رابطه علم وعمل

رابطه علم و عمل و شرف علم بر عمل و رابطه علت و معلولی میان آنها سلام علیکم! مطلبی بود که قبلا نیز نگاشته شده بود و اینک نیز صلاح دید ذکرش قرار گرفت. که : « فذکر ان الذکری تنفع المؤمنین » آنچه باعث نگارش این مبحث شد، دردی است که اینک در عصر ما شیوع دارد : ·         پستی علوم دانشمندان و عدم آشنایی با علم حقیقی مورد نظر دین که بوسیله آن سعادت حاصل می شود. ·         کسب علومی که مکتسب آن، بوسیله آن علم نمی تواند خود را سعادتمند در دین بنامد. ·         تکیه بر عمل به عنوان امری مستقل از علم (همچون جسدی بی روح) ·         اصرار بر ظاهر عمل و عدم ترقی و عروج. علمای آخرالزمان امام محمد غزالی در کتاب احیاء علوم الدین و ورام جد سید ابن طاووس در کتاب مجموعه ورام روایت می کنند که: پیامبر(ص) فرمود: شما در روزگاری زندگی می کنید که علما زیادند اما گویندگان اندک و اعطا کنندگان علم بسیار و سوال کنندگان اندک و عمل در این دوره بهتر از علم است. زمانی بر مردم می آید که علماءش اندک و گویندگان بسیار و اعطا کنندگان اندک و سوال کنندگان بسیار پس علم در آن دوره بهتر از عمل است. همچنین از رسول خدا پرسیدند: کدام عمل بهتر است. فرمود علم بالله. گفتند ما عمل را می خواهیم. فرمود: علم بالله. گفتند: ما از عمل می پرسیم شما از علم جواب می دهید. فرمود: عمل اندک با علم نافع است و عمل بسیار با جهل نتیجه ندارد. همچنین در کتاب سیرو سلوک علامه بحر العلوم از قول امام ابا عبدالله (ع) آمده : عاملی که به غیر بصیرت و شناخت باشد همچون رونده طریقی است که آن بجز دوری از مسیر ارمغانی نمی آورد. مقصود ما از بیان این احادیث تکیه بر شرف علم بر عمل نبود که این نزد بسیاری واضح است. بحث دقیقتری بود که علم همچون روح عمل، عینا عمل خود را می آفریند. همانطور که دوستان می دانند در عالم دیگر اعمال بصورت حقایق خود بر ما ظهور می کنند و صورت می پذیرند. و این صور همان علم ماست که در دنیا بصورت عمل متعین شده و بواسطه ضیق و مشتبه شدن بسیاری از احکام عمل مومن از غیر او مشخص نمی باشد اما در آخرت علم و به تبع آن عملش بخاطر گستردگی مکان صورت حقیقی خود را می پذیرد و آنجاست که از عمل جز ظهورعلم یعنی نیت صاحب عمل باقی نمی ماند. شما در دنیا به یک صف جماعت در نماز بنگرید. بعید است که تمیزی احساس کنید. چه بسا کسانی که در مراقبت احکام ظاهری کوشاتر باشند اما... خب مسلما بعضی از نماز ها تا به عرش صعود می کند و بعضی از گلو تجاوز نمی کند. این بواسطه تخیل معانی و جمع کردن حواس و بسیار چیزهایی که ما نماز خود را بسوی آن پیش می بریم نمی باشد که اینها هم نکوست اما نمازی که تا عرش بالا می رود نشانه علم قلبی، یقین، معرفت الله و توحید است. آنچه که ما در طول عمرمان تا آن زمان کسب کرده ایم و حتی مواردی قبل از آفرینش ما در آن نهفته است. یک علم گسترده نه تمرکز حواس و یا دقت در ادا کردن درست حروف نیست - که اینها درست است که نکوست - اما نسبت به آن علم خود گواهیم که مثل نم در برابر دریاست. اصلا آن علم است که تمرکز حواس و توجه روح معانی و ادا کردن درست الفاظ به تبع آن خواهد آمد و اینها امری مستقل از آن نیست. بلکه تمرکز بر روی ظواهر با نداشتن علم یک تشبه به رفتار بزرگان است. علم توحید و دوری از شرک جلی و خفی از حدیث پیامبر در تاکید بر روی علم بالله شرف این علم توحید مشخص می شود. جالب تر اینجاست که نور توحید تمامی سیئات را محو می کند آنچنان که در کتاب توحید شیخ صدوق آمده است: قال رسول الله: کسی که بمیرد و شرک نورزد چه خوبی کند و چه بدی داخل بهشت می شود. علت آن حدیث امام صادق (ع) در توحید صدوق است که فرمودند: خداوند اجساد موحدین را بر آتش حرام کرده است. در حدیثی دیگر آمده است: کسی که لا اله الا الله بگوید در ساعتی از شب یا روز، همه بدیها از کارنامه اش پاک می شوئد. البته گفتن لا اله الا الله برای هر کس که نماز بخواند انجام می شود. پس منظورعلم و قول آن باید جدای از الفاظ باشد. در حدیثی دیگری از همین کتاب آمده است: ...( پس پیامبر از ابوذر در بیابان جدا می شود و زمانی می گذرد و باز می گردد.) پیامبر در حالی که می آمد می فرمود: و اگر چه زنا کند و اگر چه دزدی کند. من درنگ نکردم و سبب را پرسیدم. فرمود: جبرئیل بود که در میان سنگلاخ ها بر من آشکار شد و گفت: امتت را بشارت بده که هر کدام از آنان که بمیرد و شرک بخدا نورزد داخل بهشت می شود. گفتم یا جبرئیل حتی اگر زنا کند یا سرقت نماید. گفت: حتی اگر شراب بنوشد. این حدیث و احادیث قبلی نشان دهنده این است که در دیدگاه توحیدی سیئات بزرگی همچون سرقت و زنا و شرب خمر نیز محو می گردد. البته شیخ صدوق حاشیه ای بر حدیث زده که حتما بدینها توفیق توبه داده خواهد شد. البته بالاتر از سخن شیخ همان نور توحید است که هیچ اثری بر اینها نمی گذارد. بیشتر ازین درک آن مشکل می نماید. بحث فلسفی: مقدمه (1) :عمل همان جسد و پیکره و ظاهر است و علم همان روح و نیت عمل. مقدمه(2) : مقصود از علم در اینجا علم احکام شرع نمی باشد. زیرا این علم یعنی علم فقه مصطلح فقط روش ظاهر عمل را مشخص می کند. اما ممکن است یک کافر و یا یک منافق در علم فقه بسیار چیره دست تر از یک مسلمان باشد که در تاریخ بسیار است. منظور از علم علمی است همان علمی است که روح عمل می باشد و آن همان روح این عملی لست که بصورت متنزل و شکل گرفته مشاهده می شود. همانطور که روح ما و نفس که رابطه بیشتری با عمل دارد عمل و جسم را به شکلی در خور خود می سازد دقیقا علم نیزعمل را عینا شبیه به خود می سازد و رابطه عینیت بین روح و جسم و علم و عمل مشاهده می گردد. محال است عمل به اندازه سر سوزنی از علم ما متغیر شود و تعالی علم محال است که در عمل مشاهده نگردد. اینها هر دو عین هم هستند و فقط عمل مرتبه متنزله علم و جسد مرتبه متنزله روح است. این را وقتی متوجه می شویم که که روح از بدن مفارقت کند و جسد بی روح بماند. اگر مفارقت تام بود در همان لحظه عینا جسد مضمحل می شود اما بواسطه رابطه ای میان نفس با بدن، آن بمرور مضمحل می گردد. و همین رابطه هیچ موقع قطع نمی گردد و در عالم دیگر همین رابطه است که بدن مثالی و متناسب با آن جهان را برای ما می آفریند. در مساله علم و عمل هم همینطور می باشد. راههای تعالی علمی انسان: ·         تکیه برعلومی که بوسیله انبیاء آمده و در بین بشر شیوع دارد و توجه بدانها برای تعالی روحی نه تعالی مادی. ·         خواندن علم فلسفه الهی و طبیعی که ریشه در کلام انبیاء و معصومین دارد. ·         مطالعه کتب عرفانی و سعی در خلوص از دنیا مادی و دقدقه های آن و عمل به آنها یی که قابل عمل است. ·         کم گویی و عزلت نشینی غیر مذموم و توجه به آنچه که علم حقیقی است. آنچه که بین انسانهای متعالی مرسوم بوده خارج از موارد فوق نمی باشد. و آخر سخن خود را به کلام علامه حسن زاده آملی تمام می کنم که گفت: « به جانم قسم، آنکه خود را از کتب عقلی و صحف عرفانی دور کند، کتابهایی همچون تمهید القواعد، شرح قیصری بر فصوص الحکم و سرح العیون فی شرح العیون و مصباح الانس و شرح محقق طوسی بر اشارات و اسفار و شفاء و فتوحات مکیه، که دستهای نوریه آنها را هدیه نموده اند، همانا {جان} خود را از فهم خطاب محمدی (ص) {قرآن} دور کرده است و آنرا {جان خود را} از نیل به سعادت قصوایش محروم ساخته است. » + نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 13:54  توسط مهدی  |  10 نظر

