حسن مرتضوی عرفان عملی وتصوف

مباحث ومطالب پیرامون عرفان عملی وتصوف
 
درویشان
ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦  
درویشان قسمت اول        در تذکرة اولیاء عطار نیشابوری آمده است که از ابوسعید ابوالخیر سوال شد ,درویشان چه کسانی هستند؟ ابوسعید چنین پاسخ داد که : خداوند متعال برای اینکه خود را آشکار سازد این جهان پهناور را بیافرید و هر ذرّه آنرا تجلی گاه نور خویش قرار داد و هستی خود در هر ذرُه هویدا ساخت . دل هر ذرّه که بشکافی                   آفتابش در میان بینی       اما درویش گام در راه نیستی و بی نشانی می زند, بنابراین شناخت درویش بسیار مشکل است.چه هستی را می توان شناخت اما نیستی را نمی توان.عرفان و عارفان کشور ما خود را وام دار درویشان می دانند , چنانکه روزی مولوی که در آنزمان از بزرگان دین و مراجع تقلید بود , با مریدان خود و هم چنین با کتابهای بسیار بر چهار پایی سوار و از بازار می گذشت ناگهان به درویشی بی نام و نشان که بعدها به او لقب شمس تبریزی دادند برخورد کرد, شمس به او گفت می بینم کتابهای نایاب بسیاری در علوم گوناگون با خود حمل میکنی , ممکن است یکی از آنها را ببینم ؟ مولوی یک کتاب را به او داد و شمس آنرا در جوی آب انداخت و آنرا خشک بدون آنکه آب بر ان تاثیری داشته باسد بیرون کسید, و به مولوی گفت آیا تو این علم را هم داری ؟ ناگهان مولوی دگرگون شد و علوم ظاهری را رها کرد و بدنبال علوم باطنی در پی شمس روان شد.        و یا برخورد یک درویش با عطار , که درویشی به نزد عطار در مغازه دارو فروشی او در آمد و از عطار کمک خواست , عطار کمک نکرد , درویش به او گفت : تو چگونه می میری ؟عطار پاسخ داد :همانطور که تو می میری , و درویش در لحظه کشکول خود را به زیر سر نهاد وجان بداد , اما آتشی بر جان عطار افکنده شد که مس وجود او طلا گشت و هم چون مولوی بر تارک عرفان ایران و جهان نشست.نقل است روزی جوانی مغرور به نزد درویشی رفت , و از حقایق و اسرار نهان طلب کرد , درویش مرواریدی از جیب درآورد و به او داد و گفت نزد نانوا برو و با آن نانی برای من تهیه کن , اما نانوا به تصور اینکه مروارید بدل است , نان به او نداد , درویش دوباره به جوان گفت :این بار نزد گوهری برو , چون مروارید را به گوهر شناس  عرضه کرد , به ارزش آن پی برد و پول فراوان به جوان داد , در اینجا درویش به جوان گفت: رازها و اسرار عرفان را باید به کسی گفت که ارزش آنرا بداند و گوهر شناس باشد.جوان از غرور و تکبر خود برگشت و دگرگون شد و برق معرفت در دل او هویدا گشت .پیامبران بزرگ هم در لباس درویشی آشکار می شدند, آنان بدنبال ذات خداوند بودند و پیغام خدا را به همگان می رساندند و برای خود جاه و مقامی نمی خواستند .       مسیح در انجیل می فرماید: خوشا به حال کسانی که از فقر روحی خود آگاهند زیرا که پادشاهی آسمانی از آنان خواهد بود. درویشان در تجلی گاه ذات الهی گم می گشتند و شخصیت آنان در پرتو نور خداوندی ذوب می شد و از بین می رفت , برای همین بود که آنان تکانهای معنوی شدیدی به دنیا می دادند, و پایه معرفت را بر بلندای و فراسوی علوم ظاهری قرار می دادند , آنان صاحب علمی می شدند که ماوراء همه دانش ها بود , چنانکه همه دانشمندان خود را به پیامبر یا عارف یا درویشی منتسب می کنند و داد سخن از آنها می دهند.