حسن مرتضوی عرفان عملی وتصوف

مباحث ومطالب پیرامون عرفان عملی وتصوف
 
درمورد یکی ازعرفا
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ اسفند ۱۳۸٦  
مولانا جلال الدین محمدبن سلطان العلماء بهاء الدین محمد بن حسین بن احمد خطیبی بکری بلخی" که در کتاب ها از او به نام های "مولانای روم"," مولوی" و "ملای روم" یاد کرده اند، یکی از بزرگترین و تواناترین عرفای نام‌‏آور و یکی از درخشان ترین ستاره های آسمان ادب فارسی است. جلال الدین محمد" فرزند "بهاء الدین"، در ششم ربیع الاول سال 604 هجری در بلخ متولد شد و در آغاز این سفر طولانی که 5 و 6 ساله بود که هنگام عبور از نیشابور همراه پدرش به دیدار "شیخ فریدالدین عطار" رسیده بود. شیخ کتاب "اسرار نامه" را به او داده و درباره او به پدرش گفته بود "این فرزند را گرامی دار، زود باشد که از نفس گرم , آتش در سوختگان عالم زند". بعید نیست که معتقدان و مریدان "مولوی" بعد از مشاهده مقامات او در دوران سالمندی چنین پیشگویی را از زبان "عطار" درباره عهد خردسالی او کرده باشند. بعد از وفات "سلطان العلماء" ، سال 628 یا 631 ،فرزندش "جلال الدین محمد" به خواهش مریدان پدر بر مسند وعظ و تذکر و فتوی و تدریس نشست، بی آنکه تا پیش از آن قدمی در طریقت نهاده باشد، اما اندکی پس از فوت پدر، یکی از شاگردان و مریدان پدر، "سید برهان الدین"، محقق ترمذی در طلب استاد به قونیه رسید و چون "بهاء ولد" درگذشته بود، تربیت و تعلیم "مولانا" را بر عهده گرفت و او را به مسافرت و تحصیل در جلسه دمشق برانگیخت و این سفرها 7 سال به طول انجامید و پس از بازگشت به دستور "برهان الدین" مدتی را به ریاضت گذرانید و پس از آنکه از بوته آزمایش گذشت و در مقام تعلیم و تربیت قرار گرفت و بدین ترتیب مدتی که گذشت و "شمس الدین محمد بن علی بن ملک داد تبریزی" به یکباره بر سر راه "مولانا" قرار گرفت و دیدارش "مولانا" را به یکباره دگرگون کرد که درباره این رویداد افسانه ها بسیار بافته اند که گاه مبالغه آمیز نیز به نظر می رسد."مولانا" با دیدار شمس به مقامات دنیوی پشت کرد و دست ارادت از دامان ارشاد "شمس" برنداشت تا اینکه "شمس" در سال 645 هجری به دست عده‌‏ای از شاگران متعصب "مولانا" که گویا فرزندش نیز در آن میان بود، کشته شد. در این هنگام "مولانا" 41 ساله بود و مدتی را در تشویش و اضطراب در انتظار "شمس" گذرانید و عاقبت به تصور آن که او را در دمشق خواهد یافت، به آنجا سفر کرد. ولی پس از نا امیدی از یافتن او به قونیه بازگشت. در حالی که این دیدار و آشنایی انقلابی در وجود او به وجود آورد و تاثیری شگرف بر روح و جسم و جان و آثارش گذاشت، پس از "صلاح الدین فریدون"،"مولوی" معروف به "زرکوب"،توجه "مولانا" را نسبت به خود جلب کرد و پس از وی، "حسام الدین چلبی" جانشین او شد و "مولانا" را ترغیب کرد تا "مثنوی معنوی" را بسراید. زندگی واقعی "مولانا" به عنوان یک شاعر شیفته بعد از سال 642 و انقلاب حال او آغاز شد و از آن پس همواره خود را وقف ارشاد و تربیت عده ای از سالکان خانقاه خود کرد و وفات "مولانا جلال الدین" در پنجم جمادی آخر سال 672 اتفاق افتاد، مرگ وی در قونیه به صورت واقعه ای تلخ تلقی شد، چندان که تا روز چهلم، مردم سوگوار بودند، پیکر او را در کنار قبر پدرش به خاک سپردند.