روحها

گفت وگو با دکترمحمد آزادپور متافیزیک تحلیلى معاصر بخش نخست ‎/ سعید راعى شاید وقتى ایمانوئل کانت، که اکنون دویست سال از درگذشت وى مى گذرد، طرح تفکیک بین گزاره ها را بنا مى نهاد و آنها را به دو دسته تحلیلى و ترکیبى تقسیم مى کرد، هیچکس حدس نمى زد که روزى بحث هاى کانت مرکزثقل فلسفه قرارگیرد. کانت با این کار و هگل با نظام فلسفى خود ـ ارجاعى که پى ریخت بسترى را فراهم کردند که فلسفه اى بدواً آلمانى و سپس انگلیسى از دل فلسفه کلاسیک بیرون بیاید. این فلسفه که با کار اندیشمندان آلمانى اى چون فرگه و گودل آغازشد درانگلیسى با آراى فلاسفه اى چون راسل و مور پى گرفته شد. آنچه این گرایش خاص را از سایر گرایش هاى فلسفى متمایز مى کرد میزان توجیه پذیرى، شفافیت و منطق ـ بنیادبودن آن بود، فلسفه اى که امروز باعنوان فلسفه تحلیلى از فلسفه قاره اى مجزاشده است. اگرچه نظام فلسفى هگل و اصولاً هرنظام همه گستردیگرى چون نظام هگل ازهمان آغاز مورد نقد و نفى فلاسفه تحلیلى قرارگرفت، اما تفکیکى که کانت بین گزاره ها قائل شده بود مبناى استوارى براى افکار فلاسفه تحلیلى بود تا اینکه کواین تنها با یک مقاله کوتاه به نام «دورأى جزمى تجربه گرایى» بنیاد تفکیک بین گزاره هاى تحلیلى و ترکیبى را فروکوفت و از آن پس همین موضوع یکى از جدالهاى اساسى در سنت فلسفه تحلیلى شد و اکنون طى دهه آخر هزاره دوم و چندسال اول هزاره سوم بیشتر فلاسفه تحلیلى همچنان برسرمفاهیم متافیزیک فلسفه کلاسیک و خصوصاً مباحث کانت جدال دارند. پویایى فلسفه تحلیلى که اندک اندک مى رود تا بهترین تفسیرهاى موجه از فلسفه کلاسیک را ارائه کند [چون تفسیر داگفین فولسدال از پدیدارشناسى هوسرل] بسیارجالب و بحث برانگیز است. با این حال در ایران آنچنان که لازم و کافى باشد به این مسائل پرداخته نشده است. حضور کوتاه دکترمحمدآزادپور در ایران و ارائه چندجلسه فشرده درباره آراى تحلیلى هاى معاصر سبب شد تا این موضوع را با وى به بحث و گفت وگو بگذاریم. دکترمحمدآزادپور، استاد ایرانى دانشگاه سانفرانسیسکو است که بیشتر روى فلسفه تحلیلى و متافیزیک معاصر غرب کارکرده و بارویکردى خاص که مختص به گرایش فلسفى مشخصى میان فلاسفه تحلیلى است به تفسیر و تبیین مقولات موردتوجه فلسفه تحلیلى مى پردازد. این گفت وگو را با تأکید بر اندیشه هاى چهار تن از فلاسفه مشهور تحلیلى یعنى ریچارد رورتى، دونالد دیویدسون، جان مک داول و ویلفرد سلرز انجام داده ایم. پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ماه مطابق با ۲۰ مه مصادف بود با نودویکمین سال تولد ویلفرد سلرز . وى به سال ۱۹۱۲ در آمریکا متولد شده است. \ به نظرمى رسد که درحال حاضر بیشتر فلاسفه تحلیلى ازدیدگاهى معرفت شناختى موضع خود را درقبال متافیزیک مشخص کرده اند. مى خواهم بدانم از چه مجرایى مى توان معرفت شناسى و متافیزیک را دریک زمینه (context) تحلیل کرد؟ > تقریباً با کانت و فلسفه او معرفت شناسى و متافیزیک درهم آمیختند. کانت تأکیدمى کرد که آنچه درخارج وجوددارد ارتباط مستقیم با معرفت ما از جهان خارج دارد. این موضوع پیش ازکانت و اساساً پیش از فلسفه مدرن چندان مطرح نبود. پیشتر این موضوع را با قراردادن واسطه اى بین حقیقت و معرفت انسان از آن حقیقت، تحلیل مى کردند مثلاً به واسطه الهى درک حقیقت را به عینه ممکن مى دانستند ولى کانت بین معرفت شناسى و متافیزیک رابطه اى کلى و مستقیم به وجود آورد. به این صورت بود که کانت محور فلسفه مدرن غرب شد. درقرن نوزدهم نیز حرکتى ارجاعى به کانت شکل گرفت که بیشتر درجامعه فلسفى آلمان مطرح بود، اما بعدها این جریان به آمریکا و انگلستان و به فلسفه تحلیلى معاصر انتقال یافت تاجایى که عده اى مى گویند تمام فلسفه پس از کانت یا له و یا علیه فلسفه اوست. \ پس فلسفه معاصر به نوعى تحت تأثیر آموزه هاى کانت است؟ > بله. آن جریان رجوع به کانت که به آمریکا و انگلستان رسید اساساً خود را به فلسفه تحلیلى و گرایش هاى انگلوساکسون تسرى داد. فلسفه تحلیلى در اواخر قرن نوزدهم با کارهاى فرگه و بعدها با کارهاى مور و راسل به حلقه وین رسید و ازطریق پوزیتیویست هاى حلقه وین ادامه یافت. این جریان تحلیلى ، حرکتى  ضدهگلى و ضداگزیستانسیالیستى بود که بعدها قوت گرفت و توانست به صورت مستقل مطرح شود. پس مى توان مبادى فلسفه تحلیلى را در رویکردى ارجاعى به کانت دنبال کرد تاجایى که پدران فلسفه تحلیلى، چون فرگه، به کارهاى کانت توجه ویژه اى داشتند. \ من فکرمى کردم که به صورت رایج و تاریخى فلسفه تحلیلى تنها در برابر فلسفه سیستم ساز هگل قدبرافراشته است، اما شما با رجوع به کانت کمى موضوع را پیچیده کردید. چون به هرحال کانت مرکز ثقل بسیارى از فلسفه هاى غیرتحلیلى نیز به شمارمى رود. کمى درباره تفاوت فلسفه تحلیلى (analytic) و فلسفه غیرتحلیلى یا آنچه به فلسفه قاره اى متصل (continental) معروف است بگویید؟ > این دو جریان سنت هاى فلسفى کاملاً متفاوتى هستند که با رجوع به کانت مى توان این دو را به صورتى، هرچند ضمنى، به یکدیگر ارتباط داد. فراموش نکنید که فلسفه تحلیلى خود دو گرایش مجزا دارد. یک شاخه که همان کارهاى فرگه و بعدها راسل و دیگران را تشکیل مى دهد و یک شاخه دیگر که از تجربه گرایى انگلیسى ـ هیومى نشأت گرفته است و نمود بارز آن را در حلقه وین مى بینیم؛ البته من نمى خواهم این دو شاخه در فلسفه تحلیلى را کاملاً مجزا بدانم، بلکه بیشتر به دنبال تفکیک رویکرد آنها هستم. \ به نظر مى رسد شیوه هاى بسیار متفاوتى در تبیین امور وجود دارد. مثلاً از سویى، ریچارد رورتى (Richard Rorty) به عنوان یک فیلسوف تحلیلى پراگماتیست (عمل گرا) که البته تا حدودى به فلسفه قاره اى نزدیک است از پایان متافیزیک سخن مى گوید. همین بحث توسط بسیارى از فلاسفه قاره اى از جمله پست مدرن هاى فرانسوى نیز مطرح مى شود. نکته اینجاست که نمى توان استدلال و شیوه رسیدن به این نتیجه واحد را در هر دو سنت یکسان دانست. ارتباطى که شما به آن قائل هستید، چگونه برقرار مى شود؟ > خوب از مثال خود شما استفاده مى کنم. در بحث از پایان متافیزیک باید به دوگانگى کانتى در تحلیل متافیزیک توجه داشت. کانت از سویى مى خواهد بگوید که متافیزیک شکست خورده؛ اما بلافاصله خود به دنبال علمى کردن متافیزیک برمى آید و براى رسیدن به مقصود برآن است تا انقلابى بنیادین در معرفت شناسى و متافیزیک ایجاد کند. پس از سویى کانت متافیزیک را ناموفق مى داند و از سوى دیگر در صدد اصلاح آن برمى آید. حال مى توان این دوگانگى را در مباحث متأخر از پایان متافیزیک نیز پى گرفت. باز به مثال شما باز مى گردم. مثلاً خود رورتى همچون کانت مى پذیرد که متافیزیک در طول تاریخ فلسفه شکست خورده است؛ اما برخلاف کانت به دنبال پى افکندن طرحى نوین از آن نیست. وقتى شما از همین منظر به کار فلاسفه قاره اى نظر مى کنید نیز با چنین رویکردى مواجه هستید. بنابراین عطف نظر هر دو سنت به کانت غیرقابل انکار است. ضمن اینکه فراموش نکنید، بسیارى از فلاسفه تحلیلى و غیرتحلیلى در غرب با یکدیگر دمخور هستند و مراوده دارند تا جایى که از تولیدات فکرى هم استفاده مى کنند. مثلاً یورگن هابرماس و رورتى به صورت مستقیم با یکدیگر در ارتباط هستند. \ جالب است که خود هگل با صراحت مى گوید، متافیزیک را به پایان رسانده است. شاید با بیان صریح هگل بود که بعدها بسیارى از اندیشمندان از جمله هیدگر و دریدا به خود این جرأت را دادند که بگویند تاریخ متافیزیک غرب چیزى جز یک سوءتفاهم پایان یافته،نبوده است. فکر نمى کنید ایده پایان متافیزیک براى فلاسفه معاصر و به صورت خاص براى تحلیل هاى معاصر بیشتر ناظر به هگل باشد تا کانت؟ > ببینید. من به کانت رجوع مى کنم، زیرا دوگانگى وى در نفى و پذیرش متافیزیک مهم است و شما مى توانید این مسأله را در سنت تحلیلى نیز مشاهده کنید. \ چطور! شما که گفتید خود رورتى تنها به نفى متافیزیک مى پردازد و به دنبال طرح متافیزیک جدیدى نیست؟ > بله. اما من دوگانگى را در کل جریان متافیزیک تحلیلى غرب مدنظر دارم .ویلفرد سلرز (Wilfrid Sellars)، یکى از فلاسفه تحلیلى معاصر، با تفسیر نوین خود از کانت طرحى را پى ریخت که بعدها رورتى به نقد آن پرداخت و گفت: متافیزیک پایان یافته است. رورتى تعریف سلرز را از فضاى دلیلى (space of reason) و فضاى على (space of causes) مى پذیرد اما او بین این دو فضا تمایز قائل مى شود و مى گوید که این دو فضا از یکدیگر متمایز هستند و اساساً باید این دو را از یکدیگر متمایز نگهداشت... \ آیا مى توان گفت که رورتى فضاى على را برتر از فضاى دلیلى مى داند. به این معنى که عینیت را برتر از ذهنیت قرار مى دهد؟ > نه. ممکن است شما نظر مرا بپرسید. آنگاه بله من هم با شما موافق هستم که رورتى به عینیت (Objectivity) بهاى بیشترى از ذهنیت (Subjectivity) مى دهد، اما وقتى این سؤال را از خود رورتى بپرسید بى شک او بر عدم ترجیح یکى بر دیگر تأکید مى کند و این دو را در عین تمایز، از نظر ترجیح، یکسان معرفى مى کند، زیرا براى او تفاوت این دو فضا مهم است و شما با ترجیح یکى بر دیگرى، اساساً تمایز مورد نظر او را نادیده مى گیرید، خوب همین ایده رورتى نیز توسط سایر اندیشمندان در سنت تحلیلى نقد مى شود، مثلاً کسى چون جان مک داول (Jon McDowel) به صراحت رورتى را نقد مى کند و به احیاى متافیزیک قائل است. از این منظر است که من به دوگانگى در سنت فلسفه تحلیلى غرب و به صورت خاص متافیزیک تحلیلى معاصر قائل هستم. \ گویا مک داول مى خواهد این مسأله را نقد کند و بگوید که فضاى دلیلى و فضاى علّى در یک وحدت خاص معنا مى یابند. درست است؟ > بله، دقیقاً. او مى خواهد بگوید که هر دو فضا، پایه اى علّى دارد که در اتحاد سوژه و ابژه (ذهن و عین) معنا مى یابد. بنابراین برترى مبنایى یکى بر دیگرى را نفى مى کند. همانطور که گفتم، رورتى بین فضاى دلیلى و فضاى علّى تمایز قائل مى شود و مى گوید که باید این دو را از یکدیگر تفکیک کرد، زیرا فضاى دلیلى همان فضاى درونى اصولى است. در این فضا، حقیقت حالتى هنجارین (Normative) دارد، اما فضاى علّى که صدق علمى را در بر مى گیرد. بر پایه منطق بنا شده یعنى منطبق بر منطق (nomologic) است و هیچ واسطه اى نیز براى برقرارى ارتباط بین این دو فضا وجود ندارد. مک داول مى گوید: این دوگانگى پراگماتیستى را باید کنار گذاشت. به زعم مک داول، فضاى دلیلى خود وجهى علّى نیز دارد، به این معنى که ما از طریق توجیه حقیقت در فضاى دلیلى به نظریه صدق مطابقت (Correspondence theory of truth) که در فضاى علّى مطرح است، مى رسیم. مک داول حتى ایده اى که به دنبال تعیین حقیقت در پایان علم است را نیز نفى مى کند. همانطور که مى دانید، بسیارى از نظریه پردازان علم مى گویند که علم جدید مى تواند به تشریح امور واقع بپردازد و این تشریح در پایان علم به حد کمال خود مى رسد. مک داول بدون اینکه بخواهد علم را نفى کند، فرضیات متافیزیکى اى از این دست را نفى مى کند. براى او تشریح امور واقع پایه اى جز در کاربرد مفاهیم ذهنى و تجربه ما از تعینات خارجى ندارد. بنابراین فضاى علّى ـ یعنى همان فضایى که علوم براى ما تشریح مى کنند ـ عملاً در کاربرد ذهن انسان معنا مى یابد و مفروضاتى ذهنى (سوبژکتیو) دارد. آن پیش فرض متافیزیکى اى که اساساً واقعیت را به تمامى، چیزى خارجى (external) معرفى مى کند، براى او منتفى است. \ یعنى مى خواهید بگویید که مک داول با تأکید بر نظریه صدق مطابقت که اساساً به دنبال انطباق مفهوم ذهنى با تعین خارجى است، به وحدت و کلیت مى اندیشد؟ > او با رجوع به کانت مى گوید که مفاهیم در احکام و گزاره هاى ما به صورت فعال و آگاهانه به کار برده مى شوند و همان مفاهیم به صورت انفعالى نیز در تجربیات ما اعمال مى شوند، به این صورت حقیقت عینى رابطه اى مستقیم با مفاهیم ذهنى ما دارد. به عبارت دیگر، تعینات خارجى مفاهیم ذهنى ما را به کار مى گیرند و با انطباق این دو، ما صدق و کذب یک گزاره را درک مى کنیم، به صورتى که نوعى ارتباط مستقیم بین سوژه و ابژه ایجاد مى شود. مک داول تمایز قائل شدن بین سوژه و ابژه را نمى پذیرد و بر اتحاد و یگانگى آن دو تأکید مى کند. به زعم او، اگر به تفاوت قائل باشیم، باید به دنبال واسطه اى براى برقرارى ارتباط نیز باشیم. حال اگر بخواهیم از این دام فرار کنیم، بهتر است هر دو را در یک زمینه (Context) واحد تحلیل کنیم. به این صورت، کلیت، وحدت و یگانگى سوژه و ابژه براى مک داول بسیار مهم مى شود. او از این منظر دوگانگى پراگماتیستى رورتى را به چالش مى کشد و از منظر کانتى اى که اتخاذ کرده، نظریات خود را تبیین مى کند + نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط علی  |  نظر بدهید عصر شکارگری و باورهای دینی به نقل از نیما قاسمی عزیز عصر شکارگری و باورهای دینی    چند وقت پیش که سایت تریبون فمنیستی ایران فراخوانی داده بود و سوالاتی مطرح کرده بود، من ناچار شدم در پاسخ به سوال اول تعریف خودم را از عشق بیان کنم. و چون برخی دیگر از پاسخ دهندگان بین انواع عشق الهی و زمینی تفکیک کرده بودند، من هم نظر خودم را در مورد آن نوع عاطفه ای که عشق الهی می نامندش نوشتم. من نوشتم: ظاهرآ مردمان قدیم هر حالت روحی – روانی غیر متعارف ولی مثبتی را الهی می دانستند و به نوعی به خدا نسبت می دادند. آنگاه به روایتی که در مورد پیامبر نقل می کنند اشاره کردم. وقتی پیامبر به مدت چند هفته به خارج از مکه می رفت و در غاری منزوی می شد، نقل است که مردم مکه – که این عادت عجیب پیامبر را می دیدند - می گفتند محمد به خدای خود عشق می ورزد. اما چند قرن بعد یکی از روحانیون بزرگ فرهنگ ما ( شیخ ابوسعید ابوالخیر ) از این حالت پیامبر با تعبیر " ذوق نفی " یاد کرد. یعنی ذوق و اشتیاقی در درون فرد برای نفی هر چه پیرامون وی وجود دارد. (1) این تعبیر پیش از آنکه زبان دینی را به کار برده باشد، بیشتر روانشناسانه ست. و به هر حال اسطوره زدایی شده است. اما من نمی خواهم اینجا در مورد مصادیق دیگر اسطوره زدایی صوفیه و علت آن ( اینکه چرا آنها قادر به این کار بوده اند ) بحث کنم.