اوست و او نیست

بسم الله الرحمن الرحیم

شیخ اکبر در باب 178 فتوحات مکیه می گوید : « خداوند به داود نبی امر کرد که برایش خانه ای بنا کند _ یعنی بیت المقدس _ و او هر چه می ساخت خراب می شد، پروردگارش بدو وحی کرد که آن خانه بدست تو بنا نمی شود، چون تو خون فراوان ریختی، گفت: پروردگارا! آنها را جز در راه تو ریختم؟ فرمود: راست می گویی آنها را جز در راه من نریختی، ولی آیا بندگان من نبودند؟ این خانه جز بدست کسی که از خونریزی پاک باشد ساخته نمی شود، گفت: پروردگارا! او را از نسل من قرار ده! بدو وحی کرد که آن بدست فرزندت سلیمان ساخته می شود و سلیمان علیه السلام آن را ساخت، این عین آن چیزی است که ترا بدان آگاه ساختم _ اگر پی ببری _ از اینجا کار را آنگونه که هست خواهی دانست، و اینکه مبنای کار الهی پیوسته برآن است که اوست و او نیست، و اگر او را اینگونه ندانستی، او را نشناخته ای : « و ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی » (انفال/17) ( تو تیر نینداختی وقتی تیر انداختی، خدا بود که تیر انداخت. ) این عین آن چیزی است که گفتیم: اوست و او نیست، اینجاست که خردهای کسانی که حقایق را آنگونه که هستند، مشاهده نکردند، حیران و سرگردان می شوند. »