آرامگاه او وعدگاه عاشقان و صاحب دلان است. ********************** عبدالکریم سروش: مغز کار مولانا و گوهر کار مولانا خاموشی است مولوی تخلصش خاموش بود و خاموشی را برگزیده بود و این‌‏همه حرف که می زد از اضطرار بود، لذا با سیاست کلی او مناسب همین بود که کمتر بگوید یا اگر می گوید گفته های خود را نیاراید،زینت نکند و در بند لفظ و قافیه نماند به همین دلیل در آن غزل مشهور دیوان شمس می گوید: " ای خمشی مغز منی پرده آن نغز منی"  مغز کار مولانا، گوهر کار مولانا خاموش بودن است و سخن گفتن‌‏هایش پرده ای می کشد بر روی مغز کار او . اما خصائص دیگری که کلام مولانا دارد به گمان من هیچ شاعری را در زبان پارسی پیدا نمی کنیم که احتمالا در همه ادبیات همه زبان ها هم پیدا نخواهید کرد که در باب عشق و دلدادگی چنین سخنانی که برخاسته از تجربه عمیق و مستقیم اوست گفته باشد. داوری من در رابطه با همه زبان ها داوری محتاطانه ای است و به قطع و یقین نمی گویم ،اما کسان دیگری این سخن را گفته اند و قائلانی دارد، اما در زبان پارسی و زبان عربی با اطمینان نسبتا کاملی می توانم بگویم که مولانا از این جهت بی نظیر است و همین بزرگترین پیام مولوی به کل تاریخ بشریت بوده است، کشفی بوده است که توسط او صورت گرفته یک کشف انسان ساز و یک نیاز شخصیت آفرین، یک معجزه ای که مرده را زنده می کند، گریه را خنده می کند و او هم به بلیغ‌‏ترین بیانی و بی تکلف‌‏ترین وجهه این تجربه را با دیگران در میان نهاده ، تجربه ای که هیچ وقت کهنه نمی شود و مثل یک آب تازه و زلال همیشه شما می توانید در آن شنا بکنید. من از وقتی مولوی را شناختم به صفت یکی از اولیاء خداوند شناختم و من همنشینی با او را همنشینی با یک ولی الهی می دانم و این شعر مولوی را همیشه به یاد دارم که گفت: "هرکه خواهد همنشینی با خدا تا نشیند در حضور اولیاء" نشستن در حضور اولیاء خدا نشستن در حضور خود خدا است و اولیاء خدا هم مرده و زنده ندارند و بدن آنها حجاب آنها است وقتی که بدن می رود تازه آزادتر می شوند و عریان‌‏تر می شوند و در اشعار خود مولانا هست که می گوید: " چون زرخت تن تهی شد این بدن تر و خشک خانه نبود آن من" خانه را ترک می کنند و می روند و آزادتر هم می شوند و الان مولوی است که در کلامش نشسته است و به گمان من کتاب او مثل قرآن یک کتاب الهامی است و همنشینی با او و کتاب او همنشینی با اولیاء خداوند است. ********************** دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی: آفاق عاطفی مولانا جلال‌الدین به گستردگی ازل تا ابد است دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی درباره حوزه عاطفی غزلیات شمس معتقد است:تجلیات عاطفی شعر هر شاعری، سایه‌ای از من