اخیرآ کتاب " خدایان و آدمیان " قسمت " عصر شکارگری " را مطالعه می کردم که متوجه شدم برداشت من از نظر مورخین تاریخ ادیان صحیح بوده است. هنری پاکز Henry.B.Parkes نویسندهء مشهور کتاب بعد از توضیح اینکه بسیاری از آیین ها و عقاید دینی بشر ریشه در دورهء شکارگری او دارد ( که سی هزار سال به طول انجامیده است ) می نویسد: < ... مذهب نه تنها محیط انسان، بلکه تجربیات روحی او را نیز برایش تفسیر و تبیین می کرد. انسان اولیه که از رمز و راز روح خود به اندازهء طبیعت هراسان بود، احتمالآ هر حالت احساسی نامتعارف را، خواه از حد طبیعی بالاتر یا پایین تر بود، ناشی از تآثیرات الهی می دانست. طبیبان قبیله معمولآ به حالت نشئه می افتادند و معتقد بودند در چنین حالتی با خدایان ارتباط می یابند! بسیاری از قبایل تصور می کردند مجانین و منحرفان جنسی باید دارای قدرت الهی باشند. > (2) البته همانطور که در پاورقی به مناسبتی اشاره می کند، در دوره های بعدتر، انسان سخت گیرتر شد و هر حالت نامتعارفی را به خدا منسوب ندانست. بلکه بعضی را هم به شیطان و یا نیروهای ماوراء طبیعی منفی نسبت داد. اما به هر حال از نظر اجداد ما از چند ده هزار سال پیش تا کنون، حالت های نامتعارف به نیروهای مافوق طبیعی نسبت داده می شود. پارکز در ادامه توضیحاتی می دهد که گمان می کنم باید آنها را تبارشناسی عرفان یا سلوک عرفانی در تاریخ بشر قلمداد کرد: < به علاوه انسان ها در اکثر جوامع برای پی بردن به انواع نامتعارف خودآگاهی روشهایی داشتند که می انگاشتند بدان وسیله می توانند با قدرت الهی وحدت یابند که عبارت بود از مصرف مواد مخدر و تمسک به محرک هایی نظیر رقص های تخدیر کننده و موسیقی.(3) سخنانی را که در چنین مواقعی از سر بیخودی اظهار می کردند گفته های خدا می شمردند و آن را فرامین الهی یا پیشگویی رویدادهای آینده تلقی می کردند. > (4) نکتهء مهمی که در این جملات هست این است که بشر از دیرباز به ذومراتب بودن آگاهی اعتقاد داشته و با توسل به روش هایی سعی می کرده سطح خودآگاهی خود را تغییر دهد. یکی از این روش ها چنانکه پارکز اشاره می کند، همواره استفاده از مواد روان گردان یا مخدر بوده است. در چند قرن اخیر این اعتقاد رو به سستی گذاشته، به طوری که هر حالت غیر متعارفی را از اساس توهمی و از مقولهء اوهام و خرافات و اختلالات روانی محسوب می کنند. و گمان می کنند که آگاهی یک سطح دارد، و آن همین سطحی ست که همگان به طور متعارف از آن بهره مند هستند. اینکه چطور پس از پایان دورهء وسطی، بشر در خصوص مقولهء آگاهی تا این حد تنگ نظر و متصلب شد و چگونه این تنگ نظری و تصلب به تحولات پس از دوران روشنگری و انقلاب های علمی ارتباط دارد، موضوع بحث نیست. ( هرچند قابل بحث است. ) اما می خواهم اشاره کنم که در دهه های اخیر، مصرف مواد روان گردان – در عین اینکه مصرفشان را تآیید نمی کنم – نقش بزرگی در شکستن این تنگ نظری داشته است. من پیش از این در همین وبلاگ مطلبی با عنوان خلسه و سلوک عرفانی در عصر جدید منتشر کرده بودم که به بیان نقش مادهء مخدر LSD در به راه افتادن جنبش های عرفانی و شبه عرفانی عصر جدیدی در غرب و تعابیر دینی ای که مصرف کنندگان از این ماده، در مورد آن به کار برده اند، می پرداخت. گویا هیچ چیز به اندازهء این تخدیر کننده های قوی ذهن جزمی اندیش انسان غربی را در خصوص عرفان نرم و متعادل نمی کند. به هر حال این طور نیست که وصول به درجات نامتعارف آگاهی تنها از طریق مصرف این مواد – با عوارض وحشتناکشان – ممکن باشد. خود پارکز با استناد به تاریخ ادیان می نویسد: < برخی از سرخپوستان آمریکای شمالی عقیده ای استوار به الهام الهی دارند. شرکت کنندگان در مراسم رقص های خورشید و آیین هایی که در آن عصارهء کاکتوس مصرف می شود، هدفشان این بود که در عالم رویا فرو روند و به تجربهء عرفانی بپردازند. در مورد اول این کار را با روزه گرفتن و تحلیل بردن قوای خود انجام می دادند و در مورد دوم با جویدن برگ گیاهی که خاصیت تخدیر کننده داشت... در ادیان برتر هنوز نوعی از تجربه را که به نیروی الهی منتسب است عرفانی می شمرند. انسان با غلبه بر خواهش های نفسانی و پرداختن به امور معنوی و فراغت از افکار دنیوی می تواند به صفا و آرامشی درونی دست یابد که او را با قدرتی روحانی و متعالی متحد سازد. این تجربه ایست عرفانی که بیشتر به همین شکل در ادیان برتر وجود دارد. ولی در دین اولیه هر حالت هیجانی شدید و غیر عادی به خدایان نسبت داده می شد و عرفانی به شمار می آمد. > (5) پارکز معتقدست که با رشد ادیان وصول به سطوح برتر آگاهی ( و نه سطوح نازل آگاهی مثل رسیدن به حالت بیخودی جنسی که نوعی آگاهی گیاهی است و مرسوم هم بوده است ) مورد اهتمام خواص مومنین هر دینی قرار گرفت آن هم با روش های طبیعی و نه روش های مصنوعی همچون مصرف مواد مخدر. در تاریخ عرفان و تصوف ما هم مصرف کنندگان از این مواد، همواره مورد نکوهش و شماتت بزرگان عرفان و مشایخ صوفی قرار داشته اند. ------------------------------------------------------------------