نتیجه: گاهی خراب شدن عین درستی و بودن همان نبودن است و این دو وجه دارد:

1. وجه عقلانی: خداوند در این داستان داود نبی علیه السلام را امر به ساختن خانه ای کرد و این خانه، ویران گشت. و خداوندی که داود را خطاب به ساختن خانه کرده بود همو او را خطاب به این نمود که این خانه بدست تو ساخته نمی شود و این نوعی تضاد می نماید. اما بواقع داود با ساختن این خانه که ویران می شده، اطاعت امر مولی خود نموده است و مولی او به امری که عبث باشد حکم نمی کند. این قوت داود مقدمه ساخت بنا شد ولی خداوند خواست که این خانه بدست کسی باشد که هیچ خونی نریخته باشد. پس این قوت داود در فرزندش سلیمان به نحو اعلی متجلی شد و سلیمان هم آن خانه را ساخت. انبیاء الهی همه من حیث المجموع نشان انسان کاملند و آنچنان که در داستان خضر و موسی علیه السلام می باشد، تفاوت بین دو نبی در داشتن معلومات الهیه دیده می شود، آنچنان که در فصوص الحکم شیخ اکبر مشخص است. اما نبی مکرم اسلام (ص) و امامان معصوم (ع) هر یک به تنهایی مظهر امور متضاد هستند و تمامی معلومات کونی در آنها جمع شده است. آنچنان که حضرت علی (ع) بر کشتگان نهروان که بدست یاران حضرت کشته شده بودند می گریست. این خود نشان دهنده جمع بین تمامی صفات الهیه در انسان کامل است.

2. وجه عرفانی : شیخ اکبر در انتهای کلام خود می گوید که اوست و او نیست. بتحقیق که در تدبیر عالم، همه چیز بر دست انسان کامل و کون جامع الهیه می گردد و اگر او نباشد، عالم به عدم میرود و از هم می پاشد و چه بگویم ازو که خود، فانی در حق گشته و هیچ اسم و رسمی ندارد. پس چگونه خودِ معدومش، تدبیر عالم کون می کند و او به تحقیق که نیست و حق تعالی است که در عالم ظاهر شده است.

شیخ در باب 560 فتوحات مکیه می گوید:

جعلت فیٌ الذی جعلتا و قلت لی انت قد عملتا و انت تدری بان کونی ما فیه غیر الذی جعلتا فکل فعل تراه منی انت الهیٌ الذی فعلتا

قرار دادی در من آنچه قرار دادی و گفتی به من: تو عمل کردی. و تو می دانی که بودنم جز در آنچه قرار دادی نیست. پس هر فعلی که از من می بینی، تو خداوند منی که قرارش دادی.

و اینجا که اوست و او نیست درکش با عقل ممکن نیست و عقول در اینجا متحیرند.   + نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 13:27  توسط مهدی  |  7 نظر