اوست، که خود نموداری است از سعه وجودی او و گسترشی که در عرصه فرهنگ و شناخت هستی دارد. عواطف برخی از شاعران، مثلاً شاعران درباری، از من محدود و حقیری سرچشمه می‌گیرد، و عواطف شاعران بزرگ از من متعالی. اما آفاق عاطفی مولانا جلال‌الدین به گستردگی ازل تا ابد، و اقالیم اندیشه او به فراخای هستی است و امور جزئی و میان‌‏دست در شعرش کمترین انعکاسی ندارد. جهان‌بینی او پوینده و نسبت به هستی و جلوه‌های آن روشن است. از این‌رو "تنوع در عین وحدت" را در سراسر جلوه‌های عاطفی شعر او می‌توان یافت.مولانا در یک سوی وجود، جان جهان را می‌بیند و در سوی دیگر جهان را. در فاصله میان جهان و جان جهان است که انسان حضور خود را در کاینات احساس می‌کند. انگیزه این پویایی را مولانا تضاد درونی اشیا می‌داند. وی جهان را جهان هست و نیست می‌خواند، جهانی که در عین بودن پای در نیستی دارد، نیستی‌ای که خود هستی دیگر است. نو شدن جهان زاده تضاد است: "هله، تا دوی نباشد کهن و نوی نباشد" اما این هستی و نیستی از آن صورت هاست و در ورای هستی و نیستی صورت ها، از نظر مولانا، غیب مطلق جای دارد که گاه از آن به عدم تعبیر می‌کند و این عدم با وجود مطلق یکی است. جهان و جان جهان از یکدیگر جدا نیستند، بلکه جان جهان در جهان سریان دارد و بیرون از جهان نیست. این معنی، که به وحدت وجود تعبیر می‌شود، محور آثار صوفیان قرن هفتم به بعد شده است. بهترین روشنگران این جهان‌بینی، که با آنچه در آثار حلاج و برخی دیگر از صوفیان دیده می‌شود فرق دارد، مولوی و محیی‌الدین ابن‌العربی هستند. مولانا حق را از فرط شدت ظهور و سریان در کاینات به "هستِ نیست رنگ" تعبیر می‌کند: "در غیب هست عودی، کاین عشق از اوست دودی یک هست نیست رنگی کز اوست هر وجودی" که در ظهورات گوناگون خود، هر لحظه جلوه و نقشی دارد. از نظر مولانا انسان در نقطه‌ای ایستاده است که جهان و جان جهان را احساس می‌کند: به قول شاعر معاصر در مفصل خاک و خدا، پایگاه انسان در کاینات بالاترین پایگاه است، زیرا انسان عالم اصغر و جلوه‌گاه زیباترین صورت "مطلق" است: "جمله اجزای خاک هست چو ما عشقناک لیک تو ای روح پاک، نادره تر عاشقی" انسان آزاد و مختار است، از حد خاک مرحله‌ها پیموده تا به درجه انسانی رسیده و از این حد هم فراتر تواند رفت: "از حد خاک تا بشر چندهزار منزل است شهر به شهر بردمت، بر سر ره نمانمت" یا: "به مقام خاک بودی، سفر نهان نمودی چو به آدمی رسیدی، هله تا به این نپایی" عشق مولانا به شمس تبریز، در حقیقت عشق اوست به انسان کامل. از نظر صوفیه انسان کامل، در تاریخ، ظهورات گوناگونی داشته است. انسان کامل در هر عصری تجلی و ظهوری دارد، که به ولی یا جلوه حقیقت محمدیه از آن عبارت می‌شود. یکی از درونمایه‌های غزلیات مولانا وطن اصلی انسان است و شوق بازگشت او به آن وطن. وطن در نظر صوفیه مصر و عراق و شام نیست، عالم نه جای (ناکجاآباد) است ." حُبّ الوطن مِنَ الایمان" را هم بر پایه همین مفهوم تفسیر می‌کنند: "خلق چو مرغابیان زاده