1-     اسرارالتوحید به کوشش شفیعی کدکنی، چاپ چهارم، صفحهء 302 بند یازده. 2-     خدایان و آدمیان، هنری بمفورد پارکز، ترجمهء محمد بقایی ( ماکان )، نشر قصیده، چاپ اول صفحهء 40 3-     در مورد استفاده از تآثیرات عالی موسیقی برای تحصیل و انتقال حالات عرفانی در سنت ادیان ابراهیمی می توانید به کتاب اول داوران از کتب تورات مراجعه کنید. در داستان بلند این کتاب به فراخور حوادث داستان، دست کم سه بار به دسته ای از انبیاء الهی اشاره می شود که با کمک آلات موسیقی حالت نبوت خود را به دیگران متقل می کرده اند. شائول و داوود از جمله کسانی بودند که به همین ترتیب " حالت نبوت " را تجربه کردند. همچنین گفتن ندارد که صوفیهء ما هم از تآثیر مثبت موسیقی در همین رابطه غافل نبوده اند. داستان انجذابات مولانا در اثر شنیدن الحان موسیقی و دیگر مشایخ صوفیه در این باب مشهور است. 4-     همان صفحهء 40 5-     همان صفحهء 40 پانوشت. + نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 4:6 قبل از ظهر  توسط علی  |  2 نظر درباره

این وبلاگ از سه منطقه جغرافیائی تغذیه میشود . نویسندگان این وبلاگ تمامی معتقد به دین مبین اسلام بوده و هرگونه توهین و بی ادبی نسبت به این مهم را موجب تباطل کارائی می دانند. باشد که این وبلاگ در این راستا نقشی آموزنده داشته باشد . ضمنا این وبلاگ از سوی 238 وبلاگ غیر ایرانی لینک یافته است . تمامی مقالات زبان اصلی از طریق لینکها قابل دستیابی هستند. نظر دادن بینندگان گرامی وبلاگ در جهت اطلاع ما از نیاز آنهاست و در اصل راهی است بسوی مطلوب آنها

 ارتباط با ارواح  

 

موضوع : ارتباط با ارواح   ارتباط با ارواح اشخاص بطور دست جمعی یا انفرادی میتونن در این جلسات شرکت کنند با جمع شدن در این اطاق تلریک و حفظ آرامش کامل دور هم بشینید و بدون خیره شدن و تمرکز به لامپ آن را نگاه کرده و همزمان بدون حرکت چشمان همه جوانب اتاق رو درنظر داشته باشند بعد از لحظاتی چند شروع به دیدن نقطه های نورانی به رنگ آبی یا سفید و یا نارنجی و یا رنگ های دیگه به اندازه های مختلف و اکثرا به صورت کوچیک و بدون اینکه اینها نورافشانی کنند روی پرده و در اتاق دیده میشوند ولی به محض اینکه برگردید و به آن نقطه نور نگاه کنید نور محو میگردد و دیگه از آن خبری نمی یابید گاهی این نقطه های نور در حرکت خواهند بود و شاید چند نفری نیز اونا رو با هم ببینید و یا دیدن آنها انفرادی خواهد بود و بقیه ی نور های دیگری خواهند دید.ضمنا" قبل از شروع جلسه هر چند نفر که باشید باید دو رکعت نماز مانند نماز صبح به نیت نماز وحدت و اگر 2 دو نفر هم بود به جماعت قرائت گردد و بعد از نماز وحدت الزامیست تابع قانون بودن (12 امام رو قبول داشته باشید و به خداوند متعال ایمان کامل داشته باشید و به ارواح هم ایمان داشته باشید)و طبق قانون بودن خود رو اعلام کرده و به تعداد نفرات آیه ی قرآن خوانده بشه

ببینید دوستان این شرایط (بالا)برای بینندگی الزامی است چون شما میخواهید با قانون ارتباط برقرار کنید و تا زمانی که وحدت خودتون رو با قانون اعلام نکنیدد بینندگی شما شروع نخواهد شد و در این ارتباط صحیح تر است بگویم که قانون با ما ارتباط برقرار میکند و نه ما با قانون چون قانون غیر قابل ارتباط است ولی اگر بخواهند به راحتی با ما ارتباط برقرار میکند مفهوم نورهایی که ما میبینیم این نیست که برای مشاهده ما به وجود می آورند بلکه به محض تابعیت و به جای آوردن شرایط آن ارواحی با کالبد های روحی از جانب قانون جهت همکاری با ما جهت بینندگی وارد جلسه میشنو ما چون هنوز قدرت دید مان کافی نیست قوی ترین نقطه میدان انرژی انان را مشاهده میکنیم که آن هم به صورت نقطه های نورانی است ولی اگر بتوانیم میدان دیدمان رو افزایش بدیم کم کم آن نورها رو بزرگتر و در آخر به صورت کالبد روحی(ارواح)آنها مشاهده خواهیم کرد(اون چیزی که همه ی شما میخواهید) حالا چنانچه اکر بخوایم آنها رو با چشمانمان ببینیم محو خواهند شد ما آنها رو با چشم سوم با دیده دل یا چشم بصیرت یا بهتر بگم با چشمان کالبد های روحیمون و با ضمیر باطنمان میبینیم برای همین به محض اینکه چشمان مادی به روی انها خیره شود دیگه اثری از آن نورها نخواهد بود و حالا::::::: ------------ وقتی بعد از مدت یک ربع تا نیم ساعت این دیدن ها ادامه یافت کم کم در دلمون مطالبی بیان میگردد که فکر میکنیم از ذهن خویش خارج ساخته ایم و ساخته و پرداخته ی خودمون هست بهتر است که یم نفر همیشه مدیریت جمع رو به عهده بگیره و او از نفرات سوال کند که چه پیغام هایی به دلشون میاد و هر چه میاد همه به نوبه ی خود بیان کنند عامل(مدیر جلسه) در وحله ی اول از تمامی افرادی که شروع به بینندگی کرده اند فقط یک کلمه بخواهند و مهم نیست که این کلمه از ذهن شخص باشه.