تجزیه وترکیب قران

ترجمه : از شر شیطان مطرود به خداوند پناه می برم .

لغات : 1- اعوذ : پناه می برم – فعل مضارع صیغه متکلم وحده از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل (عاذ ، یعوذ) است مصدرش عوذ و عیاذ می آید و این فعل دو مفعول به واسطه می گیرد یکی به وسیله (باء) و دیگری به وسیله (مِن).

2- شیطان : در معنی و مبدأ اشتقاق این کلمه دو نظر وجود دارد : الف : مشتق از شطن ، یشطن ، شطون (دور شدن – دور شدن از حق) است . بنابراین نون در شیطان اصلی است نه زائد و شیطان بر وزن فیعال به معنای دور شده از خیر یا دور کننده از رحمت خداوند است. ب : مشتق از شاط ، یشیط ، شیط (هلاک گردیدن – بطلان) است . بنابراین نون آن زائد است و شیطان بر وزن فعلان به معنای هلاک شده یا هلاک کننده است. (به هر تقدیر شیطان در معنای اصلی مفهوم وصفی دارد یعنی (شریر) و ابلیس به خاطر شرارتش ملقب به شیطان شده است البته گاهی در قرآن کریم شیطان با معنای عام در مورد هر موجود شریری که شرارت در او (ملکه راسخ) گردیده است به کار رفته است)!!1!! .

3- رجیم : طرد شده – طرد کننده – صفت مشبهه است و این فعیل یا به معنای مفعول یعنی مرجوم (طرد شده – زائد شده) ترکیب : (اعوذ)فعل و ضمیر انا در آن مستتر است به استتار وجوبی فاعلش (بالله) جار و مجرور متعلق به اعوذ (من الشیطان) جار و مجرور متعلق به اعوذ و این دو جار و مجرور دو مفعول به واسطه اند برای اعوذ بنابراین هریک در محل نصبند (الرجیم) صفت برای الشیطان (صفت ذمی) و جمله اعوذ ... جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد.

(سوره النبأ) ترجمه : به نام خداوند بخشنده مهربان

لغات : 1- اسم : نام – اسم ثلاثی مجرد است و در مبدأ اشتقاق آن دو قول وجود دارد : الف : مشتق از سما، یسمو ، سمو (بلند گردیدن) است و اصل آن سمو بوده زیرا جمعش اسماء می آید نظیر قنو (خوشه خرما) که جمعش اقناء است و حنو (هر عضو بدن که کج باشد مانند دنده – هر چوب کج) که جمعش احناء است و تصغیر کلمه اسم (سمی) می آید پس طبق قاعده ای که در ادبیات عرب مشهوراست که می گویند جمع و تصغیر ، کلمه را به اصل خود باز می گردانند اصل اسم (سمو) می باشد. ب : مشتق از وسم (علامت گذاری کردن) و سمه (علامت) است. از بین این دو قول ، قول اول صحیح تر است زیرا اولا بر کلمات محذوف الفاء مانند : (صله و وصل) و (عده و وعد) همزه وصل داخل نمی شود وثانیا اگر اسم مشتق از وسم و سمه بود تصغیرش وسیم می آمد البته ناگفته نماند که از نظر معنا قول دوم بهتر است زیرا اسم لفظی است که دلالت بر مسمی می کند و علامت بر مسمی است لذا ابی البقاء بعد از بیان قول دوم می گوید : و هذا صحیح فی المعنی فاسدا اشتقاقا!!1!! ضمنا عرف نیز همین معنا (اللفظ الدال علی الشیء) را از اسم می فهمد گرچه برای قول اول نیز وجوهی ذکر شده است از جمله اینکه : اسم را اسم گویند زیرا لفظ بعد از نامگذاری معنا پیدا می کند و از بی معنا بودن خارج می شود و علو و ارتفاع می یابد یا اینکه مفهوم هر اسمی بعد از نامگذاری از مرحله خفا و پنهانی به مرحله بروز و ظهور ارتفاع می یابد. از مطالب گذشته دانسته شد که بنابر قول اول وزن کلمه اسم (افع) و بنابر قول دوم وزن آن (اعل) است. همزه اسم همزه وصل است و از حروف اصلی کلمه نیست و در موقع اتصال به کلمه دیگر در تلفظ حذف می شود و تنها در بسم الله این همزه در کتابت نیز حذف می شود و علت آن را کثرت استعمال گفته اند پس در باسم ربک و لاسم الله برکه و نظائر اینها همزه در تلفظ حذف می گردد.

2- الله : اسمی است که علم برای ذات اقدس الهی . برخی این کلمه را اسمی جامد و گروهی آن را مشتق می دانند و دسته دوم در مبدأ اشتقاق آن اقوال متعددی ذکر نموده اند!!2!! : الف : مشتق از الوهیه (عبادت نمودن – پرستیدن) است بنابراین الله یعنی کسی که پرستش حق اوست و سزاوار پرستیدن است. ب : مشتق از ماده وله (متحیر و سرگشته گردیدن) پس الله یعنی کسی که عقول از درک کنه او حیرانند. ت : مشتق از اله (درخواست کمک کردن) پس الله یعنی کسی که خلق در حوائج خود به سوی او فزع می کنند و از او کمک می جویند. ث : مشتق از اله (آرامش یافتن – امان دادن) پس الله یعنی کسی که خلق با او و یاد او آرامش می یابد. ج : مشتق از لاء (پوشیده شدن – بلند گردیدن) پس الله یعنی کسی که چگونگی او برای فهمها در پرده و پوشیده است. در نحوه ساخته شدن لفظ الله دو قول ذکر شده است : الف : الله در اصل الاه بوده همزه اول آن حذف شده و الف و لام به عنوان عوض لازم به جای آن آمده است سپس بین دو لام ادغام صورت گرفته است. ب : الله در اصل لاه بوده و بر وزن فعل (و اصل لاه (لیه) بود) سپس الف و لام برای تفخیم و تعظیم بر لاه وارد شده است و بین دو لام ادغام صورت گرفته و این الف و لام برای تعریف نیست .