به دریای جان کی کند اینجا مقام مرغ کزان بحر خاست؟" عشق قوه محرکه همه کاینات و در همه اجزای هستی ساری و جاری است و این معنی یکی دیگر از درونمایه‌های فکری مولاناست: عشق نیز همچون عالم، بی‌آغاز و انجام است :"شاخ عشق اندر ازل دان بیخ عشق اندر ابد." جهان‌بینی مولانا شعر او را از لحاظ گستردگی حوزه عاطفی و هیجان های روحی و سیلاب های روانی و پویایی و بیقراری ممتاز ساخته و در زبان شعر او منعکس شده و به آن تحرک و شوری بی‌نظیر ارزانی داشته است. ********************** دکتر غلامرضا اعوانی :عشق اصلی مولانا نزد خداست " دکتر غلامرضا اعوانی" نیز معتقد است "مولانا" عشق اصلی را نزد خدا می داند، او عشق اصلی را بسان زرناب می داند. در حالی که عشق انسانی ما فقط زراندود است، "مولانا" مثالی می زند مبنی بر اینکه آتش سرخ است‌‏, نور آن سفید است و چوب در حال سوختن هم منشا دود است. او معتقدست عشق ما دود دارد، در حالی که عشق خدا پاک است.  در نظر "مولانا" زر انسان جنبه حقانیت دارد.عشق انسان تنها زراندود زر اصلی یعنی خداست "مولانا" معنی شناسی است که به حقایق و اسراری پی می برد که به انسان اختصاص دارد، خدا خود گفته است که به انسان همه اسراسر را با قید کل ها آموخته است.یعنی حقایق همه اسرار الهی در انسان ظهور دارد.بنابراین او وجود جامع و الهی و مظهر اسم الله است. "مولانا معتقد" است که انسان نباید به مرده وجود فانی دل ببندد، بلکه بایستی به وجود ازلی حضرت حق دل ببندد. مولانا" عقل را بر جزئی و کلی تقسیم می کند، عقل کلی نزد او همان عشق است ،"مولانا" از عقل مکتسبی و قراردادی هم سخن می گوید. "مولانا" آنچه با عشق تضاد دارد، عقل جزئی و دنیایی است که منکر عشق می شود ********************** دکتر محمد خوانساری :مولوی شاعر قصه هاست " دکتر محمد خوانساری", عضو فرهنگستان ادب پارسی نیزمولانا را شاعر قصه ها می داند و معتقد است : "مولانا" دقایق معرفتی را در جامی می ریزد و از آن شراب مردم را بیخود می کند. معمولا شارحان "مثنوی" توجه شان بیشتر به سمت معنا و وجوه معرفت شناسانه اوست . "مولانا" علاوه بر پرداختن به ابعاد معنوی در آثارش به خصوص در "مثنوی" به صورت نیز اهمیت ویژه ای قائل است. او در بیان داستان و پروردن قهرمان ها بسیار موفق است. و‌‏ خواننده با این قهرمان ها همراه و همدل می شود و در نهایت روی داستان تکیه می کند."مولوی" شاعر قصه‌‏هاست.در زمان "مولانا" کسانی بوده اند که حرفه شان قصه گویی بوده است و عده زیادی را دور خود جمع می کرده و برایشان قصه تعریف می کرده اند، باید اقرار کرد که "مولوی" دست کمی از آنها نداشته است. وقتی خواننده قصه های "مولوی" را با اصلش مقایسه می کند، در می یابد که او چنان داستان ها را رنگ‌‏ آمیزی می کند و تفصیل می دهد که تعجب تمام وجود خواننده را می گیرد. داستان های "مولوی" نه فقط به لحاظ شکل، بلکه از لحاظ موضوع هم متنوع است. شما می توانید در داستان های "مثنوی" از کمدی و تراژدی تا داستان های ترس آور و روایت از