یا به صورت الهامی میگوید و یا به مغزش خطور میکنه بعد از اینکه حداقل به مدت یک ربع ساعت تمامی کلماتی که میاد گفته شد شروع به خواستن 2 دو کلمه بنماید بعد باز مدتی همه کلماتی که میاید بیان کنند حالا یک کلمه یا دو کلمه بعد از اینکه موفق شدند کلمات 2 دوتایی بیاورند و شروع به خواستن جملاتی با 2 یا 3 کلمه بیشتر را بنمایند یاز مدتی همه کلماتی که میاید بیان نمایند کلیه مطالب در جمله های کوتاه و به صورت ارشادی به اینان خواهد رسید جملاتی که به عنوان پیام های روحی از قانون به شما میرسد باید نگهداری و به آنان عمل گردد و من برای روشن شدن افکار شما از پیام هایی که از قانون اومده(دنیای ارواح) رو در اینجا مینویسم خوب حالا بعد از اینکه این جلسات ادامه یافت به مراتب در جاهای معمولی با خاموش کردن چراغ خانه در شب ها دور هم نشسته و شروع به دریافت پیغام از جهان ارواح میتواند نمود ---------------------- ضمنا در خاتمه جلسه نیز آیات قرآن خوانده شود کسایی که موارد یاد آوری رو رعایت کنند و با حضور قلب و ایمان راسخ در سر جلسه حاضر بشن انشاالله درهمان جلسه ی اول صد در صد 100% 100% 100% به نتیجه خواهید رسید ----------------------- پیام هایی از جهان ارواح که رسیده: از الفبا شروع کنید.همیشه امر.امر خداوند است سوره ی قدر را زیاد بخوانید حرکت در این راه بی انتهاست سالکی توانا باشید.به شکرانه نعمت خداوند ماده را چقدر دوست دارید؟جایگاهی را که خداوند به شما عطا کرده چقدر درست دارید و................ دوسان این آموزش رو یه وقت کم نگیرید ................. بازم در باره ی همین آموزش براتون مینویسم

نگهداشتن فلش ماوس روی هر سنگ اسم آن نوشته خواهد شد)) گوهرها از عهد باستان به دلیل اعتقاد مردم آن دوران به خواص ویژه خرافاتى و شاید ماوراءالطبیعه این اجسام همواره مورد توجه بوده اند . انسان عهد باستان باور داشت این جسم زیبا ویا هنر خلاقه طبیعت در درون خود خواصى پنهانى دارد که انسانها را به سمت خود مى کشد . همین کشش باعث شد بسیارى از ادیان باستانى به دنیاى اوهام و غیر واقعى روى آورند. این ادیان گوهرها را در راه منافع دینى خود مورد استفاده قرار مى دادند. هنوز هم وقتى انسانى در مقابل یک گوهر و یا بلور زیبا و خوشرنگ و شفاف قرار مى گیرد حیران از این است که چه نیرویى این سنگ را به این اندازه زیبا آفریده است . یک بلور زیبا درون خود عناصرى دارد که بر زیبایى آن مى افزاید. در حقیقت عنصر اصلى که باعث این پدیده ها مى شود ، همان نور است که زندگى بدون آن ممکن نیست . از آنجا که نور زیبایى را به گوهر یا کانى مى دهد، زیاد دور از شگفتى نخواهد بود که انسانهاى دوران گذشته نور را پرستش مى کردند و لذا پیدایش برخى خرافات در مورد گوهرها نیز سرچشمه اى از نور دارد . به جرأت مى توان گفت بیشتر افرادى که با خود گوهر حمل مى کنند ، بدون آگاهى از این مطلب از این تصور انسانى پیروى مى کنند ، چون براى آنها خواص نورى و خرافاتى نسبت به ارزش مادى گوهر ، اهمیت بیشترى دارد. حتى به تازگى در اروپا و آمریکا کتابهاى بى شمارى چاپ شده که پر از پدیده هاى خرافاتى گوهرها و سنگهاست در حالى که علم ارزشى براى این مطالب قائل نیست . (فرهنگ گوهرشناسى ، دیباچه) گوهر واژه اى فارسى برابر با جوهر و جواهر است که به سنگهاى گرانبها یا قیمتى یا احجار کریمه اطلاق مى شود و به نامهاى سنگ هاى زینتى، تزئینى ، آذینى ، پیرایه اى و احجام نفیسه هم آمده است . بعضى از نگین ها را اثر و خاصیتى است که نمى توان آن را انکار نمود، چنانکه فردى را نزد حاکمى به سبب جرمى مى بردند حضرت صادق (علیه السلام) فرمود که انگشترى عقیق به او برسانند، انگشترى به او رساندند و مکروهى به او نرسید . یا شخصى را از برابر حضرت امام محمد باقر (ع) گذرانیدند تازیانه بسیار بر او زده بودند . حضرت فرمود: انگشتر عقیق او کجاست، اگر با او مى بود تازیانه نمى خورد . یا آنکه کسى نزد حضرت خاتم (ص) آمد و شکوه نمود که دزد در راه اموال مرا ربود، حضرت فرمود: چرا انگشتر عقیق در دست نداشتى که آن از هر بدى آدمى را نگاه مى دارد . سنگهاى با ارزش فراوانند و در بین این هزارها سنگ گران قیمت پیامبران و ائمه اطهار (ع) تنها بر چند سنگ صحه گذاشته اند اما نه به خاطر آنکه اثرى جادویى دارند، بلکه آن نگین هرچه باشد برگزیده شده و براى دارنده آن اثراتى از جمله فتح مهمات و دفع بلیات و غیره دارد و اثرات آنها ذاتى نیست و از جانب خداى تعالى است . پس اگر کسى اثر آنچه را که همراه خود مى دارد ، ذاتى و مستقل بداند به خداى یگانه شرک ورزیده است . ضمن آنکه استفاده بعضى از انگشترها مثل طلا براى مردان و انگشتر آهنى و مسى و نگین راه راه بر زنان و مردان را ممنوع کرده اند . در