نامه ای به یک دوست (تخیل و تفکر دو موهبت الهی)                                                     بسم الله الرحمن الرحیم سلام دوست گرامی! اینک٬ مشغول خواندم دوره آثار افلاطون بودم و به ناگاه با موضوعی برخورد کردم که ذهنم بسوی شما چرخید. بحث بر سر این بود که سقراط با سوفیستی که با او بحث می کرد متفق بودند که : « مردمان می گویند که دانش چناه نیرویی ندارد که بتواند بر آدمی چیره شود و او را رهبری کند بلکه بسا ممکن است که کسی از دانش بهره مند باشد و با اینهمه عنان به دست چیزی غیر دانش داشته باشد مانند خشم و شهوت و میل و ترس و عشق.»  بعد پس از بحث های طولانی این بحث را عوامی می خوانند و می گویند در نتیجه دانش است که عنان دار است و بس و همه بدو بر می گردد و بس. (مراجعه کنید به دوره آثار افلاطون ج ۱ ص ۱۱۶ به بعد ) بحث مفصلی است و بنده قصد باز کردن آن را ندارم. راستش وظیفه دیدم که آنچه به ذهنم رسید و بدان اعتقاد دارم را بیان کنم. هر چند نادانم اما در این مساله چون جزمیت و اعتقاد داشتم آن را بیان می کنم . البته سعی بنده این است که به منظور مقابله نباشد و خداوند را می خوانم که مرا دستگیری کند. قبل از شروع بحث لازم است چند مورد را یادآوری کنم: ۱. بنده تا به موضوعی جزمیت و یقین نداشته باشم از پند آن خودداری می کنم و خود سزاوارتر به پند هستم. ۲. خود در گذشته مبتلا بدان بوده ام و خداوند و رحمت او مرا بهبود بخشید. پس اگر دیگری نیز این کار ار انجام می دهد عیبی بر او نمی شمارم بلکه از ویژگی های نبوغ اوست ولی باید تبدیل به احسن گردد و این اقتضای سن است و عیب نیست بلکه پله ای برای عروج می باشد. ۳. بنده مانند بیماری می مانم که در دوران نقاهت است. پس به بیماری آگاه است و خرسند از نجات از آن اما هنوز از دامان آن بکلی نرسته و امید بازگشت دوباره به بیماری او را محتاط می دارد. پس خود را همدرد می دانم و امید بهبودی کامل را برای هر دو خواستارم. اما اصل مطلب: همانطور که نزد خردمندان و نفس شناسان است فکر از میان موادی که از حس و خیال کسب می کند٬ شروع به تفکر و تحلیل کرده تا آن را به نتیجه برساند. مثلا پس از دریافت سفیدی از برف و ... حکم به سفیدی پودر لباسشویی که صناعی است و سابقه نداشته است می کند. همچنین از عالم خیال که موادش را از حس می گیرد همینطور حکم می کند. البته خیال منظورم آن چیزی است که دقیقا عین حس یا صورت حسی شیء (صورت ذهنی) نیست بلکه نوعی دخل و تصرف در آن داده شده است و گرنه خیال را می توان همان صورتی واقعی شیء دانست. (بعدا با مثالها مشخص می شود.) اما اگر فکر درست باشد و مواد اولیه عین حس و تفسیری در کار نباشد همیشه نظر درست است. اما گاهی ما در مقام تفسیر دچار اشتباه می شویم. مثلا وقتی در حین بیماری غذایی می خوریم می گویم غذا تلخ است. درست است که حس ما تلخی را درست انگاشته است اما تفسیر غلط است چون غذا تلخ نیست و چیز دیگری که در درون ماست تلخی دارد. پس حس درست گفته و تفسیر فکری اشتباه است. حال خیال هم از حس برداشتهایی دارد که اشتباه است. مثلا آنچه در خارج و دریافت حسی عین واقعیت است را با پر و بال و آب و تاب تخیل می کند. پس صورت خیالی را با اضافه اغراض خود ثبت می کند. مثلا یک عاشق از معشوق خود در خیالش چیزی می سازد که بواقع آن معشوق خالی از آن هاست. مثلا عیبها او ار نمی بیند. و نازیباییهاش را زیبایی تخیل می کند یا اصلا نمی بیند با اینکه حس بینایی آنها را دیده است. پس غرض او بر تخیلش تاثیر گذاشته است. این مورد در انسانهای خیال باف بسیار مشهود است. مثالی دیگر در این بحث به شرح زیر است که شیطان چطور ازین قوا استمداد می جوید تا عمل خود را بر کرسی بنشاند. انسانها در ابتدای خلقت خداپرست بوده اند ولی خب شیطان به آنها پیشنهاد داد که برای اینکه همیشه بیاد خدا باشید اجسامی را بسازید که همیشه یاد آور خدا باشند. فقط همین و یاد آوری را تاکید کنند و شما را بدو یاد آورند. پس عده ای از موحدین حرف شیطان را تایید کردند ولی هیچ موقع به این اجسام استقلال ندادند بلکه صرف یاد آوری بود. مانند یک دفترچه یادداشت. اما پس از اینکه نسل بعدی آمد شیطان به آنها گفت که پدرانتان واقعا اینها را می پرستیدند و اینها بواقع تدبیر کننده عالمند و شما بدینها استمداد بجویید که کار شما را بهبود کنند. و آنها هم این را باور کردند و بت پرستی زاده شد. حال وقتی پیامبری بدانها می گوید که چرا اینها را می پرستید٬ می گویند: پدرانمان بر این بودند. بواقع هم استدلالشان از اینکه الان ما می فهمیم قوی تر است. یعنی اینکه پدران بالاخره در ابتدا درست مذهب  بودند و آن هم بما رسیده است اما نمی دانند که در بین یک استدلال نا مناسب قرار گرفته است یعنی جابجایی اجسام برای یاد آوری خدا که تبدیل به خود خدا شده است. اما این قسمت را فراموش کرده اند. البته از اول هم نباید پدرانشان حرف شیطان را قبول می کردند و به یاد آوری بتها عادت می کردند که حمله شیطان همیشه در ابتدا بطور غیر مستقیم است. دوباره به بحث خود بر می گردیم. ابن عربی در باب توحید فتوحات مکیه می گوید: « چگونه شخص خردمند را سزاوار است که از قوه مفکره خود تقلید کند در حالیکه آن نظر فکری را به صحیح و فاسد تقسیم می کند و محال است بین نظر صحیح و فاسد خود فرق بگذارد؟ » پس فکر مانند یک تابع است که هر ورودی که بدو دهیم خروجی را بما می دهد. مثلا اگر بگوییم زمین مسطح است می تواند این را پایه هزاران استدلال قرار دهد و خود توانایی تشخیص تطابق با واقع را ندارد. پس کارش استدلال است و حال می خواهد آنچه از حس یا خیال گرفته درست باشد یا خیر. دوست گرامی! حال که کلیت مشخص شد به نتیجه گیری می پردازم. هر کسی دارای قوه تخیل و تفکر می باشد اما کمتر کسی مثل شما ازین دو موهبت الهی به این اندازه برخوردار است. اما این دو قوه پردازش گر آنچنان مطلب را می کاود و به هزاران صورت در می آورد که در آخر چه بسا با اول مطابق نباشد. و این دو علت دارد. یکی مواد اولیه و دیگری خود استدلال که اصولا استدلالات عرفی دارای نوعی ضعف هستند و فقط در مسایل اولیه و جزیی شاید کارگر باشند. اما ما با این مواد عرفی و استدلالات ناقص آن هیچ موقع توانایی بررسی موارد اصلی هستی را نداریم. البته نمی گویم که پس حتما نیازمند علمی هستیم که استدلالات و موادی بیاورد که ما بدانها مجهز شویم! خیر٬ بلکه علم فلسفه و یا منطق و غیره فقط کارش این است که استدلالات درست را بر ما آشکار کنند و ما را بدانها آگاه نمایند و استدلالات ناقص و اشکالات آن را برملا سازند. اما مواد٬ کسی که دارای تخیل و تفکر قدرتمندی باشد مسلما به مواد بیشتری هم نیاز دارد. ما اصولا می توانیم مواد ورودی به یک کارگاه کوچک را به تنهایی کنترل کنیم اما برای یک کشور بزرگ حتی با وجود کمک گیری از دیگران هم امری صعب می نماید. پس یک انسان متفکر و متخیل با قدرت بالا نمی تواند با وسایل یک کارگاه کوچک به مقاصد بلند نایل آید. دیگر اینکه وقتی انسان قوه تفکر و تخیل قویی داشته باشد دوست دارد که مرتبا با آنها بازی کند چون اینها لذت بخش برای او می باشند. تفکر کند و تخیل خود را آزادانه رها کند صورتها بیافریند و با آنها بازی نماید و دنیای مجازی خود را وسعت دهد. خیال می گیرد و می پروراند و فکر با خیالهای دیگر آن را ربط و تلفیق می کند و عالمی می سازد که چه بسا با واقعیت مطابق نباشد. البته چون همیشه با واقعیت برخورد دارد پلی هم اعتباری میان این دو زده و با علاماتی بهم ربط می دهد مانند وجود نوشتاری با وجود حقیقی که می تواند از آن بازگو کند. اما اینجا بازگو کردن نیست و استدلالات و تفاسیر نادرست هم درو راه یافته و چه بسا سنخیت خود را با واقعیت از دست داده باشد. بگذارید مثالی بزنم: یک انسان عاشق عرفی از معشوق و روابط خود با او صورتی می سازد و در این صورت آنقدر تاکید می کند و وقایعی می آفریند که برایش جزمیت پیدا می شود که بواقع همین است. پس منتظر می نشیند تا اینها رخ دهند. اما چون با واقعیت مطابقت نداشته اینها رخ نخواهند داد. پس افسرده می شود و در اینجا دوباره یک استدلال نامناسب بکار می برد. می گوید: واقعیت و جهان خارج اشتباه است که نتوانسته او را به مقصود خود برساند و عالم مجازی متخیل خود را اصالت می دهد. و بعضی از موارد که به افسردگی و چه بسا خودکشی می رسد به علت آن است که عالم خارج را دروغی می خواند و خیال خود را درست و می خواهد از عالم خارج جدا شود و در خیال خود تا ابد بماند. خب بحث به آخرین نتایج خود نزدیک می شود. شاید بپرسید که این خیال و تفکر ما مثل ماشینی می ماند که برای سرعتهای بالا ساخته شده است و اگر از آن در سرعتهای پایین استفاده نشود حق مطلب را ادا نکردیه ایم. دوست گرامی که بخاطر علاقه و سنخیت با شما همیشه طلب پیشرفت شما را دارم و سعی در آن ... حق با شماست. اما این سرعت بالا حاشیه امنیت می خواهد که در چند مورد خلاصه کرده و بحث را به پایان می رسانم. ۱. علم منطق و فلسفه و روانشناسی و ... می تواند راههای درست اندیشیدن و تخیل کردن را یاد دهد بلکه آن را بیش از پیش بارور کند. پس آنها را بطور محض فرا گرفته و در خودتان کاربردی کنید و با دیگران به بحث بنشینید. این مسلما مفید خواهد بود. ۲. کسی که اهل فن است را بیابید و او را با تفکرات و تخیلات خود آشنا کرده تا خطایای شما را گوشزد کند که این مورد بسیار کم است. ۳. بدانید که تفکر و تخیل شما را در راه اغراض نفسانی و غیر نفسانی راهبری می کنند. پس حتی در موارد غیر نفسانی هم که مربوط به دین و اعتقاد شماست سعی کنید خود را ازغرض خالی کنید. چرا که نفس بسیار از اوقات اغراض پلید خود را در لباس دین و اعتقاد جا می زند همانطوری که استدلال شیطان هم اصولا از همین راههاست. بزرگان حتی نمی گفتند ما خدا را می خواهیم بلکه می گفتند هر چه او می خواهد. البته این بدان معنی نیست که ما میل به حقیقت و خداپرستی نداشته باشیم بلکه راه اغراض را کوتاه می کنیم. ۴. از خیال بافی بپرهیزیم. ( مثال فرد عاشق که جهانی خیالی می آفریند و از جهان حقیقی فاصله می گیرد.) ۵. با ریاضیات و فلسفه و دیگر علوم یقینی که دارای یک جواب قطعی هستند بیشتر سر و کار داشته باشیم تا به این توهم نرسیم که همه راهها می تواند درست باشد. و هر کسی راهی جدا برای رسیدن به حقیقت دارد. این جمله با اینکه درست است اما بیشتر مردم برداشتشان از آن اشتباه هست. پس وقتی با علوم دو دوتا چارتایی زیاد برخورد داشتیم می فهمیم که در مسایل اصلی همیشه یک جواب است و این جواب را می توان به صورتهای مختلف و زبانهای مختلف گفت و این زبانها و صورتها همگی به یگانگی راه دلالت دارند. دوست گرامی و خواننده عزیز! این تجربه هایی بود که بیماری در دوران نقاهت خود نگاشته و به یقینی بودن آنها اعتقاد دارد. با اینکه نمی توان هیچ انسانی را عین عالم خارج و حقیقت محض دانست و ازین عیب بری دانست. اما این رساله کوتاه را برای دوستم نگاشتم. چون به ایشان علاقه دارم و ایشان را دارای نبوغ خاصی در این مورد می دانم. آنکه استعدادش عظیم است٬ ریسک پذیری زیادی دارد و همانطور که از بالا رفتن به قلل بلند نمی هراسد از افتادن در دره های عمیق نیز هراسی ندارد. پس او بواقع دارای حقیقت و قدرتی است که از ناحیه قدرت کل بدو افاضه شده است.                                          والله یقول الحق و هو یهدی السبیل.                                                                                                             مهدی صدفی                                                                                                                 ۴/۶/۸۶    + نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 14:16  توسط مهدی  |  22 نظر