زبان حیوانات را هم ملاحظه کنید. ********************** دکتر محمد بقایی:"مولانا" و "اقبال" تلاش را زندگی و عدم تحرک را مرگ می دانند دکتر محمد بقایی" ( ماکان ) " معتقد است ، به جز "گلشن راز" همه مثنوی‌‏های اقبال لاهوری همه در بحر "مثنوی مولانا" یعنی رمل مسدس سروده شده است. او 15 غزل در استقبال از غزل های "مولانا" سروده وبسیاری از مفردات مثنوی مولانا را در آثار خود به کار گرفته است . "اقبال" در تمام آثارش از "اسرار خودی" تا "ارمغان مجاز" دلبستگی شدید خود را به افکار "مولانا" ابراز می داد تا جایی که از او با نام‌‏های مرشد و پیر یاد می‌‏کند تا آنجا که گفت‌‏: فکر من در آستانش در سجود  "اقبال" در "جاوید نامه" خود که به سبک "ارداویر افنامه" , "سیر العباد سنایی" و "کمدی الهی دانته" به نگارش درآورد،"مولوی" را به عنوان راهنمای سفر خیال خود بر می گزیند و این مبین احترام عظیم برای مرشد و مراد خود است و عقل و عشق را در او می‌‏جوید. "اقبال" در جای جای آثارش فواید آموزه‌‏های عرفانی , اجتماعی و فلسفی "مولانا" را برگرفته و بیان می کند."اقبال" خود را مبلغ اندیشه‌‏های "مولانا" می داند و رسالت خود را این می داند که با ترویج "مولانا" و افکارش در شرق عالم (مسلمانان ) تحرک پدید آورد تا حرکتی را که از خود دارند ز بیگانه نجویند. "مولانا" و "اقبال" تلاش را زندگی و عدم تحرک را مرگ می دانند و هر دو رسیدن به جاودانگی را به میزان تلاش آدمی می دانند، هر دو با زمینه تفکرات پیش از خود آشنا بودند، هر دو در قلمرو عقل حضور دارند، ولی نمی خواهند ماوراء عقل را تجربه کنند.هر دو شاعر جهانی اند , شعر شان فلسفی, اجتماعی و عرفانی است. ******************** محمد علی موحد:خصیصه اصلی شاهکارهای مولانا تفکر و هنر است محمد علی موحد درباره اینکه آنچه که موجب شده مولانا در دنیای امروز برای ما جاذبه و کشش داشته باشد معتقد است: می‏خواهید دریابید که چگونه و چرا مولانا برای ما در این روزگارکشش و جاذبه دارد؟ چرا و از کجا مردم زمان ما با مولانا همدردی و همدلی احساس می‏کنند؟این مغناطیس القلوب کیست که دل‏ها را می‏رباید؟ این مرد که در گوشه‏ای از جهان هفتصد و پنجاه سال پیش می‏زیست در کلام و پیام او چه جوششی و درخششی، چه سرّی هست که جان ‏عارف و عامی را می‏شوراند. یادآوری این نکته‏ها کمترین فایده‏اش آن است که اگر کسی اعلامیه حقوق بشر را می‏خواند به‏سوابق 2500 ساله آن بیندیشد و به ریشه‏های دینی و عرفانی آن توجه کند و بداند که این‏آرمان‏های ارجمند که امروز در قالب الفاظ و عبارت‏های تازه عرضه می‏شود همان گم‏گشته‏های‏کهن قرون و اعصار است و آن که مثنوی را می‏خواند با دیدی تازه در آن بنگرد. هرکس که با دیدی تازه و از سرِ تأمل در مولانا نگاه کند نکته‏های فراوان در او کشف می‏کند. مولانا در ساحت‏آفرینش فکری و هنری از سرآمدان و برجستگان عالم است و خصیصه اصلی شاهکارهای تفکر و هنر آن است که سر از چنبره زمان و مکان برمی‏کشند و در هر دور و زمان می‏توانند با