تفسیر قمى جلد دوم از امام صادق (ع) روایت شده است: همه ملک سلیمان را خداوند در انگشتر او قرار داده بود، هرگاه سلیمان آن در دست مى گذاشت تمامى جن و انس و شیاطین و همه پرندگان و وحوش به نزد وى حاضر گشته و از او اطاعت مى کردند . باد مأمور حمل تخت او بود و همه شیاطین و انسانها و پرندگان و چهار پایانى که تحت اوامرش بودند همگى آنها را جابه جا مى نمود. سلیمان به هنگام رفتن به بیت الخلا، انگشترش را در اختیار برخى از خدمتکارانش قرار مى داد. روزى شیطان آمد و خادم او را گول زد و انگشتر را از او ستاند و آن را در دست نهاد ، نتیجه آن شد که تمام شیاطین و جن و انس و پرندگان و وحوش مسخر او گشتند و آن حضرت در جست و جوى انگشتر شد ولى آن را نیافت . سرانجام شیطان ترسید که مردم متوجه حیله او شوند آن را به دریا انداخت . خداى - عزوجل - ماهى را مأمور به بلعیدن آن انگشتر نمود ، بنى اسرائیل چهل روز در جست و جوى حضرت سلیمان بودند و از آن طرف سلیمان در ساحل دریا به دنبال انگشتر بود و با گریه و زارى به سوى خداى تبارک و تعالى استغفار مى نمود و از این اتفاق به جانب خدا توبه مى کرد . پس از چهل روز به صیادى رسید که ماهى صید مى کرد ، حضرت سلیمان به او کمک نمود . آن صیاد پس از صید ، یک ماهى به سلیمان داد ، او شکم ماهى را شکافت انگشتر خود را در آن دید و انگشتر را به دست کرد و شیاطین و جن و انس و پرندگان و وحوش در برابرش خضوع کردند و پادشاهى او به همان حالت اول بازگشت و حضرت ، آن شیطان (که انگشتر را ربوده بود) به همراه لشگرى که همراه او بودند به وسیله اسماء الهى حبس نمود و عده اى را در دل دریا و بعضى را در میان سنگ و صخره ها زندانى نمود و آن شیاطین تا روز قیامت زندانى و معذب هستند . از قدیم الایام به فوائد سنگها و جواهرات و نیز به خواص مغناطیسى و درمانى آنها توجه داشته و در طب سنتى از آن بهره مى جستند. گاهى شنیده مى شود فلانى با داشتن یک انگشتر خیر و برکات فراوانى یافته و کارها مطابق میل او پیش مى رود و دیگرى انگشترى دارد ولى هیچ کاربردى برایش ندارد. این به جهت آن است که باید در انتخاب نوع نگین دقت لازم به عمل آید و نگینى انتخاب شود که با طبع و مزاج شخص موافق باشد و براى انتخاب جواهر موافق با مزاج و طبع هر شخس دو راه وجود دارد: راه اول: توجه به روز تولد است . مثلاً اگر شخصى روز پنجشنبه تولد یافته، روز پنجشنبه به ستاره مشترى تعلق دارد، براى او سنگهایى که متعلق به مشترى و موافق با آن است تجویز مى شود . راه دوم: به ماه و برج تولد فرد توجه مى شود . سنگهاى موافق طبق ماه تولد اشخاص به عبارت زیر است: آداب انگشترى در روایات اسلامى: نگین عقیق الف) ایمنى دهنده در سفرها بوده و آدمى را از بدى ها حفظ مى کند(۱) ب) با خیر و نیکى روبه رو مى کند(۲) ج) غم و غصه را رفع مى کند(۳) ه) فقر را از بین مى برد(۵) و باعث گشایش رزق مى شود(۶) و) کارها را به نیکى و خوبى تمام مى کند(۷) ز) موجب اجابت دعا(۸) و برآورده شدن هر حاجتى مى شود(۹) ح) موجب برکت و باعث ایمنى از بلا مى شود(۱۰) ط) ایمنى از پادشاه ظالم(۱۱) ى) همراه داشتن آن به هنگام نماز معادل هزار رکعت است(۱۲) حضرت محمد (صلى الله علیه و آله) فرمودند: (یا على) همانا عقیق اولین کوهى است که به ربوبیت خداى متعال و نبوت من و وصى بودن تو و امامت فرزندانت و اختصاص داشتن بهشت به پیروان تو و اختصاص آتش به دشمنان تو شهادت داده است. انگشتر شرف شمس شرف شمس در نوزده درجه حمل است و این حروف عالیات که هفت و سیزده اند، به همین اسم شریف شرف شمس شهرت دارد، برنگین انگشترى نقش کنند که صورت صحیح آن این است:

و اگر به این اشکال دیده شود صحیح نیست و صورت صحیح آن همان است که ذکر شد. همگى آن را اسم اعظم دانسته اند و خاتم آن را که اولین کلمه است، خاتم سلیمانى گفته اندو آن را به عوالم خمسه که حضرت خمس در اصطلاح عارفان است تفسیر کرده اند و در صفحه ۹۲ و ۹۳ و ۲۲۲ و ۲۲۳ حظ و لذ در تأثیر از جعفر خابیه امام صادق از امیرالمؤمنین علیهاالسلام امورى را برشمارد و انتساب آنها را به تورات و انجیل و قرآن ذکر کرده است و نیز بونى در کتاب شمس معارف کبرى جلد اول اوفاقى بسیار در خواص آن آورده است که «ضحکه للمغفل و عبره للمحصل». نگین فیروزه الف) باعث بى نیازى و دورى فقر مى گردد.(۱۳) ب) جهت ایجاد فرزند مؤثر است. (۱۴) ج) در استجابت دعا مؤثر است.(۱۵) د) عامل فتح و پیروزى است. (۱۶) هـ) دور گرداننده دردها از دیدگان است.(۱۷) و) موجب گشایش سینه مى گردد.(۱۸) ز) قوت دل را زیادمى کند. (۱۹) ح) باعث برآورده شدن حاجات مى شود.