علم بالله (3)- شرح نامه ابن عربی به فخر الدین رازی                                                                                                 بسم الله الرحمن الرحیم   وینبغی للعالی الهمة لا یقطع عمره فی المحدثات و تفاصیلها، فیفوته حظّه من ربه و ینبغی له أیضاً أن یسرح نفسه من سلطان فکره، فإنّ الفکر یعلم مأخذه و الحق المطلوب لیس کذالک.   و شایسته است که عالی همت عمرش را در نوشوندگی ها و تفاصیل آنها (از علوم) طی نکند تا بهره اش از پروردگارش فوت شود. و همچنین شایسته است عالی همت که نفسش را تحت سلطه تفکرش سوق ندهد. پس فکر ماخذش را می شناسد و حق مطلوب اینچنین نیست.   بین موجودات امکانی و حق تعالی مطلقاً مناسبتی نمی باشد تا او معلوم آنها گردد. شیخ اکبر در تقسیم موجودات به محسوس و غیر آن می گوید: سپس در تمام آنچه که غیر حق تعالی هستند، نظر افکندیم، دریافتیم که بر دو قسمند: قسمی که به ذات خودش ادراک می گردد و آن محسوس و متراکم است، و قسمی که به فعلش ادراک می شود، و آن معقول و لطیف است و معقول را بر محسوس برتری می باشد، چون ذات او قابل درک نمی باشد... حق تعالی برتر و مقدس تر از آن است که به ذاتش _ مانند محسوس _ و یا به فعلش _ مانند لطیف یا معقول _ ادراک گردد، زیرا بین او و خلقش هیچ مناسبتی نیست.[1]   اما عدم مناسبت فعل معقول با فعل حق تعالی، اینکه حق تعالی به امر <کن> ابداع می کند ولی معقول لطیف روحانی خود شیئی از اشیاست که دلالت بر فعلش بواسطه سببی داردو فعل هر یک از جنس خود است؛پس فعل حق تعالی چون صفت و ذات او قدیم است ولی فعل حادث، زایل شدنی و در معرض فساد و فنا می باشد. عدم درک اصناف مفعولات، فاعل خود را و ابوالعقول آفریننده خود را مفعول صناعی به مفعول صناعی مانند پیرهن و کرسی و میز و امثال اینها بنگر. خواهی دید که صانعش را نمی داند، جز آنکه به نفس خودش بر صانعش، و به صنعت او بر علمش دلالت دارد. مفعول تکوینی عبارت از نفس فلک و ستارگان می باشد، بنابراین آنها پدید آورنده و ترکیب دهنده شان را که نفس کلی و محیط بدانها می باشد، نمی دانند. مفعول طبیعی مانند موالید از معادن و نبات و حیوان که طبیعتاً فعل مفعول تکوینی را انجام می دهند، اینها را هم وقوف و آگاهی بر فاعلشان که فلک و ستارگان است، نمی باشد.[2] مفعول انبعاثی عبارت از نفس کلی است که منبعث و برانگیخته از عقل می باشد، مانند انبعاث صورت < دحییّه ای > از حقیقت جبرئیلی. برای اینکه آن (نفس کلی ) از وی برانگیخته شده است. مفعول ابداعی مفعول ابداعی هم که عبارت از < حقیقت محمدیّه > نزد ما و < عقل اول > نزد غیر ماست[3]، همین گونه است و آن، عبارت از همان < قلم اعلی > است که خداوند متعال، از غیر شیء آن را آفرید و او عاجز تر و ناتوان تر از ادراکِ فاعلش از هر مفعولی که پیش از این گفتیم، می باشد   [4]. شناخت اصناف مفعولات، فاعل خویش را به حدّ وجودی خود و عدم شناخت مفعول ابداعیِ حق تعالی، او را هر کدام از اصناف مفعولات بخاطر مناسبتی که بین آنها و فاعل می باشد، او را می شناسند و به حد وجودی که فاقد آن هستند، از او تمیز پیدا می کنند، چنانچه در مفعول انبعاثی آمده است: وی ( نفس کلی ) تحت حیطه او ( عقل کلی ) است و او بدان احاطه دارد و محیط بر اوست، زیرا وی ( نفس کلی ) خاطری از خواطر وی می باشد، پس چگونه آنچه را که فوق خودش است می داند؟ پس آنچه را که در خودش از آن نمی باشد، نمی داند.   و چون هیچ مناسبتی بین < مُبدِع اول > و حق تعالی وجود ندارد و علم آنکه به کَون متعلق می باشد و حادث است، به هیچ وجهی به خداوند قدیم تعلق نمی گیرد و در صورت تعلق علم، چون حادثی خواهد بود. پس در مرتبه علم حادث به حادث، تشکیک راه دارد و مراتب لحاظ می شود و بهره هر کسی به اندازه مرتبه او می باشد و به همین اندازه نیز فاعل خود را می شناسد، اما در او، که راهی برای دانستن بوسیله هستی، نمی باشد سخن کوتاه می گردد.      

