- عرش : تخت حکومت – سریر سلطنت – اسم ثلاثی مجرد است . 8- مجید : گرامی قدر و منزلت – عالی مرتبه – بلند پایه – صفت مشبهه یا صیغه مبالغه است . 9- فعال : بسیار انجام دهنده – نیک انجام دهنده – صیغه مبالغه است . 10- یرید : می خواهد – فعل مضارع از باب افعال و متعدی یک مفعولی است ترجمه : به درستی که با سختی پروردگارت دشوار است(12) همانا او آغاز به آفرینش می کند و باز می گرداند (13) و او بسیار آمرزنده و بسیار دوستدارنده است (14) و او صاحب سریر سلطنت عالی مرتبه است (15) و او آنچه را که بخواهد نیک انجام دهنده است (16) لغات : 1- بطش : سخت گرفتن – مصدر ثلاثی مجرد است . 2- شدید : دشوار – سخت – صفت مشبهه است . 3- یبدیء : می آفریند – آغاز به آفرینش می کند – فعل مضارع از باب افعال و متعدی یک مفعولی است . 4- یعید : باز می گرداند – فعل مضارع از باب افعال و متعدی یک مفعولی است . 5- غفور : بسیار آمرزنده – بسیار باگذشت – بسیار پوشنده گناه – صیغه مبالغه است و مذکر و مونث آن یکسان است . 6- ودود : بسیار دوستدار – صیغه مبالغه است و مذکر و مونث آن یکسان است . 7- عرش : تخت حکومت – سریر سلطنت – اسم ثلاثی مجرد است . 8- مجید : گرامی قدر و منزلت – عالی مرتبه – بلند پایه – صفت مشبهه یا صیغه مبالغه است . 9- فعال : بسیار انجام دهنده – نیک انجام دهنده – صیغه مبالغه است . 10- یرید : می خواهد – فعل مضارع از باب افعال و متعدی یک مفعولی است . تقدیر : آیا خبر لشگرها به تو رسیده است ؟ (17) لشگر فرعون و ثمود (18) بلکه کسانی که کفر ورزیدند در کار تکذیب دینند (19) و خداوند ازپشت سر آنها بر آنها تسلط دارنده است (20)بلکه آن ، قرآن بلند پایه است (21) که در لوحی محفوظ و نگاهداری شده است (22) لغات : 1- هل اتاک حدیث : رجوع شود به آیه 15 سوره نازعات . 2- جنود : سپاهها – لشگرها – جمع مکسر برای جند (اسم جمع به معنای سپاه – لشگر) 3- فرعون : رجوع شود به آیه 17 سوره نازعات . 4- ثمود : رجوع شود به آیه 11 سوره شمس . 5- محیط : فرا گیرنده – احاطه کننده – تسلط دارنده – اسم فاعل از باب افعال است . 6- لوح : هر صفحه پهن از سنگ یا چوب یا استخوان یا فلز- چوب یا غیر آن که بر آن بنویسند . اسم ثلاثی مجرد و جمع آن الواح است . لوح در اصل مصدر ثلاثی مجرد و به معنای آشکار شدن و ظاهر گردیدن و درخشیدن است . در مجمع البیان آمده است : صفحه را از آن جهت لوح گویند که معانی در آن به وسیله نوشتن آشکار و ظاهر می شود . 7- محفوظ : نگاهداری شده – نگاهبانی شده – اسم مفعول از ثلاثی مجرد . ترکیب : (هل) حرف استفهام (اتاک) فعل و مفعول (حدیث الجنود) مضاف و مضاف الیه فاعل برای اتی و این جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (فرعون) بدل از جنود (و) حرف عطف (ثمود) عطف بر فرعون بنابر این هر دو مجرورند و چون غیر منصرفند جرشان به فتحه است و محتمل است که فرعون و ثمود نصب باشد به تقدیر : اعنی فرعون و ثمود . ظاهرا در اینجا مضافی محذوف است تقدیر : جنود فرعون و جنود ثمود (بل) حرف اضراب است که برای اضراب انتقالی به کار رفته است (الذین) اسم موصول در محل رفع مبتدا (کفرو) فعل و فاعل جمله صله موصول و محلی از اعراب ندارد (فی تکذیب) جار و مجرور متعلق به عامل محذوف خبر برای مبتدا و این جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (و) حرف عطف (الله) مبتدا (من ورائهم) جار و مجرور متعلق به محیط و (محیط) خبر برای مبتدا و یا اینکه منح ورائهم متعلق به عامل محذوف خبر اول برای مبتدا و محیط خبر دوم آن است به هر حال جمله الله ... عطف بر جمله الذین ... است و محلی از اعراب ندارد (بل) حرف اضراب برای اضراب انتقالی (هو) مبتدا (قرآن) خبر (مجید) صفت برای قرآن (فی لوح) جار و مجرور متعلق به عامل محذوف صفت یا حال برای قرآن زیرا قرآن نکره موصوفه است (محفوظ) صفت برای لوح و جمله هو ... استینافیه است و محلی از اعراب ندارد . (پایان ترجمه ، تجزیه و ترکیب) (سوره البروج) (والحمد لله رب العالمین) (سوره الطارق) ترجمه : سوگند به آسمان و سوگند به آینده در شب (1) و چه دانی که آینده در شب چیست ؟ (2) ستاره ای است درخشنده (3) هیچکس نیست مگر اینکه بر او نگاهبانی است (4) لغات : 1- طارق : آینده در شب – اسم فاعل از ثلاثی مجرد است و اصل طرق به معنای کوبیدن است . پتک و چکش را مطرقه گویند زیرا به وسیله آن می کوبند و جاده را طریق گویند زیرا رونده در راه با پای خود آن را می کوبد طریق (کوبیده شده) . 2- نجم : ستاره – اسم ثلاثی مجرد است . 3- ثاقب : درخشنده – تابنده – اسم فاعل از ثلاثی مجرد است . ترکیب : (والسماء) جارو مجرور متعلق به فعل قسم محذوف تقدیر : اقسم بالسماء و این جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (و) حرف عطف (الطارق) عطف بر السماء (و) اعتراضیه(م) استفهام در محل رفع مبتدا (الطارق) خبر جمله در محل نصب در موضع مفعول دوم و سوم برای ادری و جمله ادراک... در محل رفع خبر برای ما (اول) . تذکر : ترکیبی که برای ما الطارق گفته شد موافق است با نظر سیبویه است اما جمهور در اینگونه موارد اسم استفهام را خبر مقدم و اسم بعد از آن را (مانند الطارق در اینج) مبتدای موخر می دانند . جمله و ما ادارک ... جمله معترضه است و محلی از اعراب ندارد (النجم) خبر برای مبتدای محذوف تقدیر : هو النجم و این جمله استیناف بیانی است و محلی از اعراب ندارد (الثاقب) صفت برای النجم (ان) حرف نفی (کل نفس) مضاف و مضاف الیه مبتدا (لم) حرف استثنا به معنای الا (علیه) جار ومجرور متعلق به حافظ و (حافظ) خبر برای کل نفس و جمله ان کل نفس ... جمله جواب قسم است و محلی از اعراب ندارد . ترجمه : پس باید به آدمی بنگرد که از چه آفریده شده است (5) از آبی جهنده آفریده شده است (6) که از میان ستون پشت و استخوانهای سینه بیرون می آید (7) لغات : 1- ماء : رجوع شود به آیه 14 سوره نبأ . 2- دافق : ریزنده – جهنده – اسم فاعل از ثلاثی مجرد است . این کلمه تنها همین یک بار در قرآن بکار رفته است .راغب آن را جریان دارنده به سرعت معنا نموده است . 3- صلب : ستون پشت – کمر – اسم ثلاثی مجرد است . 4- ترائب : استخوانهای سینه – جمع مکسر برای تریبه (استخوان سینه – بالای سینه). ترکیب : (ف) حرف استیناف (ل) لام امر (ینظر) فعل مجزوم به لام امر (الانسان) فاعل (مم) جار و مجرور متعلق به خلق . مم در اصل من ما بوده است من حرف جر و ما اسم استفهام . در مورد حذف الف ما رجوع شود به ذیل آیه 1 سوره نبأ . جمله فلینظر ... استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (خلق) فعل مجهول و نائب فاعل جمله در محل نصب مفعول برای لینظر که این فعل به خاطر استفهام از عمل در مفعول به معلق شده است (خلق) فعل مجهول و نائب فاعل (من ماء) جار و مجرور متعلق به خلق (دافق) صفت برای ماء وجمله خلق ... استیناف بیانی است و محلی از اعراب ندارد (یخرج) فعل و فاعل (من بین) جار و مجرور متعلق به یخرج و بین مضاف (الصلب) مضاف الیه (و) حرف عطف (الترائب) عطف بر الصلب و جمله یخرج ... در محل جر صفت دوم برای ماء یا اینکه در محل نصب حال برای ماء زیرا ماء نکره موصوفه است . ترجمه : همانا خداوند بر بازگرداندنش توانا است (8) در روزی که رازهای نهانی آشکار می شود (9) پس انسان را هیچ توانایی و یاوری نیست (10) لغات : 1- رجع : بازگرداندن – مصدر ثلاثی مجرد است . در این معنا متعدی است اما به صورت لازم نیز استعمال می شود به معنای بازگردیدن . 2- قادر : توانا – اسم فاعل از ثلاثی مجرد است . 3- تبلی : ظاهر می شود – آشکار می گردد – فعل مضارع مجهول از باب افعال است و معلوم آن در این باب متعدی دو مفعولی است . 4- سرائر : نهانها – پنهانی ها – رازهای نهانی – جمع مکسر برای سریره . 5- قوه : نیرو – توانایی – توانا گردیدن – مصدر ثلاثی مجرد است . 6- ناصر : یاور – یاری کننده – اسم فاعل از ثلاثی مجرد است . ترکیب : (انه) حرف مشبهه بالفعل و اسمش (علی رجعه) جار و مجرور متعلق به قادر (ل) لام مزحلقه که مفید تأکید است (قادر) خبر ان و جمله انه ... استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (یوم) ظرف زمان متعلق به رجعه یا متعلق به فعل محذوف تقدیر : یرجعه یوم ... و یا اینکه مفعول به برای (اذکر) محذوف (تبلی) فعل مجهول (السرائر) نائب فاعل و جمله تبلی السرائر در محل جر مضاف الیه برای یوم (ف) فاء فصیحه است که از شرط محذوف خبر می دهد تقدیر : اذا وقع یوم القیامه فماله ... (م) حرف نفی (له) جار و مجرور متعلق به عامل محذوف خبر مقدم (من قوه) جار و مجرور متعلق به چیزی نیست زیرا (من) در اینجا حرف جر زائد است بنابراین قوه لفظا مجرور و محلا مرفوع است بنابر مبتدای موخر بودن (و) حرف عطف (ل) زائده است و برای تأکید نفی ما آورده شده است (ناصر) عطف بر قوه و این جمله شرط محذوف است و محلی از اعراب ندارد . ترجمه : سوگند به آسمان دارنده بازگردنده (باران) (11) و سوگند به زمین دارای شکاف یعنی دارای خصوصیت شکافته شدن (12) به درستی که قرآن سخنی است جدا سازنده بین حق و باطل (13) و آن شوخی و گزاف نیست (14) لغات : 1- رجع : چنانکه در آیه 8 از همین سوره گذشت مصدر ثلاثی مجرد است که لازم و متعدی استعمال می شود در اینجا در معنای لازم و به معنای اسم فاعل خود به کار رفته است یعنی : بازگردانده که مراد باران است . 