مردم آن‏دور و زمان هم‌‏زبان گردند. قابل بازخوانی و بازشناسی هستند. مولانا را که شهسوار عرصه‏خلاقیت است باید از نو خواند و از نو شناخت. ******************** دکتر مهدی دهباشی:مولانا" با مقدمات علمی وارد سیر و سلوک عرفانی می شود دکتر مهدی دهباشی" در خصوص "مولانا و اندیشه های عرفانی "مولانا" معتقد است: عرفان "مولوی" , عرفانی است که علاوه بر این ویژگی ها ( ریاضت , عبادت , زهد ) عشق الهی را چاشنی تمام این مراتب و مقامات و مراحل سیر و سلوک کرده است، یعنی عرفان "مولوی" , عرفان عاشقانه است و عشق الهی سر تا سر وجود او را فرا گرفته است. "مولانا" از تعلیمات "برهان الدین ترمزی" که از عرفای به نام بوده , دستور ریاضت و تهذیب نفس گرفته و سال ها تحت تربیت او به مراتب عالیه عرفان و مقامات عرفانی دست یافته است و به همین جهت بعد از دوران ریاضت استاد عرفان (ترمزی) قریب به این مضمون را به او می گوید که تو پس از این ریاضت ها به عالی ترین مقامات عرفانی دست یافته ای و باید ارشاد و هدایت خلق را شروع کنی. "مولوی" از عرفای به نامی است که مراحل عرفان را پس از تحصیل علوم اسلامی طی کرده است و از علوم رسمی بهره وافر جسته است. بنابراین عرفان او عرفان عاشقانه است که گاهی همراه با اسماء و ذکر نیز بوده است. "مولانا" با مقدمات علمی وارد سیر و سلوک عرفانی می شود و در این راه کاملا از کتاب و سنت تبعیت می کند، نمونه های فراوانی از آیات و تفسیر آیات و احادیث در اشعار او دیده می شود."مولانا" با استفاده از حدیثی قدسی که من که خداوند هستم , گنج پنهانی بودم , دوست داشتم که شناخته شوم , عالم را آفریدم تا شناخته شوم , در فلسفه، این حدیث انگیزه خلقت از عشق الهی به خود است و این عشق توام با معرفت است که "مولانا" آن را در بیتی زیبا بیان کرده است . ******************** مولانا از سنت شاعران و عارفان عصر خود عدول کرده است دکتر سیروس شمیسا معتقد است: مولانا شاعری است که معتقد به سنت شاعری دوران خود نبود در سنت شاعری ایران خیلی از کلمات این اجازه را نداشته اند که وارد بدنه شعر بشوند، مثلا اگر حافظ را پای چوبه دار می بردند، حاضر نبود در شعرش خربزه یا قورباغه را وارد کند، اما در غزلیات مولانا این اتفاق می افتد. مولانا در" فیه مافیه" شان شاعری خود را بیان کرده است و به شدت شاعران سنتی را مورد انتقاد قرار داده است.  مهمترین کلید درک آثار مولانا را خواندن آثار پسر او، سلطان ولد است سلطان ولد در تمام عمر همراه پدر بود و اگر کسی "رباب نامه" را بخواند گویی مولانا زنده شده است و خود شرحی بر غزلیات و مثنوی نوشته است. شاعرانی که در مقام اولیاء الله قرار می گیرند- که داستان آنها چیز دیگری است-و شاعرانی سنتی مانند انوری که مولانا به شدت به نقد آنها پرداخته است . سلطان ولد در لابه لای شرح و تفسیر غزلیات و مثنوی به سخنان فوق که همان سخنان پدرش است، اشاره کرده است معمولا در ایران سبک به عنوان سبک دوره متعارف است و شاعران بزرگ همواره از سبک شخصی برخوردار بوده اند و کشف سبک یک شاعر یک اتفاق بسیار مهم است .