تذکر :

(اسم خاص ممکن است از آغاز برای موجود معینی وضع شود و سابقه معنای عامی نداشته باشد و ممکن است قبل از اینکه به صورت (علم شخصی) در آید به صورت اسم یا صفت عام به کار رود مانند : محمد و علی که سابقه وصفیت دارند اینگونه اسماء نیز هنگامی که وضع جدیدی به عنوان (علم شخصی) پیدا کردند همان حکم دسته اول را خواهند داشت . بنابراین لفظ جلاله (الله) خواه جامد باشد و خواه مشتق اکنون که به صورت علم شخصی به کار می رود معنایی جز ذات اقدس الهی ندارد ولی چون ذات احدیت قابل ارائه نیست برای شناساندن معنای الله عنوانی را معرفی می کنند که مخصوص پروردگار متعال باشد مانند (ذات مستجمع جمیع صفات کمالی) نه اینکه اسم جلاله برای مجموعه این مفاهیم وضع شده باشد پس پژوهش درباره ماده و هیئت این کلمه نمی تواند به فهمیدن معنای آن به عنوان علم شخصی کمکی بکند)!!1!!.

3- الرحمن الرحیم : این دو کلمه از ماده رحمه (مهربانی کردن) مشتق شده است.رحمت در آدمیان همراه با رقت قلب است که از دیدن شخص محتاج عارض می شود و آدمی را به احسان وام می دارد ولی رحمت در خداوند به معنای احسان ، نعمت ، عطا و فیض می باشد زیرا خداوند با رقت و انفعال وصف نمی شود . رحمن صفت مخصوص به خداوند است اما رحیم رد مورد غیر خدا نیز به کار می رود .برخی می گویند : رحمن و رحیم هردو صیغه مبالغه اند اما رحمان در مبالغه رساتر از رحیم است و مبالغه بیشتری را می رساند.!!2!! برخی دیگر رحمان را صیغه مبالغه می دانند که دلالت بر کثرت دارد و رحیم را صفت مشبهه می دانند که دلالت بر ثبوت دارد و لذا مناسب است که رحمن دلالت بر رحمت کثیره ای که بر مومن و کافر افاضه می شود کند (رحمت عامه) و رحیم دلالت بر نعمت دائمی و رحمت ثابتی که بر مومن افاضه می شود داشته باشد!!3!!.بعضی نیز قائل به علمیت رحمن می باشند (ظاهرا مراد اینها این است که رحمن علم منقول از صیغه مبالغه است) از کسانی که بر قول به علمیت رحمن پافشاری نموده است ابن هشام است . او قائل است که رحمان به عنوان صفت استعمال نشده و تنها در ضرورت شعری مجرد از الف و لام به کار می رود!!4!! و ظاهر این حرف با علم منقول بودن سازگار نیست .

بحثی در منصرف یا غیر منصرف بودن رحمان : از مطالب گذشته دانسته شد که بین اهل ادب در مورد رحمان دو نظر وجود

دارد : 1- صفت بودن 2- علم بودن اما قائلین به صفت بودن رحمان نیز دو دسته اند : الف : گروهی می گویند اگر الف و نون زائده در صفت یافت شود در صورتی آن صفت غیر منصرف می شود که مونثش با تاء نباشد خواه مونثش بر وزن فعلی باشد مانند : سکران ، سکری و خواه اصلا مونثی نداشته باشد مانند : رحمان و لحیان (ریش بزرگ) پس بنابراین نظر ، رحمان غیر منصرف است بنابر وصفیت و الف و نون زائده . ب: گروهی دیگر گویند : اگر الف و نون زائده در وصف یافت شود در صورتی آن وصف غیر منصرف می شود که مونثش بر وزن فعلی باشد بنابراین رحمان که اصلا مونثی ندارد منصرف است. اما قائلین به علمیت رحمان دو دسته اند : الف : گروهی گویند : رحمان در غیر ضرورت هرگز بدون الف و لام به کار نمی رود پس بحث از غیر منصرف بودن آن ، خارج از کلام عرب و بحثی بدون فائده است . ب : گروهی دیگر گویند : رحمان در غیر ضرورت بدون الف و لام به کار می رود بنابراین به خاطر علمیت و الف و نون زائده غیر منصرف می باشد .البته ما قائل یا قائلین به این قول را نیافتیم و تنها از این جهت که این قول نیز می تواند قائلی داشته باشد آن را مطرح نمودیم .

ترکیب : (بسم الله) جار و مجرور و (اسم) مضاف و الله مضاف الیه . این جار و مجرور متعلق است به عامل محذوف یا در محل نصب است بنابر مفعولیت (مفعول به واسطه) برای فعل محذوف به تقدیر : ابدء بسم الله و یا در محل رفع است بنابر خبر بودن برای مبتدای محذوف به تقدیر : ابتدائی کائن بسم الله باء در بسم الله را برخی باء الصاق و برخی باء استعانت گرفته اند . به گروه دوم این اشکال را وارد نموده اند که باء استعانت در کلام عرب با آلت و وسیله انجام دادن فعل وارد می شود مانند : کتبت بالقلم و در بسم الله اینگونه نیست . در جواب این اشکال گفته شده است که : از آنجا که فعل در صورتی بر وجه اکمل انجام شود که با نام خداوند انجام شده باشد اسم خداوند حکم آلت و وسیله ای را دارد که با آن فعل به گونه اکمل و اتم انجام می پذیرد لذا باء را می توان باء استعانت گرفت . (الرحمن) صفت برای الله (الرحیم) صفت دوم برای الله . این ترکیب بنابر این است که الرحمن را از نظر صرفی وصف بدانیم اما اگر آن را علم بدانیم (چنانکه ابن هشام در مغنی اللبیب می گوید) الرحمن بدل مطابق می شود برای الله و الرحیم صفت برای الرحمن می باشد نه صفت برای الله زیرا بدل بر نعت مقدم نمی شود (اگر برای اسمی بخواهیم چند تابع بیاوریم قاعده در ترتیب این است : اول : صفت دوم: تاکید سوم : بدل یا عطف بیان چهارم : عطف نسق) به هر حال جمله بسم الله الرحمن الرحیم استینافیه است و محلی از اعراب ندارد.