2- صدع : شکاف – در اصل مصدر ثلاثی مجرد است به معنای شکافتن اما ظاهرا در اینجا به عنوان مصدر مجهول به کار رفته است یعنی : شکافته شدن نظیر : (و قتلاً فی سبیلک فوفق لن) که قتل که به معنای کشتن است به معنای کشته شدن به کار گرفت شده است . بنابراین خداوند در این آیه به زمین که خاصیت شکافته شدن را دارد قسم می خورد و این خاصیت در زمین از بزرگترین نعمتهای الهی است که گیاهان و آب چشمه ها به راحتی زمین را می شکافند و سر بیرون می آورند . 3- فصل : در اصل مصدر ثلاثی مجرد است به معنی جدا کردن و قطع کردن اما برای مبالغه به معنای اسم فاعل یعنی فاصل (جدا کننده) به کار رفته است یعنی قرآن گفتاری است که جدا کننده حق از باطل است . 4- هزل : شوخی – ضد جدی – مصدر ثلاثی مجرد است . ترکیب : (والسماء) جار و مجرور متعلق به اقسم مقدر تقدیر : اقسم بالسماء و این جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (ذات الرجع) مضاف و مضاف الیه صفت برای السماء (و) حرف عطف (الارض)عطف برای السماء (ذات الصدق) مضاف و مضاف الیه صفت برای الارض (انه) حرف مشبهه بالفعل و اسمش (ل) لام مزحلقه مفید تأکید (قول) خبر ان (فصل) صفت برای قول جمله انه ... جواب قسم است و محلی از اعراب ندارد (و) حرف عطف (م) حرف نفی مشبهه بلیس (ما حجازی) (هو) در محل رفع اسم ما (بالهزل) جار و مجرور و باء آن زائده است و الهزل لفظا مجرور و محلا منصوب است بنابر خبر بودن برای ما و جمله ما... عطف بر جواب قسم است و محلی از اعراب ندارد . ترجمه : همانا آنها نیرنگ می زنند نیرنگی [سخت] (15) و من نیز چاره نیرنگ آنان سازم چاره ساختنی [نیکو] (16) پس مهلت ده کافران را ، مهلتی اندک به آنان ده (17) لغات : 1- یکیدون : فریبکاری می کنند – فریب می دهند – فعل مضارع از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است مصدر آن کید (نیرنگ زدن – فریب دادن) است . 2- مهل : مهلت بده – درنگ بده – فعل امر از باب تفعیل و در این باب متعدی یک مفعولی و دو مفعولی استعمال می شود . 3- امهل : فعل امر از باب افعال است و در معنا و عمل مانند مهل است . 4- روید : این کلمه یا تصغیر رود (مهلت) است و یا تصغیر ترخیم اواد (مهلت دادن) در صورت اول به معنای مهلت اندک و در صورت دوم به معنای اندک مهلت دادنی و یا انکه اسم فعل است به معنای امری یعنی : مهلت بده . ترکیب : (انهم) حرف مشبهه بالفعل و اسمش (یکیدون) فعل و فاعل جمله در محل رفع خبر ان (کید) مفعول مطلق تأکیدی و جمله انهم ... جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (و) و او حالیه یا استینافیه (اکید) فعل و فاعل جمله در محل نصب حال یا اینکه جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (کید) مفعول مطلق تأکیدی (ف) فاء فصیحه که دلالت بر شرط محذوف می کند تقدیر : ان کادوا لک فمهلهم (مهل الکافرین) فعل و فاعل و مفعول جمله جواب شرط محذوف است . (امهلهم) فعل و فاعل و مفعول جمله استینافیه ای است که برای تأکید جمله سابق آورده شده است (روید) مفعول مطلق تأکیدی است که مرادف با مهله است . (پایان ترجمه ، تجزیه و ترکیب) (سوره الطارق) (والحمد لله رب العالمین) (سوره الاعلی) ترجمه : با پاکی یاد کن نام پرودگار برتر و بلند مرتبه ات را (1) آنکه آفرید پس راست و درست نمود (2) و آنکه اندازه نمود پس راه نمود (3) و آنکه چراگاه را بیرون آورد (4) پس آن خاشاکی پوسیده و سیاه گرداند (5) بزودی بر تو می خوانیم پس فراموش نمی کنی (6) مگر آنچه خدا بخواهد که خداوند آشکار و آنچه نهان می شود را می داند (7) پس تو را بر آسان ترین [روش و حالت] توفیق می بخشیم (8) لغات : 1- سبح : به پاکی یادکن – منزه بدان – فعل امر از باب تفعیل است و متعدی بنفسه و متعدی به لام استعمال می شود . 2- اعلی : برتر – بالاتر – بلند مرتبه تر – صیغه اسم تفضیل است . 3- قدر : اندازه نمود – فعل ماضی از باب تفعیل و متعدی یک مفعولی است . 4- هدی : راه نمود – راهنمایی کرد – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل این فعل لازم و متعدی استعمال می شود در صورت اول به معنای راه یافتن و هدایت شدن و در صورت دوم به معنای هدایت کردن و راه نمودن است و در این صورت گاه به دو مفعول بی واسطه تعدی می کند اما غالباٌ به یک مفعول خود بی واسطه و به مفعول دیگرش به واسطه الی یا لام تعدی می کند . 5- اخرج : بیرون فرستاد – بیرون آورد – فعل ماضی از باب افعال و متعدی یک مفعولی است . 6- مرعی : چراگاه – اسم مکان است . 7- غثاء : خاشاک پوسیده – خس و خاشاک – اسم ثلاثی مزید است و همزه آخر آن منقلب از واو است یعنی در اصل غثاو بوده . 8- احوی : سیاه مایل به سبز – سرخ مایل به سیاه – صفت مشبهه است . 9- نقرء : می خوانیم – فعل مضارع صیغه متکلم مع الغیر از باب افعال است و در این باب بی واسطه به دو مفعول تعدی می کند و گاه به یک مفعول بی واسطه و به مفعول دیگرش به واسطه علی تعدی می کند . 10- لاتنسی : فراموش نمی کنی – فعل مضارع منفی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است . 11- جهر : آشکار – آشکار گردیدن – مصدر ثلاثی مجرد است . 12- یخفی : نهان می شود – فعل مضارع از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و لازم است . 13- نیسر : رجوع شود به سوره لیل آیه 7 . ترکیب : (سبح) فعل امر و فاعلش جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (اسم ربک) مضاف و مضاف الیه مفعول برای سبح (الاعلی) صفت برای ربک (الذی) اسم موصول در محل جر صفت دوم برای ربک (خلق) فعل و فاعل جمله صله موصول و محلی از اعراب ندارد (ف) حرف عطف (سوی) فعل و فاعل جمله عطف بر جمله صله است و محلی از اعراب ندارد (و) حرف عطف (الذی قدر فهدی) عطف بر آیه قبل و مانند آیه قبل ترکیب می شود (و) حرف عطف (الذی) اسم موصول در محل جر عطف بر اسم موصول اول (اخرج المرعی) فعل و فاعل و مفعول جمله صله و موصول و محلی از اعراب ندارد (ف) حرف عطف (جعله عثاءً) فعل و فاعل و مفعول اول و مفعول دوم و جمله عطف بر جمله اخرج المرعی و محلی از اعراب ندارد (احوی) صفت برای عثاءً و برخی گویند جایز است حال باشد برای مفعول اول جعل که عود به المرعی می کند (س) حرف استقبال (نقرئک) فعل و فاعل و مفعول جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (ف) عاطفه (لاتنسی) فعل منفی و فاعلش و این جمله عطف بر جمله سنقرئک و محلی از اعراب ندارد (ال) حرف استثنا (م) اسم موصول در محل نصب مفعول برای لاتنسی زیرا استثنا مفرغ است و مابعد الا به حسب عامل ماقبل الا اعراب داده می شود (شاء الله) فعل و فاعل جمله صله ما است و محلی از اعراب ندارد و عائد به موصول محذوف است تقدیر : ما شاءه الله (انه) حرف مشبهه بالفعل و اسمش (یعلم الجهر) فعل و فاعل و مفعول جمله در محل رفع خبر ان (و) حرف عطف (م) اسم موصول در محل نصب عطف بر الجهر (یخفی) فعل و فاعل جمله صله موصول است و محلی از اعراب ندارد و جمله انه ... جمله تعلیلیه است (استیناف بیانی) و محلی از اعراب ندارد (و) حرف عطف (نیسرک) فعل و فاعل و مفعول (للیسری) جار و مجرور متعلق به نیسر و جمله نیسر ... عطف بر جمله سنقرء ... است و محلی از اعراب ندارد . ترجمه : پس یادآوری کن اگر یادآوری کردن سود بخشد (9) بزودی کسی که خدا ترس باشد پند می پذیرد (10) و تیره روزترین مردم از آن کناره گیری می کند (11) همان کسی که بزرگترین آتش را می چشد و در آن داخل می شود (12) سپس نه در آن آتش می میرد و نه زنده می ماند (13) لغات : 1- ذکر : یادآوری کن – پند ده – فعل امر از باب تفعیل است این فعل دراین باب گاه متعدی دو مفعولی استعمال می شود و گاه به مفعول اولش بی واسطه و به مفعول دوم خود به واسطه باء تعدی می کند . 2- نفعت : نفع رساند – سود بخشید – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است . 3- ذکری : پند دادن – یاد آوری کردن – مصدر ثلاثی مجرد است . 4- یذکر : یاد می آورد – پند می پذیرد – فعل مضارع است از باب تفعل و متعدی یک مفعولی است . اصل آن یتذکر بوده که طبق قاعده خصوصی این باب تاء باب همجنس ذال گردیده و در آن ادغام شده است . 5- یتنجب : دور می شود – دور می کند – کناره گیری می کند – فعل مضارع از باب تفعل و متعدی یک مفعولی است . 6- یصلی : به ذیل آیه 15 سوره لیل رجوع شود . 