۱. فتوحات مکیه، باب ۳ ۲. علم افلاک، آن چیزی که از جرم آنها و آنچه حس از آنها ادراک می کند، نیست، کجا خورشید در نفس خودش آن گونه که هست، در دیده ما که آن را مشاهده می کنیم هست؟ بلکه علم به افلاک از جهت روح و معنای آنها می باشد که خداوند تعالی از نفس کلی محیط به آنها، که سبب افلاک و آنچه در افلاک است را پدید آورده است. (فتوحات مکیه، باب ۳) ۳.  منظور حکماء است و شیخ در وضع اصطلاحات هم ملتزم به شرع است، چنانچه در باب ۱۷۷ فتوحات مکیه می گوید: و اگر در شرع « نَفَس » نبود، ما با وجود علممان بدان، بدان (نَفَس) اطلاق نمی کردیم. ۴. فتوحات مکیه، باب ۳   + نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 20:29  توسط مهدی  |  21 نظر

علم بالله (2)- شرح نامه ابن عربی به فخر الدین رازی                                                     بسم الله الرحمن الرحیم   ولیعلم _ وفقه الله تعالی _ أن الوراثة الکاملة هی التی تکون من کل الوجوه لا من بعضها و « العلماء ورثة الأنبیاء.» فینبغی للعاقل أن یجتهد لأن یکون وارثا من جمیع الوجوه و لا یکون ناقص الهمة.