ترجمه : از چه چیزی گفتگو می کنند [از یکدیگر می پرسند] از آن خبر بزرگ آن خبری که آنان در آن اختلاف کنندگانند .

لغات : 1- عم : از چه ؟ لفظ عم مرکب است از (عن) که از حروف جاره است و (ما) که اسم استفهام است نون و میم به خاطر قرب المخرج بودن در هم ادغام شده و الف ما حذف گردیده است . قاعده : (ما) ی اسمیه بر دو قسم است : الف : اخباریه مانند (ما) ی موصوله و شرطیه . ب : انشائیه مانند (ما) ی استفهامیه . قسم اول اگر مجرور به حرف جر یا مجرور بالاضافه شود تغییری در آن حاصل نمی شود اما در قسم دوم در صورت مجرور شدن چه به حرف جر و چه بالاضافه واجب است (الف) از آخر (ما) حذف شود و باقی ماندن الف الف شاذ است و علت این حذف یا حصول تخفیف است زیرا (ما) ی استفهامیه کثیرا مجرور واقع می شود و یا برای فرق بین (ما) ی اسفتهامیه (انشائیه) و اخباریه است . اگر (ما) ی استفهامیه مجرور به حرف جر شود در حال وقف الحال هاء سکت جائز است مانند : لمه ، بمه و اگر به اضافه اسم مجرور شود الحاق هاء سکت واجب است مانند : جئت مجیء مه یعنی : آمدی به چه نوع آمدنی ؟ به عبارت دیگر : چگونه آمدی؟ (حروف جاره ای که (ما)ی اسفتهامیه را جر می دهند هشت حرف است : 1- عن (عم) 2- من (مم) 3- باء (بم) 4- لام (لم) 5- فی (فیم) 6- الی (الی م) 7- علی (علی م) 8 - حتی (حتی م) گاهی بدون اینکه ما مجرور واقع شود الف حذف می گردد مانند حدیث زیر : جاء رجل الی رسول الله (ص) فقال : یا رسول الله ما العلم ؟ قال : الانصات قال ثم مه ؟ قال : الاستماع قال: الحفظ قال : ثم مه؟ قال : العمل به قال: ثم مه یا رسول الله ؟ قال : نشره . 2- یتساءلون : از یکدیگر می پرسند –گفتگو می کنند – فعل مضارع از باب تفاعل و لازم است و به وسیله (عن) متعدی شده است . باب تفاعل در چندین معنا به کار برده می شود که از آن معانی سه معنا در اینجا مناسبت دارد : الف : مشارکت که معنای غالبی این باب است بنابراین یتساءلون به معنای از یکدیگر می پرسند یا گفتگو می کنند است. ب : تدریج بنابراین معنا یتساءلون به معنای به تدریج و پیاپی می پرسند است . ت : معنای ثلاثی مجرد که بنابراین یتساءلون به معنای می پرسند است. یادآوری : هیچیک از پرسشهایی که در قرآن کریم از طرف پروردگار می شود استفهام حقیقی نیست زیرا خداوند دانای نهان و آشکار و بی نیاز از پرسش است بلکه هریک به تناسب مورد ، معنا و هدف دیگری دارد و در این آیه نیز استفهام بر تعظیم شأن آن چیزی که از آن تساول کرده اند دلالت دارد.

3- نبأ : خبر – خبر مهم درخور توجه – راغب گوید : نبأ خبری است که دارای فائده بزرگی باشد و از آن علم یا ظن قوی حاصل شود حق خبری که به آن نبأ گفته می شود این است که عاری از کذب باشد مانند: خبر متواتر و خبری که از جانب خداوند یا پیامبر داده می شود . این کلمه ثلاثی مجرد است و جمع آن انباء می آید .

4- عظیم : بزرگ – باعظمت – صفت مشبهه است.

5- مختلفون : اختلاف کنندگان – جمع مذکر سالم و مفرد آن مختلف اسم فاعل است از باب افتعال . ترکیب : (عم) جار و مجرور متعلق به یتساءلون (یتساءلون) فعل و فاعل و این جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (عن النبأ) جار و مجرور ، محتمل است این جار و مجرور متعلق به یتساءلون محذوف باشد در این صورت این جمله استیناف بیانی است و محلی از اعراب ندارد و محتمل است که این جار و مجرور

بدل از عم باشد در این صورت متعلق است به یتساءلون مذکور البته این احتمال مبتنی بر این است که بدل گرفتن عن النبأ را از عم جائز بدانیم . توضیح اینکه قاعده در باب بدل این است که هرگاه مبدل منه اسم استفهام باشد باید همزه استفهامی روی بدل درآورده شود چنانکه ابن مالک گوید : و بدل المضمن الهمزیلی همزا کمن ذا اسعید ام علی و در اینجا در صورتی می توان عن النبأ را بدل از عم گرفت که قائل به حذف همزه از ماقبل عن النبأ شویم .(العظیم) صفت برای النبأ در صورتی که نبأ به معنای خبر بزرگ و مهم باشد نه مطلق خبر ، کلمه العظیم صفت تاکیدی است (الذی) اسم موصول در محل جر صفت دوم برای النبأ(هم) مبتدا (فیه) جار و مجرور متعلق به مختلفون (مختلفون) خبر برای هم و جمله هم ... صله برای الذی است و محلی از اعراب ندارد.