7- لا یحیی : زندگانی نمی کند – فعل مضارع منفی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و لازم است (حیی یحیی) و گاه به ادغام گفته می شود : حی یحی . ترکیب : (ف) فاء جواب شرط (ذکر) فعل و فاعل جمله دلیل الجواب است برای ان شرطیه که مابعد آن آمده است یعنی مفسر جواب ان است و محلی از اعراب ندارد (ان) حرف شرط (نفعت الذکری) فعل و فاعل جمله شرط ان و فعل این جمله در محل جزم است . تذکر : در اینگونه موارد برخی معتقدند که جمله مقدم بر شرط (فذکر) خود جواب شرط است نه دلیل الجواب و به نظر این گروه تقدیم جواب شرط بر ادات شرط جایز است . البته این آیه ترکیب دیگری دارد و آن اینکه : (فاء) فصیحه (ذکر) جواب شرط محذوف و (ان النفعت الذکری) مفسر شرط محذوف است . (س) حرف استقبال (یذکر) فعل (من) اسم موصول در محل رفع فاعل (یخشی) فعل و فاعل جمله صله موصول و محلی از اعراب ندارد و جمله سیذکر ... استیناف بیانی (تعلیلیه) است و محلی از اعراب ندارد (و) حرف عطف (یتجنبها الاشقی) فعل و مفعول و فاعل جمله عطف بر جمله سیذکر ... است و محلی از اعراب ندارد (الذی) اسم موصول است در محل رفع صفت برای الاشقی (یصلی) فعل و فاعل جمله صله موصول و محلی از اعراب ندارد (النار) مفعول برای یصلی (الکبری) صفت برای النار (ثم) حرف عطف (لایموت) فعل منفی و فاعل (فیه) جار و مجرور متعلق به لایموت و این جمله عطف بر جمله یصلی ... شده است و محلی از اعراب ندارد (و) حرف عطف (لا یحیی) فعل منفی و فاعلش جمله عطف بر جمله قبل شده و محلی از اعراب ندارد . ترجمه : به تحقیق هرکه پاکی پذیرفت رستگار شود (14) و نام پروردگارش را یاد کرد پس نماز گزارد (15) بلکه شما زندگی را بر می گزینید (16) در حالی که آخرت بهتر و ماندگار تر است (17) به تحقیق این گفتار در نوشته های نخستین هست (18) صحیفه های ابراهیم و موسی (ع) (19) لغات : 1- افلح : رستگار شد – به پیروزی رسید – فعل ماضی از باب افعال و لازم است. 2- تزکی : پاکی پذیرفت – پاکی جست – فعل ماضی از باب تفعل و لازم است . 3- ذکر : یاد کرد – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است . 4- صلی : نماز گزارد – نماز خواند – دعا کرد – فعل ماضی از باب تفعیل و لازم است . 5- تؤثرون : بر می گزینید – ترجیح می دهید – اختیار می کنید – فعل مضارع از باب افعال و متعدی یک مفعولی است . 6- حیاه : زندگانی کردن – مصدر ثلاثی مجرد است . 7- دنیا : تقیض آخرت – مونث ادنی ( اسم تفضیل به معنای پست تر یا نزدیکتر) است از ریشه دنوئه (فرومایه گردیدن) یا دنو (نزدیک شدن) . 8- آخره : مونث آخر (ضد اول – مقابل اول – بعد از اول) است و آخر بر وزن فاعل و صفت است . 9- ابقی : ماندگارتر – صیغه اسم تفضیل است . 10- صحف : نوشته ها – جمع مکسر است برای صحیفه . 11- اولی : نخست – مونث اول (در مورد این کلمه در ذیل آیه 25 سوره نازعات توضیح داده شد رجوع شود) . 12- ابراهیم : اسمی است غیر منصرف به خاطر علمیت و عجمه و این نام مبارک پیامبر بزرگ خدا و جد اعلای بنی اسرائیل و انبیای یهود و نیز جد اول پیامبر اکرم (ص) است و مورد تصدیق تمام ادیان الهی می باشد . ترکیب : (قد) حرف تحقیق (افلح) فعل (من) اسم موصول در محل رفع فاعل (تزکی) فعل و فاعل جمله صله موصول و محلی از اعراب ندارد و جمله قد افلح ... استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (و) حرف عطف (ذکر) فعل و فاعل (اسم ربه) مضاف و مضاف الیه مفعول برای ذکر و جمله ذکر... عطف بر جمله صله است و محلی از اعراب ندارد (ف) حرف عطف (صلی) فعل و فاعل جمله عطف بر جمله ذکر است و محلی از اعراب ندارد (بل) حرف اضراب است که برای اضراب انتقالی به کار رفته است (تؤثرون) فعل و فاعل (الحیاه) مفعول (الدنی) صفت الحیاه و جمله تؤثرون ... استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (و) حالیه (الآخره) مبتدا (خیر) خبر (و) حرف عطف (ابقی) عطف بر خیر و جمله الآخره... در محل نصب است بنابر حالیت (ان) حرف مشبهه بالفعل (هذ) اسم اشاره در محل نصب اسم ان (ل) لام مزحلقه که مفید تأکید است (فی الصحف) جار و مجرور متعلق به عامل محذوف خبر ان (الاولی) صفت برای الصحف (صحف ابراهیم) مضاف و مضاف الیه بدل از الصحف (و) حرف عطف (موسی) عطف بر ابراهیم است و مجرور است به کسره تقدیری و جمله ان ... استینافیه است و محلی از اعراب ندارد . (پایان ترجمه ، تجزیه و ترکیب) (سوره الاعلی) (والحمد لله رب العالمین) (سوره الغاشیه) ترجمه : آیا خبر آن [حادثه] فراگیر به تو رسید؟(1) رویهایی [یااشخاصی] در آن روز افتاده و سرافکنده اند (2) [که در دنیا] کار کننده و کوشنده و به زحمت اندازه [خود] بودند(3) ‍[آن اشخاص] آتش گدازنده و سوزاننده را می چشند (4) از چشمه ای جوشان و به غایت گرم به آنان نوشانیده شود (5) برای آنان خوراکی جز از خار تلخ نیست (6) که نه فربه سازد و نه از گرسنگی بی نیاز گرداند [یعنی جلو گرسنگی را نگیرد](7) لغات : 1- غاشیه : فرو پوشنده – فراگیر – اسم فاعل از صیغه مونث است از ثلاثی مجرد . 2- وجوه : رویها – چهره ها – جمع مکسر برای وجه . 3- خاشعه : فروتن – افتاده – اسم فاعل از صیغه مونث است از ثلاثی مجرد . 4- عامله : کارکننده – اسم فاعل از ثلاثی مجرد و صیغه مونث است . 5- ناصبه : رنج برنده – به زحمت اندازنده – کوشنده – اسم فاعل از ثلاثی مجرد و صیغه مونث است . نصب ینصب که مصدرش نصب است به معنای رنج دیدن و کوشش نمودن می آید و لازم است و نصب ینصب یا ینصب مصدرش نصب است به معنای به زحمت انداختن و متعدی است . 6- تصلی : می چشد – در می آید و داخل می شود – فعل مضارع است از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است . 7- حامیه : سخت سوزان – سوزاننده – اسم فاعل از ثلاثی مجرد و صیغه مونث است (حمی یحمی) حمیت النار : اشتد حرها . 8- تسقی : نوشانده شود – آشامانیده شود – فعل مضارع مجهول از ثلاثی مجرد . 9- آنیه : به نهایت گرمی رسیده – به شدت گرم – اسم فاعل از ثلاثی مجرد و صیغه مونث است . 10- طعام : خوراک – در اصل مصدر ثلاثی مجرد است به معنای خوردن اما به معنای (ما یوکل) به کار می رود . 11- ضریع : خار شتر – گیاهی است که خوراک شتر است و خوردن آن نفعی ندارد . ضریع در اصل به معنای شبیه است و وجه نامگذاری این گیاه به ضریع آن است که یان گیاه بر شتر مشتبه می شود و آن را علفی دیگر می پندارند . در کشاف آمده است که ضریع گیاهی است خاردار که تا زمانی که تر و تازه است خوراک شتر است و شبرق نامیده می شود و زمانی که خشک شد به آن ضریع گویند و در این حالت شتر از خوردن آن خودداری می کند و آن سمی است کشنده . 12- لایسمن : فربه نمی کند – چاق نمی کند – فعل مضارع منفی از باب افعال و متعدی و لازم استعمال می شود در صورت اول به معنای فربه گرداندن و در صورت دوم به معنای فربه شده است . 13- جوع : گرسنگی – اسم مصدر است . ترکیب : (هل اتاک حدیث الغاشیه) مانند آیه 17 سوره بروج ترکیب می شود (وجوه) مبتدا (یومئذ) مضاف و مضاف الیه ظرف متعلق به خاشعه (خاشعه) صفت اول برای وجوه (عامله ناصبه) صفت دوم و سوم برای وجوه . مسوغ ابتدائیت وجوه این است که وجوه نکره موصوفه است . (تصلی نار) فعل و فاعل و مفعول جمله در محل رفع خبر برای وجوه و جمله وجوه ... استیناف بیانی است و محلی از اعراب ندارد (حامیه) صفت برای ناراً (تسقی) فعل مجهول و نایب فاعل (من عین) جار و مجرور متعلق به تسقی (آنیه) صفت برای عین و جمله تسقی ... در محل رفع خبر بعد از خبر برای وجوه (لیس) فعل ناقص (لهم) جار و مجرور متعلق به عامل محذوف خبر برای لیس (طعام) اسم لیس (ال) ادات حصر (من ضریع) جار و مجرور متعلق به عامل محذوف صفت برای طعام (در ظاهر) و در واقع من ضریع بدل است از جار و مجرور محذوف قبل از الا . تقدیر لیس لهم طعام من شیء الا من ضریع به هر حال جمله لیس ... درمحل رفع است بنابراینکه خبر بعد ازخبر است برای وجوه و چون مراد از وجوه ، اصحاب الوجوه است ضمیر لهم به صورت جمع مذکر به آن عود نموده است . (ل) حرف نفی (یسمن) فعل و فاعل جمله در محل جر صفت برای ضریع (و) حرف (لایغنی) فعل منفی و فاعل جمله در محل جر عطف بر جمله قبل (من جوع) جار و مجرور متعلق به لایغنی . به نظر برخی این من زائده است و جوع محلاً منصوب مفعول لایغنی است . ترجمه : رویهایی [یا اشخاصی] در آن روز شادابند (8) از کوشش و تلاش خویش خرسندند (9) در بهشتی بلند مرتبه اند (10) که در آنجا یاوه و بیهوده ای نشنوند (11) در آن بهشت چشمه ای روان است (12) آنجا تختهایی و قرارگاههایی افراشته و بلند مرتبه است (13) و کوزه هایی نهاده شده (14) و بالشهایی به نظم و صف چیده شده (15) و فرشها و گستردنیهایی گسترانیده شده (16) لغات : 1- ناعمه : شاداب – بهره مند – لطیف – نرم – خرمی و شادی دارنده ای که شادابیش در چهره نمایان باشد . 2- سعی : کار و کوشش – کوشیدن – مصدر ثلاثی مجرد است . 3- راضیه : خوشنود – پسنده کننده – اسم فاعل از ثلاثی مجرد صیغه مونث . 4- عالیه : بلند مرتبه – رفیع – اسم فاعل از ثلاثی مجرد صیغه مونث . 5- لاتسمع : نمی شود – فعل مضارع منفی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است . 6- لاغیه : بیهوده گویی – بیهوده – مصدر ثلاثی مجرد است و فعل آن لغی یلغی است . 7- سرر : تختها – قرارگاه ها – جمع مکسر برای سریر . 8- اکواب : کوزه ها – جامها – کوزه های بی دسته – جمع مکسر برای کوب . مجمع گوید : اکواب کوزه هایی را گویند که بدون دستگیره و بدون خرطوم (لوله) است در مقابل ابریق که کوزه دستگیره دار و خرطوم داراست . 