غبطه هر سبک شناسی درگیر شدن با سبک شاعر است و با گفتن این مطلب که مولانا عارف بوده است، کسی نمی تواند به سبک او پی ببرد، چرا که مولانا همان گونه که از سنت شاعری خود عدول کرده است از سنت عرفانی عصر خویش نیز عدول کرده است .به طوری که برخی به تکفیر او پرداخته اند. مثلا وقتی" عراقی" به قونیه می رود در کلاس درس مولانا حاضر نمی شود و به کلاس درس "صدرالدین قونوی"می رود. مولانا برخلاف عرفای هم عصرش خانقاه نداشت و در همان مدرسه ای که اصول فقه را به شاگردانش می آموخت، بعدها مجلس سماع برپا کرده بود. حتی بسیاری از مشایخ به مولانا می گفتند که ذکر تو چیست و او در پاسخ گفت من ذکری ندارم. ******************** محمدرضا برزگر خالقی:غم از نظر مولانا دوری از معشوق واصل خویش است غم از نظر مولانا غرور و خودبینی، جفا کردن، فرو رفتن در معاصی و شهوات، دوری از معشوق و اصل خود و اسیر صفات سفلی شدن، است از آن‌‏جا که انسان مغرور، همه چیز را برای خود و درخدمت خویش می‌‏خواهد، چنین می‌‏اندیشد که همه امور مورد علاقه‌‏اش باید برای او نه تنها فراهم باشد، بلکه از زوال و نیستی هم به‌‏دور باشد، بنابر این وقتی با نبود آن روبه‌‏رو می‌‏شود دچار غم و اندوه می‌‏شود.از دیدگاه مولانا مجموعه عالم به صورت عقل کل است و مقصود از عقل کل خداوند است. مولانا معتقد ست یکی از علل غم، طول امل است و ترس از طول امل در کلام حضرت علی (ع) هم آمده است در مفهومی کلی و عام، مولانا، غم را زاده عقل و اراده عمل خود بشر می‌‏داند و عوامل برطرف کننده غم از نگاه مولانا عبارتند از: سرعت جریان روح عارف، با حق بودن، و... مولانا در شعری معنوی غم را از طرف خداوند می‌‏داند و با توجه به اعتقادات قدما، جگر، دل و سینه را محل غم برمی‌‏شمارد و وی اعتقاد دارد که رنج در عالم خاک است. مولانا بزرگترین شادی‌‏ها و غم‌‏ها را مربوط به وصال می‌‏داند که وصل، اصل شادی است و اگر همه پدیده‌‏های هستی صوری باشد، وصال به معشوق معنا می‌‏یابد. مولانا رسیدن به ثبات در شادمانی را مستلزم ارضای نیازهای فیزیولوژیک، امنیتی، محبت و احترام می‌‏داند. آن‌‏چه که از دیدگاه مولانا باعث پایداری و اصالت در شادی می‌‏شود، عبارتند از اصالت در شادی و خوشی، عارضی بودن غم، برتری داشتن شادی بر غم، ماندگار بودن شادی و شادی که حاصلش حق الیقین بودن است. از روشن ترین جلوه های شخصیت شادمان مولانا را روی آوردن او به موسیقی است موسیقی و سماع سلاح ستیز با افسردگی و خمودی است، سماع حرکتی دورانی و منظم است و موسیقی نیز حرکت است، حرکتی ظریف و وسیع؛ کوبیدن بر تارها و آلات خاموش طرب و به لرزش انداختن ذرات و در نهایت پای‌‏کوبی همه چیز. قسمتی از شادی‌‏های مولانا نتیجه فراوانی ارتباط روحی او با طبیعت است، از میان خنده‌‏هایی که مولانا به طبیعت نسبت می‌‏دهد، بیش از همه خنده گل به خنده او شبیه است، چرا که هر دو معشوق ازلی‌‏اند و خنده همیشگی آن‌‏ها موهبتی الهی است.