ترجمه : نه چنین است بزودی آگاه شوند (4) باز البته بزودی خواهند دانست(5)

لغات : 1- کلا : نه چنین است . کلا در قرآن کریم سی و سه بار به کار رفته است و در بیشتر موارد حرف ردع است و ردع به معنای منع نمودن و بازداشتن است و حرف ردع برای باز داشتن مخاطب از گفتار یا پنداری که دارد می آید . نا گفته نماند که کلا همیشه برای ردع نیست بلکه معانی دیگری نیز برای آن ذکر نموده اند از جمله : 1- به معنای (الا)ی اسفتاحیه (تنبیهی) به معنای هان – بهوش باشید 2- به معنای حقا (به راستی) 3- حرف جواب (آری) 4- هرگز – به هیچ وجه (به نظر می رسد که این معنا همان معنای ردع باشد)

2- سیعلمون : بزودی می دانند – فعل مضارع مقرون به حرف تنفیس از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی دو مفعولی و از افعال قلوب است و در صورتی که به معنای شناختن باشد متعدی یک مفعولی است . ترکیب : (کلا) حرف ردع (سیعلمون) سین حرف تنفیس که فعل مضارع را خالص در استقبال می کند و یعلمون فعل و فاعل جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد این جمله مفید ردع و وعید (وعده به شر- ترساندن) است ردع به وسیله کلا و وعید به وسیله سیعلمون (ثم) حرف عطف (کلا سیعلمون) مانند آیه قبل و این آیه تأکیدی لفظی است برای آیه ماقبل. قاعده : زمانی که جمله ای تاکیدی لفظی برای جمله دیگر واقع می شود اکثراً جمله موکد مقرون به حرف عطف می گردد. ترجمه : آیا زمین را بستری نگرداندیم (6) و کوهها را میخهایی ننمودیم(7) و شما را جفت جفت [مرد و زن] آفریدیم(8) و خوابتان را مایه آسایش شما گرداندیم(9) و شب را پوششی دادیم(10) و روز را هنگام زندگی و معاش گرداندیم(11) و در بالای سرتان هفت آسمان استوار ساختیم(12) و چراغی پر تلألو آفریدیم (13) و از فشرنده ها [ابرها یا بادها] آبی بسیار ریزان فرو فرستادیم (14) تا به سبب آن آب دانه و گیاه بیرون آوریم (15) و باغهایی با درختانی درهم پیچیده و انبوه(16)

لغات : 1- لم نجعل : نگرداندیم – قرار ندادیم – فعل مضارع منفی به لم (فعل جحد) است از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل . جعل در صورتی که به معنای تصییر باشد متعدی دو مفعولی و در صورتی که به معنای خلق باشد متعدی یک مفعولی است و در اینجا هر دو احتمال داده می شود و بنابرمعنای اول لم نجعل به معنای لم نصیر و بنابر معنای دوم ، به معنای لم نخلق است.

2- ارض : زمین – اسم ثلاثی مجرد و مونث مجازی است .

3- مهاد : بستر – گاهواره – محل آماده شده برای زندگی و پرورش (پرورشگاه) – اسم ثلاثی مزید است . این کلمه در اینجا لفظی است مفرد به معنای مهد .فیومی در (المصباح المنیر) گوید : المهد و المهاد : الفراش (بستر) البته گاهی مهاد به عنوان جمع برای مهد استعمال می شود.

4- جبال : کوهها – جمع مکسر و مفردش جبل است .

5- اوتاد : میخها – جمع مکسر است و مفرد آن وتد – وتد – وتد می آید .

6- خلقنا : آفریدیم – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است .

7- ازواج : جفتها – جمع مکسر است برای زوج . ابن اثیر می گوید : به هریک از دو چیزی که با یکدیگر اقتران و پیوستگی دارند زوج گفته می شود خواه شکل یکدیگر باشند و خواه نقیض یکدیگر . زوجه لغت ردیء و پستی است و جمع آن زوجات است (راغب) لذا در قرآن کریم زوجه و زوجات به کار نرفته است.

8- نوم : خواب – اسم ثلاثی مجرد.

9- سبات : آرامش – آسایش – آرام گرفتن – مصدر ثلاثی مجرد است (سبت یسبت) راغب گوید: اصل سبت به معنای قطع نمودن و بریدن است . بنابراین معنای آیه چنین است : (خواب را باعث قطع حواس از ادراک و احساس و تعطیل کار و فعالیت ساختیم) خلاصه اینکه سبات آن آرامش عمومی و آسایش همه جانبه ای است که بر انسان حاکم می شود.

10- لیل : شب – اسم ثلاثی مجرد است (رجوع شود به آیه 1 سوره لیل).

11- لباس : پوشش- جامه و پوشیدنی – لباس در اصل مصدر است اما به معنای اسم مفعول (ملبوس) به کار می رود . مجمع البیان گوید : لباس به هر چیزی که صلاحیت برای پوشیدن داشته باشد گفته می شود خواه پیراهن باشد یا زره و یا غیر اینها.

12- نهار : روز (رجوع شود به آیه 2 سوره لیل)

13- معاش : یا مصدر میمی به معنای زندگانی کردن و یا اسم زمان است به معنای وقت و زمان زندگی . احتمال دوم مناسب تر است زیرا بنابر احتمال اول باید مضافی در تقدیر گرفت مثل : وقت معاش.

14- بنینا : ساختیم – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است.

15- فوق : بالا – یکی از جهات ششگانه و از ظروف لازم الاضافه است.

16- سبع : هفت – اسم ثلاثی مجرد و از اسماء اعداد است و در اینجا مراد هفت آسمان است.

17- شداد : جمع مکسر است و مفردش شدید (صفات مشبهه به معنای سخت و محکم) است . کلمه شدید بر شداد و اشداء و شدود جمع بسته می شود.

18- سراج : چراغ – به هر چیز روشن کننده و نور دهنده نیز گفته می شود – این کلمه اسم ثلاثی مزید است و در قرآن کریم چهار بار به کار رفته است که در سه مورد آن از خورشید تعبیر به سراج شده (فرقان /61 – نوح/ 16 – نبأ/13) و در یک مورد از پیامبر اکرم(ص) به عنوان سراجاً منیراً یاد شده است (احزاب / 45 و 46) .

19- وهاج : پر تلألو- بسیار منتشر کننده نور و حرارت – صیغه مبالغه است.

20- انزلنا : فرو فرستادیم – فعل ماضی از باب افعال و متعدی یک مفعولی است.

21- معصرات : فشارنده ها – جمع مونث سالم ، و مفرد آن معصره است . (معصره اسم فاعل است از باب افعال به معنای فشارنده ، فشرنده) در اینکه مراد از معصرات در آیه چیست ؟ و احتمال داده می شود : الف : مراد ابرها است که در اثر باد و عوامل دیگر یکدیگر را می فشارند . ب : مراد بادها است که در این صورت (من) در من المعصرات به معنای (باء سببیه) است یعنی : فرو فرستادیم به سبب بادهایی که فشرنده ابرها هستند آبی به غایت ریزان را .