9- موضوعه : نهاده شده – اسم مفعول از ثلاثی مجرد صیغه مونث . 10- نمارق : بالشها – بالشهای کوچک – جمع مکسر صیغه منتهی الجموع است و مفرد آن نمرق ، نمرقه ، نمرق ، نمرقه ، نمرق ، نمرقه می باشد .کلمه نمارق غیر منصرف است 11- مصفوفه : به رسته نهاده شده – به نظم قرار داده شده – به صف چیده شده اسم مفعول از ثلاثی مجرد صیغه مونث است . 12- زرابی : گستردنیها – فرشها – فرشهای فاخر – جمع مکسر برای زربیه . 13- مبثوثه : گسترده شده – پراکنده شده – صیغه مونث اسم مفعول از ثلاثی مجرد . ترکیب : (وجوه یومئذ ناعمه) مانند آیه 2 همین سوره ترکیب می شود (لسعیه) جار و مجرور متعلق به راضیه (راضیه) یا صفت دوم برای وجوه و یا خبر بعد از خبر برای آن (فی جنه) جار و مجرور متعلق به عامل محذوف خبر بعد از خبر برای وجوه (عالیه) صفت برای جنه (لاتسمع) فعل منفی و فاعل (فیه) جار و مجرور متعلق به لاتسمع (لاغیه) مفعول برای لاتسمع و جمله لاتسمع ... در محل جر صفت دوم برای جنه و یا در محل نصب حال برای جنه (فیه) جار و مجرور متعلق به عامل محذوف خبر مقدم (عین) مبتدای موخر (جاریه) صفت برای عین و جمله فیها ... در محل جر صفت سوم برای جنه یا در محل نصب حال برای جنه (فیها سرر مرفوعه) مانند آیه قبل ترکیب می شود (و) حرف عطف (اکواب) عطف بر سرر (موضوع) صفت برای اکواب (و نمارق مصفوفه و زرابی مبثوته) مانند و اکواب موضوعه ترکیب می شود . ترجمه : پس آیا به شتر ننگرند که چگونه آفریده شده (17) و به آسمان که چگونه افراشته شده (18) و به کوهها که چگونه به پای داشته شده (19) و به زمین که چگونه گسترانیده شده (20) لغات : 1- ابل : شتر – اسم ثلاثی مجرد است و اسم جمع و مونث است . 2- کیف : چگونه ؟ از اسماء استفهام است و مبنی بر فتح می باشد و برای پرسش از چگونگی و حالت به کار می رود و برای استفهام حقیقی و غیر حقیقی (مجازی) استعمال می گردد . کیف اگر قبل از چیزی واقع شود که آن چیز بی نیاز از او نیست در این صورت کیف خبر است مانند : کیف زید ؟ و کیف کنت ؟ و اگر قبل زا چیزی واقع شود که بی نیاز از کیف است کیف حال می باشد مانند : کیف جاء زید ؟ 3- جبال : کوهها – جمع مکسر برای جبل . 4- نصبت : به پای داشته شد – نهاده شد – فعل ماضی مجهول از ثلاثی مجرد است و معلوم آن از باب فعل یفعل و فعل یفعل می آید و متعدی یک مفعولی است و مصدر آن نصب (بالا بردن ، به پای داشتن ، نهادن) است . 5- سطحت : گسترانیده شد – فعل ماضی مجهول از ثلاثی مجرد است و معلوم آن از باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است . ترکیب : استفهام انکار توبیخی (ف) حرف عطف (لاینظرون) فعل منفی و فاعلش جمله محلی از اعراب ندارد زیرا معطوف است به جمله استینافیه مقدر . تقدیر : أینکرون البعث فلاینظرون الی الابل . (الی الابل)جار و مجرور متعلق به لاینظرون (کیف) اسم استفهام در محل نصب حال برای ضمیر مستتر در فعل مابعد (خلقت) (خلقت) فعل و نائب فاعل و جمله کیف خلقت در محل جر بدل اشتمال برای الابل . آیات 18 و 19 و 20 مانند (الی الابل کیف خلقت) ترکیب می شود و عطف بر آن می باشد . ترجمه : پس یادآوری ده که تو یادآورنده ای و بس (21) بر آنها مسلط و چیره نیستی (22) مگر آن کس که روی بر تافت و کفر ورزید (23) که خداوند به عذاب بزرگتر عذابش کند (24) همانا بازگشتشان به سوی ما است (25) سپس حسابشان بیگمان بر ما است (26) لغات : 1- مصیطر : برگماشته – نگهبان – اسم فاعل از باب فیعله که از ابواب غیرمشهور ثلاثی مزید است . صیطر ، یصیطر ، صیطره (تسلط) . 2- یعذب : شکنجه می دهد – عذاب می کند – فعل مضارع از باب تفعیل و متعدی یک مفعولی است . 3- ایاب : بازگشتن – مصدر ثلاثی مجرد است و در اصل اواب بوده که واو به خاطر کسره ماقبل قلب به یاء شده است . ترکیب : (فاء) فاء فصیحه است که دلالت بر شرط محذوف می کند تقدیر : ان کانوا لاینظرون الی دلائل قدره الله فذکرهم بها . یا ان لم یتعظ بهذه الدلائل فذکرهم بها . (ذکر) فعل و فاعل جمله در محل جزم ، جواب شرط مقدر (انم) ادات حصر است که مرکب از ان (حرف مشبهه بالفعل) و ما (کافه) است بنابراین عمل نمی کند (انت مذکر) مبتدا و خبر و جمله انما انت مذکر جمله استیناف بیانی (تعلیلیه) است و محلی از اعراب ندارد. (لست) فعل ناقص و اسمش (علیهم) جار ومجرور متعلق به مسیطر (ب) حرف جر زائد است و نیاز به متعلق ندارد (مصیطر) مجرور به باء و محلا منصوب است بنابر خبر بودن لست و جمله لست ... استیناف بیانی است و محلی از اعراب ندارد (ال) ادات استثنا (من) اسم موصول در محل نصب بنابر استثنای متصل (بنابراین مفعول ذکر که محذوف است (مستثنا منه) می باشد تقدیر : فذکر عبادی الا من تولی و کفر) . و محتمل است که مستثنا منه ضمیر مجرور در علیهم باشد تقدیر : لست علیهم بمتسلط الا علی من تولی و کفر . (تولی) فعل و فاعل جمله صله موصول است و محلی از اعراب ندارد (و) حرف عطف (کفر) فعل و فاعل جمله عطف بر جمله تولی و محلی از اعراب ندارد وجمله لست علیهم ... استیناف بیانی است و محلی از اعراب ندارد (ف) حرف عطف (یعذبه الله) فعل و مفعول و فاعل جمله عطف بر جمله استینافیه مقدر است و محلی از اعراب ندارد تقدیر : یاخذه یا یحبسه فیعذبه (العذاب) مفعول مطلق (الاکبر) صفت برای العذاب . تذکر : ممکن است استثنا در آیه 23 استثنای منقطع باشد در این صورت به گفته مجمع البیان به نظر سیبویه الا به معنای لکن است بنابراین ، تقدیر چنین است : لست علیهم بمتسلط لکن من تولی و کفر منهم فیعذبه الله و فاء در فیعذبه فاء شبه جواب است که بعد از من موصوله آورده شده . (ان) حرف مشبه بالفعل (الین) جار و مجرور متعلق به محذوف خبر برای ان (ایایهم) مضاف و مضاف الیه اسم ان و جمله ان ... جمله تعلیلیه (استیناف بیانی) است و محلی از اعراب ندارد (ثم) حرف عطف (ان علینا حسابهم) مانند آیه قبل ترکیب می شود و عطف بر آیه قبل است . (پایان ترجمه ، تجزیه و ترکیب) (سوره الغاشیه) (والحمدلله رب العالمین) (سوره الفجر) ترجمه : سوگند به سپیده دم (1) و شبهای دهگانه و به جفت و طاق (3) به شب آنگاه که برود (4) لغات : 1- فجر : بامداد – سپیده دم – در اصل مصدر ثلاثی مجرد است به معنای شکافتن و از آنجا که تاریکی شب با نور صبح شکافته می شود بامداد را فجر نامیده اند . 2- لیالی : شبها – جمع مکسر برای لیل است البته یاء آخر در آن به صورت غیر قیاسی آورده شده است . 3- عشر : ده – ده گانه – اسم ثلاثی مجرد است . 4- شفع : جفت – در اصل مصدر ثلاثی مجرد است به معنای جفت کردن . 5- وتر : تک – طاق – در اصل مصدر ثلاثی مجرد است به معنای فرد ساختن و طاق گردانیدن وتر القوم : افردهم و جعل شفعهم وتراً. 6- یسر : می رود – برود – فعل مضارع از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و لازم است و در اصل یسری بوده که یاء آن به خاطر تناسب فواصل حذف شده . ترکیب : (والفجر) جار و مجرور متعلق به فعل قسم محذوف تقدیر : اقسم بالفجر و این جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (و) حرف عطف (لیال) عطف بر الفجر (عشر) صفت برای لیال (والشفع و الوتر و اللیل) هر سه عطف بر الفجر (اذ) ظرف به معنای حین متعلق به عامل محذوف حال برای اللیل و چون بعد از قسم قرار گرفته معنای شرط ندارد (یسر) فعل و فاعل جمله در محل جر مضاف الیه برای اذا . جواب قسم یامحذوف است تقدیر : لنجازین کل احد بما عمل و یا اینکه جواب قسم آیه 14 می باشد (ان ربک لبالمرصاد) . ترجمه : آیا در آنچه یاد شد سوگندی است برای خردمند ؟ (5) آیا ندانستی که پرودگارت با قوم عاد چگونه رفتار کرد ؟(6) [عاد همان] ارم بود که دارای قوت بود (7) ‍[همان ارم] که مانندشان در سرزمینها آفریده نشده بود (8) و با قوم ثمود که در میان وادی سنگها می بریدند (9) و با فرعون که دارنده میخها بود (10) هم آنانکه در سرزمینها سرکشی نمود (11) پس در آن سرزمینها تباهکاری بسیار نمودند (12) پس پروردگارت بر آنان تازیانه عذاب فرو ریخت (13) همانا پروردگارت در کمینگاه و گذرگاه است (14) لغات : 1- حجر : خرد – عقل – در اصل مصدر ثلاثی مجرد است به معنای منع کردن و بازداشتن و عقل را از آن جهت که انسان را از امور ناپسندیده منع می کند حجر نامیده اند بنابراین عقل بازدارنده و منع کننده است و مصدر به معنای اسم فاعلی به کار رفته است . 2- عاد : نام قوم حضرت هود (ع) است و این قوم به نام عاد بن عوص بن ارم بن سام بن نوح نامگذاری شده . این کلمه در قرآن کریم به صورت منصرف به کار رفته است اما استعمال نمودن آنان به صورت غیر منصرف نیز جایز است به توجیهی که در آیه 11 سوره شمس در مورد کلمه ثمود گذشت . 3- ارم : نام دیگر قوم عاد است و ارم چنانکه گذشت نام جد عاد است . دو طایفه به نام عد بوده اند : عاد نخستین و عاد دوم و همان عاد نخستین ارم نامیده می شد یعنی به نام جدشان . برخی نیز ارم را نام سرزمین قوم عاد می دانند به هر حال این کلمه غیر منصرف است . برای تحقیق بیشتر در مورد این کلمه رجوع شود به مجمع البیان ج 5 ص 485 ذیل تفسیر سوره فجر . 