(۲۰) یکى از خادمان امام هادى (علیه السلام) از آن حضرت جهت زیارت على بن موسى الرضا اجازه سفر به سرزمین توس گرفت. حضرت به او فرمودند: انگشترى با نگین عقیق زرد به همراه داشته باش که بر روى آن حک شده باشد «ماشاءالله لاقوه الا بالله استغفرالله» و بر آن سوى نگین «محمد و على» حک کن. خادم مى گوید: از نزد امام بیرون شدم و انگشترى را طبق دستور امام تهیه کردم و مجدداً براى خداحافظى به حضور امام رفتم. فرمودند: انگشترى دیگر با نگین فیروزه باید همراهت نمایى که در بین توس و نیشابور شیرى با تو روبه رو مى شود و قافله را از راه رفتن بازمى دارد، به سوى آن شیر رفته و انگشتر را نشانش مى دهى، به او بگومولاى من مى گوید از راه کنار برو. بعد اضافه کرد، باید نقش روى انگشتر (الملک لله» و سمت دیگر آن «الملک لله الواحد القهار» باشد که انگشتر حضرت على (علیه السلام) این نقش را داشته است. که آن سپرى در برابر درندگان و عامل پیروزى در جنگهاست. نگین یاقوت الف) باعث از بین رفتن فقر مى شود.(۲۱) ب) دارنده آن نجابت و بزرگى مى یابد.(۲۲) ج) پریشانى را زایل مى کند.(۲۳) رسول خدا (صلى الله علیه و آله) خطاب به امام حسین (علیه السلام) فرمودند: فرزندم، انگشتر یاقوت و عقیق به دست کن که فرخنده و مبارک است و هرگاه کسى به آنها نگاه کند نور صورتش زیاد مى شود و یک رکعت نماز با آن دو، برابر با هفتاد رکعت نماز بدون آنهاست... نگین زمرد الف) سبب آسانى کارهاست.(۲۴) ب) زایل کننده فقر است. (۲۵) ج) فقر را به توانگرى مبدل مى کند.(۲۶) از امام رضا (علیه السلام) درباره نگینى که از سنگ زمرد ساخته مى شود، پرسیدند؟ امام فرمود: اشکالى ندارد اما به هنگام طهارت گرفتن (استنجار) آن را از دست درآورند. نگین جزع یمانى حضرت على (ع) فرمود: «انگشتر جزع یمانى در دست کنید که رد نمى کند مگر متمردان شیاطین را» نگین سنگ زمزم: حسین بن عبدالله از امام على نقى (ع) سؤال کرد: «آیا خوب است از سنگ ریزه اى که از چاه زمزم بیرون آرند، انگشترى سازند؟ فرمودند: بلى ، اما چون خواهد استنجاء کند، از دست بیرون آورد.» نگین حدید چینى : الف ) جهت نیرومندى نیک است . (۲۷) ب ) باعث دورى اجانین و شیاطین مى شود. (۲۸) ج ) از شر هر موجودى در امان مى دارد.(۲۹) د ) اثر چشم بد را از بین مى برد. (۳۰) ه- ) باعث آسانى وضع حمل مى شود. (۳۱) البته این انگشتر به هیچ وجه به زنان باردار توصیه نمى شود چون براى جنین خطر دارد. ژ ) براى اجابت حاجات دشوار نیک است . (۳۲) ز ) باعث ایمنى از ترس مى شود . (۳۳) ح ) همراه داشتن آن به هنگام نماز مکروه است (۳۴) انگشتر در دست راست یا چپ: از امام کاظم (ع) سؤال شد آیا انگشتر را باید در دست راست کرد؟ فرمودند: هرطور که مى خواهى، دست راست باشد یا چپ. رسول خدا فرمود: یا على !انگشتر در دست راست کن که این عمل فضیلتى است از سوى خداى - عزوجل - براى آفریدگان مقربش. ابوالعلاء از امام صادق (ع) در باره انگشتر به دست راست کردن سؤال کرد و گفت: من دیده ام بنى هاشم انگشترهاى خود را در دست راست مى نهند. حضرت فرمود: پدرم امام محمدباقر (ع) در دست چپ انگشتر مى گذاشت و او (پدرم) افضل بنى هاشم و فقیه ترین آنها بود. امام حسن عسکرى (ع) در سال دویست و شصت قمرى خطاب به شیعیان فرمودند: تاکنون امر ما این بود که انگشترتان را به دست راست بگذارید. این در حالى بود که ما (اهل بیت) در میان شما حاضر بودیم ولى اکنون امر مى کنیم انگشترى را به دست چپ کنید به جهت آنکه ما از میان شما غائب مى شویم تا زمانى که پروردگار امرما و امر شما را ظاهر کند همانا این بهترین دلیل براى شما در ولایت ما اهل بیت است. همان لحظه شیعیان در حضور امام انگشترهاى خود را از دست بیرون کرده و در دست چپ شان قرار دادند و حضرت به آنان فرمودند: این قضیه را براى شیعیان ما نقل کنید. رسول اکرم مى فرماید: امتم را از دست کردن انگشتر در انگشت سبابه و وسط نهى مى کنم و در روایتى دیگر این عمل (انگشتر در انگشت سبابه و وسط نمودن) را از افعال قوم لوط دانسته اند.

پى نوشت ها: (۱ ۸، ، ۱۱ ، ۱۲ ، ۱۳) امام جعفر صادق (ع) (۲و۳و۵و۷و۱۵و۲۵) رسول خدا (ص) (۴ ۶، ، ۱۴ ، ۲۳ ، ۲۴ ، ۲۶) امام رضا (ع) (۹) امام سجاد (ع) (۱۰ ، ۲۲ ، ۲۷ ) حضرت على (ع) (۱۶) امام هادى (ع) ( ۱۷ ، ۱۸ ، ۱۹ ، ۲۰ ، ۲۱) امام صادق (ع) ( ۲۸ ) باقرین (ع) (۲۹ ، ۳۰ ، ۳۱ ، ۳۲ ، ۳۳ ) امام صادق (ع) ( ۳۴ ) حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشریف منابع و مآخذ : الکافى ، تهذیب الاحکام ، وسایل الشیعه، مکارم الاخلاق ، امامى شیخ طوسى ، عیون اخبار الرضا، حلیه المتقین، هزار و یک نکته. + نوشته شده در  ساعت   توسط x  angel sky (فرشتگان آسمانی)

برای دیدن فیلم صیدپری دریایی خلیج فارس اینجاکلیک کنید موضوعات وبلاگ angel sky (فرشتگان آسمانی) 2-ساکنان عالم غیب 3-شرایط استجابت دعا 4-صوت درمانی 5-چاکراها چیست؟ فعال سازی چشم سوم (چشم برزخی) مشاهده‌ی هاله درک وتفسیرهاله درک و تفسیر هاله2 angel sky (فرشتگان آسمانی)  در زندگی روز مره ما اتفاقات و حوادث بسیار شگفتی در حال رخ دادن است که بشر به علت مشغول شدن به مشکلات و ....

/ 0 نظر / 4 بازدید