22- ماء : آب – اسم ثلاثی مجرد است بر وزن فعل . اصل آن موه بده و (واو) متحرک ماقبل مفتوح قلب به الف شده و چون الف و هاء هردو از حروف خفیه اند و در کنار هم واقع شده اند هاء را به همزه تبدیل کرده اند (حروف خفیه عبارتند از هاء و حروف مد و وجه تسمیه آنها به حروف خفیه این است که این حروف هنگام ادا شدن از شدت سبکی به نظر می رسد که مخفی می گردند).

23- ثجاج : بسیار ریزان – صیغه مبالغه است و فعل آن ثج یثج که مصدرش ثجوج و ثجیج است گاه لازم استعمال می شود به معنای روان شدن و گاه متعدی به معنای روان کردن .

24- لنخرج : تا برون آوریم – فعل مضارع متکلم مع الغیر است از باب افعال و متعدی یک مفعولی است . در اینجا منصوب به ان مقدر شده است زیرا بعد از لام تعلیل قرار گرفته است.

25- حب : دانه – دانه مانند جو و گندم و ارزن و هر هسته که میوه بر گرد خود ندارد بر خلاف نوی که هست است و جوف میوه مانند بادام و پسته و خرما و زردآلو. این کلمه اسم ثلاثی مجرد است.

26- نبات : گیاه – آنچه که روئیده می شود – روییدنی – نبت و نبات در اصل مصدرند برای نبت ینبت و لازم (به معنای روییدن) و متعدی( به معنای رویاندن) استعمال می شوند.

27- جنات : باغها – جمع مونث سالم است و مفردش جنه می آید و جمع مکسر جنه بر جنان می آید . فعل جن یجن که مصدرش جن و جنون است به معنای پوشیدن و پنهان نمودن است و متعدی یک مفعولی است . باغ را جنه گویند زیرا پوشیده از درختان است ، پری را جن گویند زیرا موجودی است پوشیده و نامرئی ، قلب و دل را جنان گویند زیرا قلب در سینه پنهان است ، به کودک در شکم نیز به خاطر پنهان بودنش جنین گفته می شود و مجنون کسی را گویند که آثار عقل در او دیده نمی شود یعنی عقل او پوشیده و پنهان شده است و سپر را چون سر و گردن جنگو را می پوشاند جنه گفته اند.

28- الفاف : در هم پیچیده ها – جمع مکسر است و مفردش لفیف یا لف است نظیر (شریف و اشرف) و (سر و اسرار) برخی قائلند که الفاف اسم جمع است و مفردی ندارد.

ترکیب : (أ)حرف استفهام (استفهام تقریری)(لم)حرف نفی و قلب و جزم (نجعل) فعل و فاعل (الارض) مفعول اول (مهادا) مفعول دوم (و) حرف عطف (الجبال اوتادا) عطف بر الارض مهادا . این ترکیب بنابراین است که نجعل از افعال تصییر باشد اما بنابر اینکه لم نجعل به معنای لم نخلق باشد (الارض) مفعول به و (مهادا) حال می باشد برای الارض و (الجبال)عطف بر الارض و (اوتادا) حال برای الجبال به هر حال جمله الم نجعل ... جمله ای است استینافیه و محلی از اعراب ندارد (و) حرف عطف (خلقناکم) فعل و فاعل و مفعول (ازواجا) حال برای کم (و) حرف عطف (جعلنا) فعل و فاعل از افعال تصییر (نومکم) مضاف و مضاف الیه مفعول اول (سباتا) مفعول دوم آیات 10 و 11 نیز مانند آیه 9 ترکیب می شود و این چهار آیه ( 8-9-10-11) هیچیک محلی از اعراب ندارند زیرا به آیه 6 عطف شده اند (و) حرف عطف (بنینا) فعل و فاعل (فوقکم) مضاف و مضاف الیه مفعول فیه برای بنینا (ظرف متعلق به بنینا) (سبعا) مفعول به برای بنینا به تقدیر : بنینا سبع سموات است که تمیز عدد در اینجا حذف شده است (شدادا) صفت برای سبعا و جمله بنینا ... عطف بر جمله الم نجعل شده است لذا محلی از اعراب ندارد. (و) حرف عطف (جعلنا) فعل و فاعل و جعلنا به معنای خلقنا است پس متعدی یک مفعولی است (سراجا) مفعول به(وهاجا) صفت برای سراجا.جمله نیز مانند جمله سابق محلی از اعراب ندارد (و) حرف عطف (انزلنا) فعل و فاعل (من المعصرات) جار و مجرور متعلق به انزلنا (ماء) مفعول به برای انزلنا (ثجاجا) صفت برای ماء (ل) لام تعلیل به معنای کی است و ان بعد از آن در تقدیراست و فعل مضارع بعد از لام منصوب به همان ان مقدر است (نخرج) فعل و فاعل و این جمله به وسیله ان به تاویل مصدر برده می شود و این مصدر مجرور به لام است تقدیر : لاخرجنا به ... و این جار و مجرور متعلق به انزلنا است (به) جار و مجرور متعلق به نخرج (حباً) مفعول به برای نخرج (و) حرف عطف (نباتاً) عطف برای حباً (و) حرف عطف (جنات) عطف برای حباً و علامت نصبش کسره است زیرا با الف و تاء جمع بسته شده است (الفافا) صفت برای جنات البته الفاف صفت درختها است اما مجازاً به خود باغ نسبت داده شده یعنی : باغهایی که درختانش از کثرت به یکدیگر پیچیده شده اند.