4- عماد : ستون – پایه که ساختمان بر آن بنا نهاده می شود این کلمه مجازاً در معنای قوت و شرف نیز استعمال می شود مثلاً گفته می شود : فلان رفیع العماد یعنی فلانی شریف و قوی است . این کلمه اسم ثلاثی مزید است . 5- جابوا : بریدند – قطع کردند – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است . 6- صخر : سنگهای بزرگ و سخت – جمع مکسر برای صخره و صخره . 7- واد : فاصله بین دو کوه که آن را دره نامند – رودبار – وادی بر وزن فاعل و از ریشه ودی (سیلان و جاری شدن و روان شدن) است و از آنجا که آب در دره و دشت جاری می شود ، دره و دشت و رودبار را وادی گویند . 8- اوتاد : میخها – جمع مکسر است برای (وتد) و (وتد) . 9- طغوا : سرکشی نمودند – تجاوز نمودند – از حد گذشتند – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و لازم است . 10- اکثروا : افزون گرداندند – بسیار نمودند – فعل ماضی از باب افعال و متعدی یک مفعولی است . 11- فساد : تباهکاری – تباهی – مصدر ثلاثی مجرد است . راغب گوید : فساد عبارت است از خارج شدن شیء ازحال اعتدال و میانه ، خواه این خروج کم باشد و خواه زیاد . ضد فساد ، صلاح است و فساد در مورد نفس و بدن و اشیایی که از حال استقامت و اعتدال خارج شده اند استعمال می گردد . 12- صب : فرو ریخت – ریخت – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است . 13- سوط : تازیانه – شلاق که از پوست و چرم می بافند – در اصل مصدر است به معنای مخلوط کردن و آمیختن ، و شلاق را از آن جهت که تارها و رشته های آن آمیخته و مخلوط به هم است یا از آن جهت که گوشت را با خون مخلوط می کند ( یعنی با زدن آن گوشت بدن کوبیده می شود و خون در زیر پوست جمع می شود) سوط نامیده اند بنابر وجه تسمیه اول ، مصدر به معنای اسم مفعول و بنابر وجه تسمیه دوم ، مصدر به معنای اسم فاعل به کار رفته است 14- مرصاد : کمینگاه – طریق و جاده – اسم ثلاثی مزید و اسم مکان است . ترکیب : (هل) استفهام و مراد از استفهام دراینجا ، تفخیم و تعظیم چیزهایی است که به آنها سوگنده خورده شد (فی ذلک) جار و مجرور متعلق به عامل محذوف خبر مقدم (قسم) مبتدای موخر (لذی حجر) جار و مجرور و ذی مضاف و حجر مضاف الیه و این جارو مجرور متعلق به محذوف صفت برای قسم بنابراین قسم دو مسوغ برای ابتدائیت دارد و جمله هل ... استینافیه است و محلی از اعراب ندارد استفهام تقریری (لم) حرف نفی و قلب و جزم (تر) فعل و فاعل (کیف) اسم استفهام در محل نصب یا بنابر مفعول مطلق بودن برای فعل به تقدیر : الم تر ای فعل فعل ربک بعاد و یا بنابر حالیت (فعل ربک) فعل و فاعل (بعاد) جار و مجرور متعلق به فعل و جمله کیف ... در محل نصب سد مسد دو مفعول لم تر اینجا لم تر که فعل قلبی است به خاطر کیف معلق از عمل شده است و جمله الم تر ... استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (ارم) عطف بیان یا بدل از عاد (ذات العماد) مضاف و مضاف الیه صفت برای ارم (التی) اسم موصول در محل جر صفت دوم برای ارم (لم یخلق مثله) فعل مجهول و نائب فاعل (فی البلاد) جار و مجرور متعلق به لم یخلق جمله لم یخلق ... صله موصول است و محلی از اعراب ندارد (و) حرف عطف (ثمود) عطف بر عاد (الذین) اسم موصول در محل جر صفت برای ثمود (جابوا الصخر) فعل و فاعل و مفعول جمله صله موصول است و محلی از اعراب ندارد (بالواد) جار و مجرور متعلق به جابوا و یاء آخر الوادی به خاطر تناسب فواصل آیات حذف شده است (و) حرف عطف (فرعون) عطف بر عاد (ذی الاوتاد) مضاف و مضاف الیه صفت برای فرعون (الذین) اسم موصول در محل جر صفت برای اقوامی که در ماقبل ذکر شده اند (عاد و ثمود و فرعون) یا صفت برای فرعون بنابر حذف مضاف یعنی بنابر اینکه مراد از فرعون ، قوم فرعون باشد و نیز محتمل است که نعت مقطوع باشد در محل رفع بنابر خبر بودن برای مبتدای محذوف به تقدیر : اذم الذین (طغو) فعل و فاعل جمله صله موصول و محلی از اعراب ندارد (فی البلاد) جار و مجرور متعلق به طغوا (ف) حرف عطف (اکثرو) فعل و فاعل (فیه) جار ومجرور متعلق به اکثروا (الفساد) مفعول برای اکثروا و این جمله عطف بر جمله طغوا است و محلی از اعراب ندارد (ف) حرف عطف (صب) فعل (علیهم) جار و مجرور متعلق به صب (ربک) مضاف و مضاف الیه فاعل برای صب (سوط عذاب) مضاف و مضاف الیه مفعول برای صب و این جمله نیز عطف بر جمله طغوا شده است و محلی از اعراب ندارد (ان) حرف مشبهه بالفعل (ربک) مضاف و مضاف الیه اسم ان (ل) لام مزحلقه مفید تأکید است (بالمرصاد) جار و مجرور متعلق به محذوف خبر برای ان و جمله ان ... جمله تعلیلیه است و محلی از اعراب ندارد . ترجمه : آما آدمی آنگاه که پروردگارش بیازمایدش پس گرامی داردش و فراخی و نعمت به او بخشد پس گوید پروردگارم مرا بزرگ و گرامی داشته است (15) و اما هرگاه بیازمایدش پس روزی اش را بر او تنگ گرداند پس گوید پرودگارم مرا کوچک و سبک شمرده است (16) لغات : 1- ابتلی : آزمود – امتحان کرد – فعل ماضی از باب افتعال و متعدی یک مفعولی است . 2- اکرم : گرامی نمود – بزرگ و گرامی داشت – فعل ماضی از باب افعال و متعدی یک مفعولی است . 3- نعم : فراخ زندگانی گرداند – فراخی و نعمت بخشید – فعل ماضی از باب تفعیل و متعدی یک مفعولی است . 4- قدر : تنگ نمود – تنگ گرفت – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است و به مفعول دیگرش به وسیله علی تعدی می کند . 5- اهان : خوار نمود – کوچک و سبک شمرد – فعل ماضی از باب افعال و متعدی یک مفعولی است . ترکیب : (ف) حرف استیناف (ام) حرف شرط و تفصیل (الانسان) مبتدا (اذ) ظرف زمان استقبال و متضمن معنای شرط در محل نصب متعلق به یقول (م) زائده (ابتلاه ربه) فعل و مفعول و فاعل جمله شرط اذا و در محل جر مضاف الیه برای اذا (ف) حرف عطف (اکرمه) فعل و فاعل و مفعول جمله در محل جر عطف بر ابتلاه (و) حرف عطف (نعمه) مانند اکرمه (ف) فاء جواب اما (یقول) فعل و فاعل جمله جواب اذا است و محلی از اعراب ندارد (ربی) مضاف و مضاف الیه مبتدا (اکرمن) فعل و فاعل یا نون وقایه و مفعول این فعل که یاء متکلم بوده به خاطر اختصار یا تناسب فواصل حذف شده . جمله اکرمنی در محل رفع خبر برای مبتدا و این مبتدا و خبر در محل نصب مقول قول و جمله اذا ... (اذا با شرط و جوابش) در محل رفع خبر برای الانسان و جمله الانسان با خبرش مجموعاً جواب اما است و محلی از اعراب ندارد و فاء جواب اما به جواب اذا انتقال داده شده است (و اما اذا ما ابتلیه فقدر علیه رزقه فیقول ربی اهانن) این آیه عطف بر آیه قبل است و مانند آن ترکیب می شود . ترجمه : چنان نیست ، بلکه یتیم را گرامی نمی دارید (17) و یکدیگر را بر خوراک دادن به بینوای درمانده وا نمی دارید و بر نمی انگیزید(18) و میراث را می خورید خوردنی تمام و جمع (19) و مال را دوست می دارید دوست داشتنی فراوان (20) لغات : 1- یتیم : بی پدر – کسی که قبل از رسیدن به سن بلوغ پدر خویش را از دست داده است . راغب گوید : در سایر حیوانات ، مادر مرده را یتیم می گویند (مفردات) این کلمه صفت مشبهه است . 2- لا تحاضون : یکدیگر را وادار نمی کنید و بر نمی انگیزید – فعل مضارع منفی از باب تفاعل و اصل آن لاتتحاضون بوده که یک تاء آن طبق قاعده جوازی این باب حذف شده است این فعل بین الاثنینی و لازم است و به وسیله علی متعدی می شود . 3- مسکین : بینوا – بسیار درمانده و فقیر – صیغه مبالغه است و این وزن (مفعیل) در بین اوزان صفات از اوزانی است که برای مذکر و مونث یکسان به کار می رود اما در کلمه مسکین ، شاذاً (مسکینه) برای مونث آمده است . 4- تراث : میراث – ارث – آنچه که از مرده به کسی می رسد – در اصل مصدر ثلاثی مجرد است به معنای ارث بردن و ارث گرفتن اما به معنای ارث به کار می رود . 5- لم : جمع کثیر – جمع کردن – فراهم آوردن – در اصل مصدر ثلاثی مجرد است . 6- جم : کثیر – فراوان – بسیار شدن – مصدر ثلاثی مجرد است . ترکیب : (کل) حرف ردع و زجر (بل) حرف اضراب برای اضراب انتقالی (لا تکرمون الیتیم) فعل منفی و فاعل و مفعول آن جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (و) حرف عطف (لاتحاضون) فعل منفی و فاعل جمله عطف بر جمله قبل است و محلی از اعراب ندارد (علی طعام) جار و مجرور متعلق به لا تحاضون و طعام مضاف (المسکین) مضاف الیه (و) حرف عطف (تأکلون التراث) فعل و فاعل و مفعول جمله عطف بر جمله قبل و محلی از اعراب ندارد (اکل) مفعول مطلق نوعی (لم) صفت برای اکلاً (و تحبون المال حباً جم) عطف بر آیه ماقبل و مانند همان آیه ترکیب می شود . ترجمه : نه چنان است ، آنگاه که زمین در هم کوبیده شود فرو کوفته شدنی سخت یا پی در پی (21) و فرمان پروردگارت آید و فرشتگان صف اندر صف آیند (22) در آن روز دوزخ آورده شود ، در آن روز انسان به یاد آور و کجاست برای او پند پذیری ؟ (23) گوید : ای کاش برای زندگیم پیش می فرستادم (24) پس در آن روز احدی همانند عذاب خداوند عذاب نکند (25) و احدی همانند به بند کشیدن او به بند نکشد (26) لغات : 1- دکت : ویران و هموار شد – درهم کوبیده شد – فعل ماضی مجهول از ثلاثی مجرد است . معلوم آن از باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است و مصدر آن دک به معنای ویران کردن و هموار نمودن و در هم کوبیدن است . 