ترجمه : همانا روز داوری هنگام سر رسید و وعده گاه زمانی معینی است(17) روزی که در صور دمیده شود و دسته دسته بیایید(18) و آسمان گشوده شود پس درهایی باشد(19) و کوهها را انداخته شود پس سراب گردد(20)

لغات : 1- یوم : روز – از ظرف زمان متصرف است . این ظرف ، دائم الاضافه نیست اما زمانی که اضافه می شود گاه به مفرد و گاه به جمله اضافه می گردد . یوم به معنای مطلق وقت و زمان نیز می آید (در قرآن مجید غالبا به معنای مطلق وقت و زمان آمده است و آنکه در مقابل شب گفته می شود نهار است) به نظر می رسد که در این آیه و آیه بعد نیز در معنای دوم (مطلق وقت و زمان) استعمال شده باشد. جمع یوم بر آیام می آید که در اصل ایوام بوده است.

2- فصل : جدا کردن – بریدن – جدا شدن – مصدر ثلاثی مجرد است و هم به صورت لازم (جدا شدن) و هم به صورت متعدی (جدا کردن) استعمال می شود به قضاوت و داوری کردن نیز فصل گفته می شود زیرا قضاوت و حکم ، دو طرف دعوا را از هم جدا می کند یا کشمکش بین آن دو را می برد و قطع می کند . همچنین روز قیامت هم به لحاظ جدا شدن حق از باطل در آن روز و یا به لحاظ حکم و قضاوت به حق ، یوم الفصل نامیده شده است . بنابراین می توان گفت که در این موارد مصدر به معنای اسم فاعل (فاصل : جدا کننده) به کار رفته است.

3- میقات : هنگام سر رسید یا آغاز کار- زمان معین و محدودی است که بناست در آن وقت کاری انجام شود – وعده گاه زمانی-گاهی نیز مجازا به مکانی که برای اجتماع در آن مکان وقتی معین شده است میقات گفته می شود مانند : مواقیت حج یعنی جاهایی که برای بستن احرام معین شده است.

4- ینفخ : دمیده می شود – فعل مضارع مجهول از ثلاثی مجرد است معلوم آن از باب فعل یفعل است این فعل گاه متعدی بنفسه و گاه به واسطه (فی) استعمالمی گردد.

5- صور : شیپور – اسم ثلاثی مجرد و اسم آلت جامد است.

6- تاتون : می آیید – فعل مضارع است از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است . در اصل تاتیون بود پس از سلب کسره تاء ، ضمه یاء به تاء نقل شد و یاء در التقاء ساکنین حذف گردید (رجوع شود به صرف ساده قاعده دوم از قواعد اعلال)

7- افواج : گروهها – دسته ها – جمع مکسر است برای فوج .

8- فتحت : گشوده شد- فعل ماضی مجهول از ثلاثی مجرد است این فعل متعدی یک مفعولی است و در اینجا مستقبل محقق الوقوع نازل منزله ماضی قرار گرفته است لذا در ترجمه فارسی آن گفته می شود : گشوده شود.

9- سماء : آسمان – هر چیز که بالای سر باشد – راغب گوید : سماء هرچیزی بالای آن است و لذا به سقف خانه و پشت اسب نیز سماء گفته می شود . سماء اسم ثلاثی مزید است و مذکر و مونثش یکسان است و در اصل سماو بوده از ریشه سمو (بلند گردیدن) ، واو چون بعد از الف زائده و در کنار واقع شده بود قلب به همزه شد.

10- کانت : گفته اند که کانت در این آیات به معنای صارت آمده است.

11- سیرت : راه انداخته شده – برده شده – فعل ماضی مجهول از باب تفعیل و متعدی یک مفعولی است.

12- سراب : آب نما – کور آب – تصویری از آب (تصویر وهمی) که هنگام نیمروز و در شدت گرما در بیابان در اثر انعکاس نور آفتاب و شکست نور از دور به چشم می آید .کلمه سراب مجازا بر هر چیزی که حقیقتی ندارد اما انسان توهم حقیقی بودن آن را دارد اطلاق می شود . ظاهراً مراد از سراب دراین آیه همین معنای مجازی یعنی : شیء بی حقیقت است . توضیح اینکه : کوهها در روز قیامت در نظر بیننده ، کوه هستند اما در حقیقت از آنجا که اجزای آنها متفرق

شده است وبه تعبیر قرآن ریز ریز شده و به صورت پشم رنگین حلاجی شده در آمده اند کوه نیستند بلکه به صورت کوه به چشم می آیند . این کلمه اسم ثلاثی مزید است .

13- ابواب : درها – جمع مکسر برای باب (باب در اصل بوب بوده ، (واو) متحرک ما قبل مفتوح درآن قلب به الف شده است). ترکیب : (ان) حرف مشبه بالفعل (یوم الفصل) مضاف و مضاف الیه اسم ان (کان) فعل ناقص و ضمیر مستتر اسمش (میقاتاً)خبر کان و جمله کان ... در محل رفع خبر برای ان و کل جمله ان ... مستأنفه است و محلی از اعراب ندارد (یوم) بدل با عطف بیان برای یوم الفصل یا برای میقاتا و محتمل است که مفعول به برای (اعنی) مقدر و یا مفعول فیه برای (تأتون) باشد . به هر حال کلمه یوم مضاف است (ینفخ) فعل مجهول (فی الصور) جار و مجرور متعلق به ینفخ و در محل رفع ، نایب فاعل برای ینفخ و این جمله در محل جر مضاف الیه برای یوم (ف) حرف عطف (تأتون)فعل و فاعل جمله در محل جر عطف بر جمله ینفخ شده است (افواجا) حال برای فاعل تأتون (و) حرف عطف (فتحت السماء) فعل مجهول و نایب فاعل جلمه در محل جر عطف بر جمله ینفخ ... یا تأتون (ف)حرف عطف (کانت ابوابا) فعل ناقص با اسم و خبرش ، جمله در محل جر مانند جمله ماقبل (و سیرت الجبال فکانت سرابا) مانند آیه ماقبل ترکیب می شود. ترجمه : همانا که دوزخ کمینگاهی است (21) برای سرکشان بازگشتگاهی است(22) که در آن ، سالهای پی در پی درنگ و اقامت کنند (23) در آن دوزخ خنکی و نوشیدنی نچشند (24) مگر آب جوشان و خونابه و چرک (25) پاداشی در خور کردار و مناسب اعمال(26)

لغات : 1- جهنم : دوزخ – خانه عذاب – برخی بر آنند که این کلمه کلمه ای است در اصل عبرانی و معرب کهنام است و برخی دیگر آن را عربی می دانند چنانکه عرب گوید : رکیه جهنام به معنای چاه گود و عمیق و دوزخ به واسطه عمیق بودن ، جهنم خوانده شده است و به هر حال این کلمه غیر منصرف است اما بنابر قول اول اسباب منع صرف آن عبارتند از : 1- علمیت 2- عجمه و بنابر قول دوم علمیت و تأنیث معنوی آن را غیر منصرف نموده اند.