2- جیء : آورده شد – فعل ماضی مجهول از ثلاثی مجرد است معلوم آن جاء و مضارع معلومش یجیء می آید این فعل در صورتی که به وسیله باء استعمال شود به معنای آوردن می باشد مانند همین آیه . 3- قدمت : پیش فرستادم – فعل ماضی از باب تفعیل و متعدی یک مفعولی است . 4- لا یعذب : عذاب و شکنجه نمی دهد – فعل مضارع منفی از باب تفعیل و متعدی یک مفعولی است . 5- لا یوثق : به بند نم کند – به بند نمی کشد – فعل مضارع منفی از باب افعال و متعدی یک مفعولی است . 6- وثاق : به بند کشیدن – اسم مصدر است برای ایثاق و به معنای بند و ریسمان محکمی که اسیران و بندیان را با آن می بندند نیز به کار می رود . ترکیب : (کل) حرف ردع و زجر (اذ) ظرف زمان استقبال و از ادات شرط است و متعلق است به جواب خود (یتذکر) (دکت الارض) فعل مجهول و نایب فاعل جمله در محل جر مضاف الیه برای اذا (دک) مفعول مطلق برای دکت و دکا دوم تأکید آن است .برخی از نحویون (دکا دک) دو مفعول مطلق می دانند که در موضع حال قرار گرفته اند و دومی را تأکید برای اولی نمی دانند بلکه این تکرار را برای دلالت بر استیعاب و شمول توجیه می کنند و گویند دکا دکا به معنای دکا بعد دک است (و) حرف عطف (جاء ربک) فعل و فاعل جمله عطف بر جمله شرط اذا و در محل جر است لازم به یادآوری است که نحویون این آیه را شاهدی بر حذف مضاف و جانشین شدن مضاف الیه در اعراب از آن می دانند و تقدیر آیه را اینگونه بیان می کنند : جاء امر ربک . (و) حرف عطف (الملک) عطف بر ربک (صفا صف) حال برای تأویل : مصطفین . تذکر : در برخی از موارد حال به صورت جامد می آید و به تأویل مشتق برده می شود یکی از آن موارد زمانی است که حال دلالت بر ترتیب داشته باشد مانند : ادخلوا رجلاً رجلاً ای : مرتبین و صفا صفا در این آیه نیز از همین مورد می باشد و اما در نصب جزء دوم اقوالی است : 1- این دو جزء روی هم رفته حال می باشد لذا جزء دوم نیز مانند جزء اول منصوب به عامل مقدم است 2- جزء دوم تأکید جزء اول است 3- جزء دوم صفت برای جزء اول است 4- جزء دوم منصوب به جزء اول است زیرا جزء اول حال قرار گرفته است و به اعتبار معنای مشتقی خود ، عمل می کند 5- جزء دوم معطوف بر جزء اول است به تقدیر فاء یا ثم . (و) حرف عطف (جیء) فعل مجهول (یومئذ) مضاف و مضاف الیه ظرف متعلق است به جیء و برخی احتمال داده اند که این ظرف بدل از اذا باشد در این صورت متعلق به یتذکر است (بجهنم) جار و مجرور متعلق به جی و در محل رفع نایب فاعل برای جیء و جمله جیء ... عطف بر جمله شرط اذا است و در محل جر می باشد . (یومئذ) مضاف و مضاف الیه ظرف ، بدل است از اذا لذا مانند اذا متعلق است به یتذکر (یتذکر الانسان) فعل و فاعل جمله جواب اذا است و محلی از اعراب ندارد (و) حالیه (انی) اسم استفهام در محل نصب ظرف مکان است و متعلق به عامل محذوف ، خبر مقدم (له) جار و مجرور متعلق است به همان عاملی که انی متعلق به آن است (الذکری) مبتدای موخر و جمله انی ... در محل نصب است بنابر حالیت (یقول) فعل و فاعل جمله یا بدل اشتمال است از جمله یتذکر الانسان و محلی از اعراب ندارد و یا استیناف بیانی است که جواب از سوال مقدر واقع شده است که در این صورت نیز محلی از اعراب ندارد اما سوال مقدر : ماذا یقول عند تذکره؟ (ی) حرف ندا و منادا محذوف است تقدیر : یا الهی او یا قوم . و ممکن است (ی) در این آیه برای مجرد تنبیه باشد (لیتنی) حرف مشبهه بالفعل و نون وقایه و یاء در محل نصب اسمش (قدمت) فعل و فاعل (لحیاتی) جار و مجرور متعلق به قدمت و جمله قدمت در محل رفع خبر برای لیت و جمله یا لیتنی ... در محل نصب مقول قول و در صورتی که یاء حرف ندا باشد جمله ندا در محل نصب مقول قول است جمله جواب ندا (لیتنی...) محلی از اعراب ندارد زیرا استیناف بیانی می باشد (ف) حرف استیناف (یومئذ) مضاف و مضاف الیه ظرف متعلق به لایعذب (لایعذب) فعل منفی (عذابه) مضاف و مضاف الیه مفعول مطلق نوعی (اسم مصدر نایب از مصدر شده است) (احد) فاعل برای لا یعذب و این جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (و) حرف عطف (لا یوثق وثاقه احد) مانند آیه قبل ترکیب می شود و عطف بر همان آیه است و کلمه وثاق اگرچه به معنای قید و بند و حبل است اما در اینجا به عنوان اسم مصدر از ایثاق به کار رفته است و جانشین ایثاق قرار گرفته و به عنوان مفعول مطلق نوعی منصوب شده . ترجمه : ای روان آرام و قرار گرفته (27) با خوشنودی و خوشنوده شدگی به سوی پروردگار خویش بازگرد (28) پس در میان بندگان من درآی (29) و در بهشت من داخل شو (30) لغات : 1- مطمئنه : آرامش دارنده – آرمیده و قرار یافته – اسم فاعل صیغه مونث از باب افعلال (از افعال رباعی مزید) و رباعی مجرد آن طمئن است . 2- ارجعی : بازگرد – بازگشت کن – فعل امر ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و لازم است . 3- راضیه : خوشنود – پسند کننده – اسم فاعل از ثلاثی مجرد (رضی یرضی) و تاء آن برای تأنیث است . 4- مرضیه : پسندیده شده – اسم مفعول صیغه مونث از ثلاثی مجرد در اصل مرضویه بوده که واو قلب به یاء و در یاء ادغام گردیده و ضاد نیز به مناسبت یاء مکسور شده است . ترکیب : (ی) حرف ندا (ایته) منادای نکره مقصوده مبنی بر ضم و در محل نصب است و هاء آن حرف تنبیه است و این جمله یا استینافیه است و محلی از اعراب ندارد و یا اینکه مقول قول محذوف است و در محل نصب می باشد تقدیر : یقول الله للمومن یا ایتها ... (النفس) بدل یا عطف بیان برای ایه (المطمئنه) صفت برای النفس (ارجعی) فعل و فاعل جمله عطف بر جمله ارجعی است و محلی از اعراب ندارد (فی عبادی) جار و مجرور متعلق به ادخلی (و) حرف عطف (ادخلی) مانند ماقبل (جنتی) مضاف و مضاف الیه مفعول به توسعی برای ادخلی و یا منصوب به نزع خافض است یعنی : ادخلی فی جنتی . (پایان ترجمه ، تجزیه و ترکیب) (سوره الفجر) (والحمد لله رب العالمین) (سوره البلد) ترجمه : سوگند می خورم به این سرزمین [مکه] (1) و حال آنکه تو فرود آینده به این سرزمینی (2) و سوگند به پدر و آنچه زاده است (3) به تحقیق که ما آدمی را در رنج و سختی آفریدیم (4) لغات : 1- بلد : سرزمین – شهر – اسم ثلاثی مجرد است و به گفته فیومی به صورت مونث و مذکر استعمال می شود و جمع آن بلدان می آید . بلده نیز به معنای بلد است اما بر بلاد جمع بسته می شود (المصباح المنیر) . 2- حل : فرود آینده – صفت مشبهه است . 3- والد : پدر – زاینده – اسم فاعل از ثلاثی مجرد . 4- ولد : زایید – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است . 5- کبد : رنج و سختی – مشقت – شدت – اسم ثلاثی مجرد است . ترکیب : (ل) حرف نفی یا زائده (اقسم) فعل و فاعل جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (در مورد جمله لااقسم رجوع شود به ذیل آیه 15 از سوره تکویر) . (بهذ) جار و مجرور متعلق به اقسم (البلد) بدل یا عطف بیان برای هذ(و) حالیه یا اعتراضیه (انت) مبتدا (حل) خبر (بهذ) جار و مجرور متعلق به حل (البلد) بدل یا عطف بیان برای هذا و جمله انت ... در صورتی که واو اعتراضیه باشد محلی از اعراب ندارد و در صورت حالیه بودن واو ، در محل نصب است (و) حرف عطف (والد) عطف بر هذا (اول) (و) حرف عطف (م) اسم موصول در محل جر عطف بر والد (ولد) فعل و فاعل جمله صله موصول است و محلی از اعراب ندارد و عائد به موصول محذوف است تقدیر : و ما ولده . (ل) لام جواب قسم (قد) حرف تحقیق (خلقنا الانسان) فعل و فاعل و مفعول (فی کبد) جار و مجرور متعلق به محذوف حال برای انسان و جمله لقد ... جواب قسم است و محلی از اعراب ندارد . ترجمه : آیا انسان می پندارد که احدی هرگز بر او چیرگی نمی یابد ؟(5) می گوید : مالی فراوان را نابود نموده و تباه ساختم (6) آیا پندارد که احدی او را ندیده است؟(7) آیا برایش دو چشم نیافریدیم ؟ (8) و زبانی و دو لب برایش نیافریده ایم ؟(9) و دو راه [خیر و شر] را نشانش دادیم (10) لغات : 1- یحسب : می پندارد – گمان می کند – فعل مضارع از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و از افعال قلوب و دو مفعولی است . 2- لن یقدر : هرگز قوت نمی یابد – توانایی ندارد – فعل مضارع منفی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و لازم است و به وسیله علی متعدی می شود . 3- اهلکت : نابود کردم – تباه کردم – فعل ماضی از باب افعال و متعدی یک مفعولی است . 4- لبد : انبوه و بسیار – فراوان – اسم ثلاثی مجرد است . 5- لسان : زبان – اسم ثلاثی مزید است و مذکر و مونث استعمال می شود البته مذکر استعمال شدنش بیشتر می باشد . 6- شفتین : دو لب – تثنیه (شفه) است و شفه بر وزن فعه است که در اصل شفهه بوده لام آن (هاء) حذف گردیده و حرکت فتحه آن به ماقبل داده شده و تاء در جای آن قرار داده شده است . جمع شفاه و شفاهت می آید . 7- نجدین : دو راه – دو طریق – تثنیه (نجد) است و نجد در لغت به معنای راه و طریق مرتفع و بلند است و مراد از نجدین در آیه ، راه خیر و راه شر است و وجه تسمیه این دو راه به نجدین آن است که پیمودن هر یک از این دو راه همراه با رنج و سختی و کوشش است چنانکه راه بلند و مرتفع با سختی و کوشش پیموده می شود . برخی نیز گفته اند : (اینکه خداوند از راه خیر و شر و کفر و ایمان به نجدین تعبیر فرموده برای این است که بفهماند هر دو راه ، روشن و معلوم و شناخته شده است همچون راهی که بر بلندی است و همه کس آن را می تواند دید بخصوص که نجد به معنای آشکار و روشن بودن هم هست) البته نجد در لغت به معنای پستان نیز آمده و برخی از مفسران نجدین را در این آیه به دو پستان مادر (ثدیین) معنا نموده اند . ترکیب : همزه انکار توبیخی (یحسب) فعل و فاعل (ان) مخففه از مثقله است و اسم آن ضمیر شأن محذوف است (لن) حرف نفی و نصب و استقبال (یقدر) فعل مضارع منصوب به لن (علیه) جار و مجرور متعلق هب یقدر (احد) فاعل برای لن یقدر و جمله لن یقدر علیه احد در محل رفع خبر برای ان مخففه و ان با اسم و خبرش به تأویل مصدر برده می شود و در محل نصب است بنابراینکه جای دو مفعول یحسب نشسته است تقدیر : أیحسب عدم قدره احد علیه . جمله أیحسب ... استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (یقول) فعل و فاعل این جمله حالیه است و در محل نصب است و یا استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (اهلکت) فعل و فاعل (مال) مفعول به (لبد) صفت برای مالاً و جمله اهلکت ... در محل نصب مقول قول است (أیحسب ان لم یره احد) مانند آیه 5 ترکیب می شود همزه استفهام تقریری (لم) حرف نفی و قلب و جزم (نجعل) فعل مجزوم به لم و ضمیر مستتر در آن فاعلش (له) جار و مجرور متعلق به نجعل و نجعل در اینجا به معنای نخلق است لذا متعدی یک مفعولی می باشد (عینین) مفعول برای نجعل و جمله الم نجعل ... استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (و) حرف عطف (لسان) عطف بر عینین (وشفتین) مانند و لساناً (و) حرف عطف (هدیناه) فعل و فاعل و مفعول (النجدین) مفعول دوم برای هدینا در صورتی که هدی یهدی را متعدی به نفسه به دو مفعول بدانیم اما در صورتی که قائل شویم این فعل به مفعول اول خود بی واسطه و به مفعول دیگرش به واسطه الی یا لام تعدی می کند کلمه النجدین منصوب بنزع الخافض می باشد به هر حال جمله هدیناه النجدین عطف بر جمله استینافیه ماقبل است و محلی از اعراب ندارد . ترجمه : پس در نیامد و وارد نشد آن گردنه و راه دشوار را (11) و چه دانی که آن راه دشوار چیست ؟(12) [آن راه دشوار و گردنه] خلاص و رها نمودن بنده ای است (13) یا خوراک دادن در روز گرسنگی (14) یتیمی خویشاوند را (15) با بینوایی خاک نشین را (16) لغات : 1- لا اقتحم : در نیامد – وارد نشد – فعل ماضی منفی از باب افتعال و در این معنا متعدی یک مفعولی است . اقتحام به معنای با شدت و مشقت خود را در کاری افکندن و به ناگهانی در کاری آمدن است . 2- عقبه : راه کوهستانی – گردنه – راه دشوار در کوه که از آن به قله بالا می روند – اسم ثلاثی مزید است . مراد از عقبه در این آیه ، طریق خیرات و اعمال صالحه است و به کار بردن این لفظ برای اشاره به این مطلب است که همانگونه که گذشت از گردنه دشوار است انفاق و گذشتن از مال نیز دشوار و سخت است . 3- فک : آزاد کردن – خلاصی و رهایی بخشیدن – مصدر ثلاثی مجرد است . 4- رقبه : بنده – عبد مملوک – اسم ثلاثی مزید و در اصل به معنای گردن است اما از باب تسمیه کل به نام شریف ترین اجزای آن ، به شخص و عبد رقبه گفته می شود . 5- اطعام : خوراک دادن – مصدر باب افعال و متعدی یک مفعولی است . 6- مسغبه : گرسنگی – گرسنه گردیدن – مصدر میمی است . 7- متربه : خاک نشینی – فقر و فاقه – مصدر میمی است . ترکیب : (ف) حرف عطف (ل) حرف نفی (اقتحم) فعل و فاعل (العقبه) مفعول و جمله لا اقتحم العقبه عطف بر جمله هدیناه شده است و محلی از اعراب ندارد (و) اعتراضیه (م) اسم استفهام در محل رفع ، مبتدا (ادراک) فعل و فاعل و مفعول اول (م) اسم استفهام در محل رفع ، مبتدا (العقبه) خبر یا اینکه ما خبر مقدم و العقبه مبتدای موخر . به هر حال جمله مالعقبه در محل نصب بنابر مفعول دوم بودن برای اداک که به خاطر استفهام معلق از عمل شده است و جمله ادراک ... در محل رفع ، خبر برای ما اول و جمله ما ادراک ... جمله اعتراضیه است و محلی از اعراب ندارد (فک رقبه) مضاف و مضاف الیه خبر برای مبتدای محذوف تقدیر : هو فک رقبه و این جمله استینافیه بیانی است و محلی از اعراب ندارد لازم به تذکر است که مرجع ضمیر هو عبارت است از اقتحام العقبه نه العقبه زیرا باید بین مفسر و مفسر مطابقت وجود داشته باشد و از آنجا که العقبه غیر مصدر است و فک مصدر می باشد بر روی العقبه مضافی را به صورت مصدر (اقتحام) در تقدیر می گیریم تا این مطابقت حاصل شود (او) حرف عطف (اطعام) عطف بر فک رقبه (فی یوم) جار و مجرور متعلق به اطعام یا متعلق به عامل محذوف صفت برای اطعام (ذی مسغبه) مضاف و مضاف الیه صفت برای یوم (یتیم) مفعول به برای اطعام (ذا مقربه) مضاف و مضاف الیه صفت برای یتیماً (او) حرف عطف (مسکین) عطف بر یتیماً (ذا مرتبه) مضاف و مضاف الیه صفت برای مسکیناً. ترجمه : سپس از کسانی نباشد که گرویده اند و یکدیگر را به شکیبایی سفارش کرده و هم یکدیگر را به مهربانی فراخوانند (17) آنان که [گرویده اند و یکدیگر را به صبر و مهربانی توصیه کنند] یاران دست راستی اند (18) و کسانی که به آیات ما کافر شدند یاران دست چپی باشند (19) [که] بر آنان آتشی است فروبسته یا سرپوشیده [و بدون روزن و دریچه ای] (20) لغات : 1- تواصوا : یکدیگر را سفارش کردند – فعل ماضی از باب تفاعل و لازم است و در معنای مشارکت که معنای غالبی این باب است آمده است . 2- صبر : خویشتن داری – شکیبایی نمودن – مصدر ثلاثی مجرد است و فعل آن در ثلاثی مجرد از باب فعل یفعل می آید و گاهی متعدی یک مفعولی است به معنای نگه داشتن و حبس نمودن و گاه لازم است به معنای شکیبایی نمودن و امساک و خودداری کردن و در صورت لازم بودن به وسیله علی یا عن متعدی می شود . 3- مرحمه : مهربانی – دلسوزی کردن – مصدر میمی است . 4- میمنه : طرف راست – سوی راست – اسم مکان است . 5- مشئمه : طرف چپ – ضد میمنه – اسم مکان است . 6- مؤصده : فرو بسته – سر پوشیده – اسم مفعول از باب افعال است . ترکیب : (ثم) حرف عطف (کان) فعل ناقص و ضمیر در آن اسمش (من الذین) جار و مجرور متعلق به عامل محذوف خبر برای کان (آمنو) فعل و فاعل جمله صله موصول است و محلی از اعراب ندارد و جمله کان ... نیز محلی از اعراب ندارد زیرا عطف بر جمله اقتحم العقبه شده است ضمناً این جمله نیز تحت معنای نفی است (البته بنابر اینکه کلمه لا در لا اقتحم را برای نفی بدانیم) (و) حرف عطف (تواصو) فعل و فاعل جمله عطف بر جمله صله است و محلی از اعراب ندارد (بالبصر) جار و مجرور متعلق به تواصوا (و تواصوا بالمرحمه) مانند و تواصوا بالصبر ترکیب می شود (اولئک) اسم اشاره در محل رفع ، مبتدا (اصحاب المیمنه) مضاف و مضاف الیه ، خبر برای مبتدا و این جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (و) حرف عطف (الذین) اسم موصول در محل رفع ، مبتدا (کفرو) فعل و فاعل جمله صله موصول و محلی از اعراب ندارد (بآیاتن) جار و مجرور متعلق به کفروا (هم) مبتدا (اصحاب المشئمه) مضاف و مضاف الیه ، خبر و این جمله مبتدا خبری در محل رفع ، خبر برای الذین و کل جمله الذین ... عطف بر جمله استینافیه ماقبل است و محلی از اعراب ندارد (علیهم) جار و مجرور متعلق به عامل محذوف ، خبر مقدم (نار) مبتدای موخر (موصده) صفت برای نار و جمله علیهم ... یا در محل رفع است بنابر خبر دوم بودن برای الذین و یا اینکه استیناف بیانی است و محلی از اعراب ندارد . (پایان ترجمه ، تجزیه و ترکیب) (سوره البلد) (والحمد لله رب العالمین) ترجمه : سوگند به خورشید و روشنی چاشتگاهش (1) و سوگند به ماه آنگاه از پی خورشید در آید(2) و سوگند به روز آنگاه که خورشید را هویدا و نمایان کند (3) و سوگند به شب آنگاه که خورشید را فرو پوشد (4) و سوگند به آسمان و آنکه آن را بنا کرد (5) و سوگند به زمین و آنکه آن را گستراند (6) و سوگند به جان و آنکه آن را راست و درست کرد (7) پس بدکاری و پرهیزکاریش را به وی تلقین نمود (8) به تحقیق هرکه نفس را پاکیزه ساخت رستگار شد (9) و محققاً هرکه نفس را آلوده ساخت ناامید و بی بهره گشت (10) لغات : 1- ضحی : روشنی – هنگام گسترش نور آفتاب – وقت اشراق نور آفتاب – چاشتگاه – اسم ثلاثی مجرد و مفرد است بر وزن فعل گاهی نیز جمع ضحوه می آید که در این صورت مونث است . 2- قمر : ماه – ماه از شب سوم تا آخر ماه و قبل از آن هلال گویند . در اصل مصدر ثلاثی مجرد است به معنی اشتداد بیاض(زیاد شدن سفیدی) و ماه را نیز به خاطر سفیدیش قمر نامیده اند . 3- تلی : در پی آمدن – از پی آمدن – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل ناقص واوی و متعدی یک مفعولی است . 4- نهار : رجوع شود به سوره لیل آیه 2 . 