2-مرصاد : کمینگاه – راه و جایی که در آن انتظار دشمن را کشند – راغب گوید: (مرصاد مانند مرصد اسم مکان است به معنای کمینگاه با این فرق که مرصاد به مکانی گفته می شود که مخصوص کمین نمودن است (یعنی به عنوان کمینگاه ساخته شده است) اما مرصد به هر مکانی که در آن کمین کنند اطلاق می شود)محتمل است که مرصاد صیغه مبالغه باشد به معنای بسیار کمین کننده مانند معطار (کسی که بسیار عطر مالیده) و معمار (کسی که بسیار آبادکننده است)بنابر معنای اول مراد از آیه این است که جهنم کمینگاهی است که فرشتگان عذاب در آن به کمین کفار و مجرمین ایستاده اند و بنابر معنای دوم مراد این است که : خود جهنم در کمین گنهکاران است. 3- طاغین : تجاوز کنندگان – از حد گذرندگان – جمع مذکر سالم است برای طاغی – طاغ دراصل طاغیین بود ، بعد از سلب حرکت غین و نقل حرکت یاء به غین یا در التقاء ساکنین افتاد طاغین شد . به گناهکار و سرکش از آن جهت طاغی گفته می شود که او از حد خود که انسانیت و نکوکاری است تجاوز نموده است.

4- مآب : بازگشتگاه – محل بازگشت – در اصل مأوب بوده بعد از نقل حرکت (واو) به همزه ماقبل ، واو قلب به الف شده است . این کلمه به عنوان مصدر میمی (بازگشتن) و اسم زمان (زمان بازگشت) و اسم مکان (مکان بازگشت) به کار می رود اما در اینجا اسم مکان است.

5- لابثین : درنگ کنندگان – اقامت کنندگان –جمع مذکر سالم برای لابث .

6- احقاب : سالیان دراز پی در پی – جمع مکسر است و مفردش حقب یا حقب است کلمه حقبه نیز با این دو هم معنا است و بر حقب و حقوب جمع بسته می شود . راغب گوید که : (صحیح این است که حقبه مدت زمان مبهمی است) .

7- لایذوقون : نمی چشند – فعل مضارع منفی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است.

8- برد : سردی – خنک – به معنای خواب نیز می آید زیرا در خواب بدن سرد می شود . این کلمه گاه مصدر است به معنای سرد کردن و فعلش برد یبرد است که متعدی یک مفعولی است و گاه صفت مشبهه است به معنای سرد و خنک نقیض گرم که در اینصورت از برد یبرد که مصدرش بروده است گرفته شده است در اینجا هردو معنا مناسب است با این تفاوت که اگر برد را به معنای اول بگیریم باید گفت که مصدر در معنای اسم فاعل به کار گرفته شده است . برخی نیز برد را در این آیه به معنای خواب دانسته اند .

9- شراب : آشامیدنی – نوشیدنی – اسم ثلاثی مزید است .

10- حمیم : آب بسیار داغ – صیغه مبالغه است . راغب گوید : به آب گرمی که از

منبع خود خارج می شود حمه گفته می شود و به همین لحاظ به عرق بدن حمیم گویند وحمام را به خاطر وجود آب گرم در آن و یا به جهت اینکه سب عرق کردن است به این نام نامیده اند.

11- غساق : چرک و خونی که از زخم جاری می شود – صیغه مبالغه است از ماده غسقان (روان شدن و ریختن)

12- جزاء : پاداش دادن – مصدر ثلاثی مجرد است و در اصل جزای بوده (یاء) چون بعد از الف زائده و در کنار واقع شده بود قلب به همزه شد.

13- وفاق : موافق – در اصل مصدر سماعی است برای باب مفاعله به معنای سازگار بودن و مناسب بودن اما در اینجا برای رساندن مبالغه به معنای وصفی (موافق) به کار رفته است.

ترکیب : (ان) حرف مشبه بالفعل(جهنم) اسم ان (کانت مرصادا) فعل ناقص با اسم و خبرش ، جمله در محل رفع خبر برای ان و جمله ان ...مستأنفه است و محلی از اعراب ندارد (للطاغین) جار و مجرور متعلق به مرصاد و یا اینکه متعلف است به عامل محذوف صفت است برای مرصاد (مآبا) خبر دوم برای کانت (لابثین) حال است برای ضمیر در طاغین و این حال را حال مقدره می نامند (حال مقدره حالی را گویند که زمانش آینده است) (فیها) جار و مجرور متعلق به لابثین (احقابا) مفعول فیه زمانی و متعلق به لابثین است (لا) حرف نفی (یذوقون) فعل و فاعل (فیها) جار و مجرور متعلق به لا یذوقون (بردا) مفعول به برای لایذوقون (و) حرف عطف (لا) زائده یا به معنای غیر. قاعده : هرگاه (واو) عاطفه مسبوق به نفی باشد و از واو قصد معیت نشده باشد واو عاطفه مقرون با لا می شود مانند : ماقام زید و لاعمر . در این صورت بصریون این لا را زائده می دانند و آن را مفید تأکید نفی می دانند و کوفیون معتقدند که لا در این صورت به معنای غیر است . در اینجا نیز (واو) واو معیت نیست و مسبوق به نفی است بنابراین در لا دو نظر وجود دارد. (شرابا) معطوف به بردا (الا) حرف استثنا (حمیما) بدل از شرابا زیرا کلام غیر موجب است و مستثنا منه مذکور می باشد و نحویون گفته اند که در چنین کلامی بدل گرفتن افصح است برخی گفته اند که نصب حمیما به خاطر مستثنای منقطع بودن است . (و)حرف عطف (غساقاً) عطف بر حمیماً (جزاءً) یا مفعول مطلق نوعی است برای عامل محذوف به تقدیر : یجزون جزاء موافقا و یا مفعول له است و یا حال . بنابر احتمال اول جمله مستأنفه است و محلی از اعراب ندارد و بنا بر دو احتمال دیگر جزاء جمله نیست بلکه جزء جلمه لا یذوقون می باشد و جمله لا یذوقون ... در محل نصب است بنابر حال بودن برای ضمیر در لابثین و یا بنابر صفت بودن برای احقاباً (وفاقاً) صفت برای جزاء (یعنی آب جوشان و چرک پاداشی است موافق و برابر اعمالشان) .