5- جلی : نمایان کرد – روشن و هویدا کرد – فعل ماضی از باب تفعیل و متعدی دو مفعولی است و گاه به مفعول خود به وسیله عن تعدی می کند گفته می شود : جلی فلاناً الامر ( روشن و هویدا کرد کار را بر فلان) و جلی عن فلان الامر . 6- لیل : رجوع شود به آیه 1 از سوره لیل . 7- یغشی : رجوع شود به آیه 1 از سوره لیل . 8- سماء : آسمان – هر چیز که بالای سر باشد – راغب گوید : سماء هر چیزی بالای آن است (مفردات ص 249) و لذا به سقف خانه و پشت اسب نیز سماء گفته می شود لفظ سماء مذکر و مونثش یکسان است و این کلمه اسم ثلاثی مزید است و در اصل سماو بوده زیرا از سمو(بلند گردیدن) گرفته شده است واو چون بعد از الف زائده و در کنار واقع شده بود قلب به همزه شد . 9- بنی : ساخت – فعل ماضی از ثلاثی مجرد از باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است . 10- ارض : زمین – اسم ثلاثی مجرد و مونث مجازی است . 11- طحی : گستراند – بسط داد – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل است و متعدی یک مفعولی است . 12- نفس : جان – روح – اسم ثلاثی مجرد است و در مجمع البیان آمده است که (نفس بر سه وجه استعمال می شود : 1- به معنی روح 2- به معنی تأکید مانند : جائنی زید نفسه 3- به معنای ذات و این معنا سوم اصل معنای نفس است) به نظر می رسد که معنای سوم و دوم یکی هستند و معنای دوم معنای جدا و مستقلی نیست ونیز روح یا دم (خون) از معانی مجازی نفس اند و معنای حقیقی نفس چنانکه در مجمع آمده است همان ذات و عین است و روح یا خون را از آن جهت که قوام نفس (ذات) به آنهاست نفس نامیده اند . 13- سوی : راست و درست کرد – مستقیم و برابر کرد – فعل ماضی از باب تفعیل و متعدی یک مفعولی است . 14- الهم : تلقین کرد – آموزاند – وحی کرد – فعل ماضی از باب افعال و متعدی دو مفعولی است . 15- فجور : انحراف از صدق و میانه روی – روی گردانیدن (از حق) – بدکاری مصدر ثلاثی مجرد است و فعل آن فجر یفجر است و به وسیله عن متعدی می شود . 16- تقوی : پرهیزگاری – پارسایی – اسم مصدر است و در اصل و قوی بوده که واو اول در این کلمه و چندی دیگر از تصاریف وقی (نگه داشتن) به تاء تبدیل شده است و همچنین واو دوم در اصل یاء بوده است . 17- افلح : رستگار شد – ظفر و پیروزی یافت – فعل ماضی از باب افعال و لازم است . 18- زکی : پاکیزه نمود – فعل ماضی از باب تفعیل و متعدی یک مفعولی است . 19- خاب : ناامید و بی بهره گشت – به مقصود نرسید – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و مصدرش خیبه است این فعل لازم است . 20 – دسی :گمراه و آلوده کرد – فعل ماضی از باب تفعیل و متعدی یک مفعولی است . ترکیب : (الشمس) جار ومجرور (واو حرف جر و قسم) متعلق به فعل قسم محذوف تقدیر : اقسم بالشمس و این جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (و) حرف عطف (ضحیه) مضاف و مضاف الیه عطف بر الشمس (و) حرف عطف (القمر) عطف بر الشمس (اذ) ظرف زمان به معنای حین و در اینجا مجرد از معنای شرط است و در محل نصب و متعلق است به عامل محذوف و حال می باشد برای الشمس و مضاف است و (تلاه) فعل و فاعل و مفعول جمله در محل جر مضاف الیه برای اذا (والنهار اذا جلاه) (والیل اذا یغشاه) این دو آیه مانند آیه قبل ترکیب می شود (و) حرف عطف (السماء) عطف بر الشمس (و) حرف عطف (م) محتمل است که حرف مصدری باشد در این صورت با جمله ما بعد خود (بناها که فعل و فاعل و مفعول است) به تأویل مصدر برده می شود و این مصدر مؤول عطف بر السماء و مجرور می باشد . و محتمل است که ما اسم موصول باشد (بنا بر جواز استعمال ما برای ذی العقل یعنی به معنای من) در این صورت ما در محل جر است بنابر عطف بر السماء و جمله بناها صله موصول است و محلی از اعراب ندارد تقدیر بنا بر احتمال اول : و السماء و بناءها . تقدیر بنابر احتمال دوم : و السماء و الذی بناها . (والارض و ما طحاه) (و نفس و ما سواه) این دو آیه نیز مانند آیه قبل ترکیب می شود (ف) حرف عطف (الهمه) فعل و فاعل و مفعول (فجوره) مضاف و مضاف الیه مفعول دوم و جمله الهمها ... عطف بر جمله سواها است و محل آن مانند محل جمله معطوف علیه است (و) حرف عطف (تقواه) مضاف و مضاف الیه عطف بر فجورها (قد) حرف تحقیق (افلح) فعل (من) اسم موصول در محل رفع فاعل برای افلح (زکاه) فعل و فاعل و مفعول جمله صله موصول است و محلی از اعراب ندارد و جمله قد افلح ... نیز جواب قسم است و محلی از اعراب ندارد و گفته اند لام تأکید از سر این جمله حذف شده است و دلیل این حذف طولانی شدن کلام است بنابراین ، تقدیر چنین است : لقد افلح... برخی گویند که این جمله جواب قسم نیست بلکه جواب قسم محذوف است مثلاً لتبعثن (هر آینه برانگیخته می شوید) در این صورت جمله قد افلح ... استیناف بیانی است (و) حرف عطف (قد خاب من دساه) مانند آیه قبل ترکیب می شود و عطف بر همان آیه است . ترجمه : قوم ثمود به سبب سرکشیش [پیامبر و دین او را] انکار نموده و دروغ شمرد (11) آنگاه که تیره روز ترین آن قوم بپاخاست (12) پس پیامبر خدا به ایشان گفت : ماده شتر خدا را با آب خوردنش واگذارید (13) پس آن پیامبر را تکذیب نمودند سپس آن شتر را کشتند آنگاه پروردگار به سبب گناهشان بر آنان هلاکت فرستاد و کار آنان بساخت (14) و خداوند از فرجام و عاقبت آنان بیم ندارد (15) لغات : 1- ثمود : نام قبیله ای از اعراب اصیل است که در محلی به نام وادی القری بین مدینه و شام سکونت داشتند آنان از انسانهای ما قبل تاریخ اند که تاریخ چیزی از زندگی آنان را ضبط ننموده است این کلمه به گفته راغب از ریشه ثمد یا ثمد (آب کم راکد ، آب باقیمانده در زمین سخت ، آب بدون ماده) است این کلمه به صورت منصرف و غیر منصرف استعمال می شود به این صورت که به اعتبار (قوم) یا (شخص) منصرف می باشد و به اعتبار (قبیله) غیر منصرف به کار می رود زیرا در این صورت دارای علمیت و تأنیث است . 2- طغوی : سرکشی – از حد گذشتن – اسم مصدر است برای طغو . 3- انبعث : بپاخاست – دست به کار شد – شتافت و روان شد – فعل ماضی از باب انفعال و لازم است این فعل مطاوع بعث واقع می شود . 4- اشقی : تیره روز ترین – بدبخت ترین – اسم تفضیل است . 5- رسول : پیامبر – فرستاده – صفت مشبهه است و جمع آن ارسل و رسل و رسلاء و رسل می آید . قاعده در این است که مذکر و مونث و جمع و واحد آن یکسان به کار رود لذا در قرآن آمده است : انا رسول رب العالمین (شعراء/16) 6- ناقه : شتر ماده – اسم ثلاثی مزید است . 7- سقیی : آب خوردن – آب آشامیدن – اسم مصدر است برای سقی و استسقاء . 8- عقروها : زخمی کردند او را – دست و پای او قطع کردند – کشتند – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است . 9- دمدم : هلاکت فرستاد – فعل ماضی از باب رباعی مجرد و لازم است و به وسیله علی متعدی می شود . 10- ذنب : گناه – اسم ثلاثی مجرد است و چنانکه راغب گفته است اصل ذنب به معنای دم حیوان و غیره است و ذنب در اصل گرفتن دم چیزی را گویند و هر فعلی که عاقبت وخیم و ناگواری دارد ذنب نامیده شده زیرا جزای آن مانند دم حیوان در آخر است . 11- لایخاف : بیم ندارد – نمی ترسد – فعل مضارع منفی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل است . این فعل گاه متعدی بنفسه و گاه به وسیله من یا علی استعمال می شود . 12- عقبی : فرجام – آخر و پایان – جزاء امر – عاقبت – اسم ثلاثی مزید است . ترکیب : (کذبت) فعل (ثمود) فاعل (بطغواه) جار و مجرور متعلق به کذبت و طغوی مضاف و ها در محل جر مضاف الیه و این جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (اذ) ظرف زمان گذشته در محل نصب متعلق به کذبت (انبعث) فعل (اشقاه) مضاف و مضاف الیه فاعل و این جمله در محل جر مضاف الیه برای اذ (ف) حرف عطف (قال) فعل (لهم) جار و مجرور متعلق به قال (رسول الله) مضاف و مضاف الیه فاعل برای قال جمله قال... عطف بر جمله استینافیه ماقبل است و محلی از اعراب ندارد (ناقه الله) مضاف و مضاف الیه مفعول به برای فعل محذوف از باب تحذیر یا اعراء تقدیر : ذروا ناقه الله یا راعوا ناقه الله و انی جمله در محل نصب مقول قول (و) حرف عطف (سقیاه) مضاف و مضاف الیه عطف بر ناقه الله(ف) حرف عطف (کذبوه) فعل و فاعل و مفعول جمله عطف بر جمله قال ... و محلی از اعراب ندارد (ف) حرف عطف (دمدم) فعل (علیهم) جار و مجرور متعلق به دمدم (ربهم) مضاف و مضاف الیه فاعل برای دمدم (بذنبهم) جار و مجرور متعلق به دمدم و ذنب مضاف و هم در محل جر مضاف الیه و جمله دمدم ... نیز محلی از اعراب ندارد عطف بر جمله عقروها یا کذبوه (ف) حرف عطف (سواه) فعل و فاعل و مفعول جمله عطف بر جمله قبل و محلی از اعراب ندارد . (و) حرف استیناف یا واو حالیه (ل) حرف نفی (یخاف) فعل و فاعل (عقباه) مضاف و مضاف الیه مفعول برای لایخاف و این جمله یا استینافیه است و محلی از اعراب ندارد و یا اینکه در محل نصب است بنابر حال بودن برای ضمیر مستتر در سوی . تذکر : ضمیر مستتر در لایخاف ممکن است به الله عود کند و ممکن است به رسول الله و یا به عاقر الناقه (کشنده شتر) بر گردد. (پایان ترجمه ، تجزیه و ترکیب) (سوره الشمس) (والحمدلله رب العالمین)