ترجمه : همانا آنان از حساب نمی ترسیدند (27) و آیات ما را دروغ می شمردند دروغ شمردنی(28) و هر چیزی را به طور کامل به شمار در آوریم [یا با شمار نوشتیم] نوشتنی(29) پس بچشید که جز عذاب شما را نیفزاییم (30)

لغات : 1- لا یرجون : امیدوار نمی باشند – نمی ترسند – فعل مضارع منفی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است رجاء هم به معنای امید داشتن و هم به معنای ترسیدن می آید . راغب می گوید : وجه اینکه رجاء هم به معنای امید و هم به معنای ترس به کار می رود این است که امید و ترس با یکدیگر متلازمند (زیرا زمانی که به چیزی امید داریم در همان حال ترس از نرسیدن به آن نیز در ما وجود دارد). لایرجون گرچه مضارع منفی است اما در اینجا چون با کانوا استعمال شده است اصطلاحا ماضی استمراری نامیده می شود . کانوا لایرجون : امید نمی داشتند – نمی ترسیدند . ناگفته نماند که : یرجون در اصل یرجوون بود بعد از سلب حرکت عین الفعل ضمه واو به ماقبل نقل داده شد و واو در التقاء ساکنین حذف گردید .

2- حساب : شمارش کردن – مصدر ثلاثی مجرد است و فعل آن از باب فعل یفعل می آید و متعدی یک مفعولی است .

3- کذبوا : نسبت دروغ دادن – سخت انکار کردند – فعل ماضی است از باب تفعیل و گاه متعدی بنفسه و گاه به وسیله (باء) استعمال می گردد.

4- آیات : جمع آیه است . کلمه آیه در اصل آییه بر وزن فعله بوده است یاء اول قلب به الف گردید شد آیه . در اصل این کلمه دو قول دیگر نیز وجود دارد . (رجوع شود به مفردات راغب ص 29) کلمه آیه در معانی متعددی به کار می رود . مانند : نشانه و علامت – عبرت و پند – شخص – جماعت – یک سخن تمام از قرآن و معجزه . برخی قائلند که معنای اصلی آن علامت و نشانه است و معانی دیگر همه با معنای اصلی قابل جمعند .

5- کذاب : دروغ پنداشتن – نسبت دروغ دادن – مصدر سماعی باب تفعیل است . 6- احصینا : نگاه داشتیم – حفظ نمودیم – به طور کامل شمارش نمودیم – فعل ماضی از باب افعال و متعدی یک مفعولی است.

7- کتاب : نوشتن – نوشته –در اصل مصدر است اما در بسیاری از موارد به معنای اسم مفعول (مکتوب : نوشته شده) به کار می رود .

8- ذوقوا : بچشید – فعل امر از ثلاثی مجرد (ذاق – یذوق) و متعدی یک مفعولی است .

9- لن نزید : هرگز نمی افزاییم – فعل مضارع منفی و منصوب از ثلاثی مجرد (زاد – یزید) است این فعل متعدی دو مفعولی است به معنای افزون کردن . البته به صورت لازم (افزون شدن) هم استعمال می شود اما در اینجا درمعنای اول استعمال شده است.

10- عذاب : شکنجه – عقوبت – هر آنچه بر انسان دشوار است و او را از مرادش منع می کند . این کلمه اسم مصدر است و در اصل و ریشه آن اقوالی است (رجوع شود به مفردات راغب ص 339) یکی از معانی عذب که مصدر عذب یعذب است (منع کردن) است و عذاب اسم مصدر آن است یا اینکه اسم مصدر است برای تعذیب (عذاب و شکنجه دادن)

ترکیب : (ان) حرف مشبه بالفعل(هم) در محل نصب اسم برای ان (کانوا) فعل ناقص و اسمش (لا) حرف نفی (یرجون حساباً) فعل و فاعل و مفعول و جمله لا یرجون ... در محل نصب خبر برای کانوا و کان با اسم و خبرش در محل رفع خبر برای ان و ان با اسم و خبرش جمله تعلیلیه (استیناف بیانی) است و محلی از اعراب ندراد (و) حرف عطف (کذبوا) فعل و فاعل (بآیاتنا) جار و مجرور متعلق به کذبوا و (نا) در محل جر ، مضاف الیه (کذاباً) مفعول مطلق برای کذبوا و جمله کذبوا ... در محل رفع عطف بر جمله کانوا ... (خبر ان) برخی نیز (واو) در صدر اینآیه را حالیه گرفته اند و این جمله را در محل نصب می دانند بنابر

/ 7 نظر / 566 بازدید
م

سلام اگه میشه تجزه وترکیب سوره مومنون رو هم بنویسید

دوست

دست شما درد نکنه بابت این تجزیه و ترکیب من که خیلی استفاده بردم

آزاد

ممنونننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن

سلام مطالب خوب بود

سوره ال عمران صفحه 66 تجزیه وترکیب کنید

علی

سلام و عرض خسته نباشید لطفا تجزیه و ترکیب سوره ی انعام را نیز بگذارید با تشکر

حسینی

سلام علیکم بسیار ممنون از وبلاگ خوبتان ولیکن معلوم است ا ز سال 86 تا به حال فعال نیست اگر آدرس جدیدی دارید بفرمایید تا سری بزنیم و استفاده کنیم آدرس قبلی http://dostyabiasheghaneh.persianblog.ir/archive/