(ترجمه : بداند ( فخر رازی ) که خداوند او را موفق دارد که وراثت کامله آن است که از جمیع وجوه باشد نه از وجهی خاص که پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: علماء همان وارثان انبیاء هستند. پس عاقل را شایسته است که که سعی کند تا وراثتی از جمیع وجوه داشته باشد و ناقص الهمۀ نباشد.)   ما را شکی نیست که اهل الله همان وارثان رسولان الهی _ علیه السلام _ می باشند.[1] سخن شیخ اکبر بازگشت به حدیث نبوی « العلماء ورثة الأنبیاء » دارد و این وراثت را کامل و از جمیع جهات می داند؛ نکته آن در این است که رعیت، با اینکه صاحب مقام عصمت نیستند اما در اخذ علوم و معارف در جمیع وجوه از انبیاء الهی ارث می برند. آنچه موجب پستی همت خلائق در کسب کلیه علوم الهی شده است، تعطیل معارف و بسنده شدن به علوم تحتی است و عالی همت را سزاوار است که سر از گریبان بلند کرده از فوق خود ارتزاق کند. آنچه در این وراثت مهم است، شرف الحاق علماء بالله به انبیاء است که علوم خود را بوسیله وهب الهی نه تعمّل بشری کسب می کنند. آنچه شرع آورده و نبی بدان سفارش کرده، همه با تیزی عقل قابل درک نمی باشد، بلکه وجوهی که با درک صحیح خاص، بدون دخالت هستی بشری حاصل است، سهم گرانسنگ تری در ارث نبوی دارد. لکن العلم الموروث من الأنبیاء _ علیهم السلام _ لیس هو العلم الذی یستقل بإدراکه العقول و الحواس دون الأخبار فإنّ ذلک لا یکون وراثة و إنما الذی یرثه العلماء من الأنبیاء ما لا تستقل العقول من حیث نظرها بإدراکه، و أما ما ورثته من الأنبیاء من العلم الإلهیّ فهو ما تحیله العقول بأدلتها و أما ما تجوزه العقول فتعیّن لها الأنبیاء أحد الجائزین مثل قول ابراهیم : ﴿ و لکن لیطمئنّ قلبی ﴾ [بقره/260][2] ترجمه: لکن علم موروث از انبیاء _ علیه السلام _ آن علمی که خردها و حواس بدون اخبار، مستقل به ادراک آنند، نیست، پس آن وراثت نمی باشد و آنچه که علماء از انبیاء ارث می برند، آن است که خردها از حیث نظرشان به ادراک آن مستقل نیستند؛ و اما آنچه که علماء آن را از انبیاء، از علم الهی ارث می برند پس خردها با ادله خود آن را محال می شمرند؛ اما آنچه که خردها آن را اجازه می دهند، انبیاء برای خردها یکی از دو وجه جواز را در نظر دارند مثل قول ابراهیم _ علیه السلام _ که < ولکن قلبم اطمینان(و یقین زیاده) یابد.>[3]   و تاکید دوباره شیخ اکبر بر این علوم موروثی نبوی و فرق آن با علومی که از ناحیه عقل و ادراکات بشری حاصل می شود: فلذلک قید صلی الله علیه و آله أنّ العلماء هم ورثة الأنبیاء لأنهم أذا قبلوا ما قاله الرسول فقد علموا الأمر علی ما هو علیه ، و من وراثته _ صلی الله علیه و سلم _ حب النساء و الطیب و جعلت قرة عینه فی الصلاة و لکن إذا کان ذلک فی الإنسان محبباً إلیه حینئذٍ یکون وارثاً و أما إن أحب ذلک من غیر تحبّب فلیث بوارث.[4] ترجمه: پس برای آن رسول صلی الله علیه و آله گفت که علما همان وارثان انبیا می باشند بخاطر اینکه هنگامیکه قول رسول را قبول کردند پس به تحقیق امر را بر آن طوری که هست دانستند و از وراثت او صلی الله علیه و آله دوستی زنان و بوی خوش و قرار دادن نور چشمی در نماز است و لکن چون آن در انسان در حالی است که او دوست دارنده بسوی حق می باشد پس دراین هنگام او وارث است ولی اگر این دوست داشتن از جانب خدا نباشد (آن طور که برای نبی بوده و دوست گردانیده برای او نشود ) پس او وارث نبی نیست. (مانند حب طبیعی به زنان)   آنچه که علما از طریق ادراکات خود به دست می آورند علم محسوب می شود و نکو می باشد، اما علم موروث نبوی باید مستند به نبی باشد . ممکن است دو عالم به امری علم داشته باشد و یکی به واسطه درک خود و دیگری به واسطه خبر به رسول الهی باشد چنانچه شیخ اکبر می گوید : از رسول خدا _ صلی الله علیه وسلم _ از این مقامی که دروازه اش بر روی مابسته شده است ، جز آنچه که گفتیم به ارث نرسیده است ، یعنی از عنایت و توجه حق تعالی بدان کس که آن مقام را برایش کشف و آشکار کرده و او را علم نقل وحی _ به واسطه روایت _ از کتاب و سنت روزی داده است ؛ مقام صاحبان روایت ، از مقام قاریان و محدِّثان چقدر شریف و عالی تر است ! خداوندا ما را از کسانی که اختصاص به نقل آنها _ از قرآن و سنت داده _ قرار دهد ، زیرا : < أهل القرآن هم أهل الله و خاصّته > یعنی اهل واقعی قرآن همان اهل الله و خاصّان او می باشند ، حدیث هم مانند قرآن بواسطه نصّ می باشد.[5]   شیخ اکبر در این ارث نبوی ، از پیامبر خاتم _ صلی الله علیه و اله و سلم _ دو اسم < عبد > و < رسول > را مختص پیامبر می داند و خداوند را نسزد که او را به این دو اسم خوانند ؛ و بهره ای از این دو اسم برای امت او نمی داند ، مگر بهره ناچیزی که بواسطه رحم و شفقت نبی بر امت او بود و این میراث نبوی این چنین است : و این جز درباره کسی که از قرآن و یا سنت ، به همان لفظی که بدو وحی می رسد جایز نمی باشد و این امر جز درباره ناقلان وحی _ از مقربان و محدثان _ متصوَّر نمی باشد و فقیهان و ناقلان معنی حدیث را _ آنچنان که سفیان ثوری و غیر او اینگونه عمل می کنند _ از این مائده بهره و نصیبی نمی باشد ، زیرا نقل کننده بر معنی ، فهم خودش را درباره آن حدیث نبوی برای ما نقل می کند ، و هر کس فهم خودش را برای ما نقل کند ، او رسول نفس خویش است.[6]   شیخ اکبر ابن عربی ، در کتاب بزرگ فتوحات مکیه داستانی از خود نقل می کند که در دانستن آنچه که بوسیله دخول خود در این طریقه الهی، نصیب آمده و آنچه از متابعت نبی _ صلی الله علیه و آله و سلم _ و ارث نبوی او را حاصل شده ، متفاوت می نماید : من در آغاز ورودم در این طریق ، مکروه ترین خلق خدای تعالی زنان و نزدیکی آنان بود و بر این نحو ، هجده سال باقی ماندم و چون نزد من این خبر نبوی _ که خداوند زنان را برای نبی خود دوست گردانیده است _ آگاهی یافتم ، خوف خشم نزد من تقدم یافت و زنان نه از روی طبیعت بلکه به تحبیب الهی به سوی او ، دوست گردانیده شده بودند.[7]   پس از این توجه و توجهی دیگر به آستان الهی این خوف از او زایل شد و اینک: من بزرگترین خلق از جهت شفقت بر زنان و رعایت حقوق آنان هستم.[8]   و این ارث نبوی _ صلی الله علیه و آله _ بود که شیخ بدان نایل آمد: وأما إن أحبَّ ذلک من غیر تحبّب، فلیس بوارث.[9] یعنی:ولی اگر این دوست داشتن از جانب خدا نباشد (آن طور که برای نبی بوده و دوست گردانیده برای او نشود ) پس او وارث نبی نیست. (مانند حب طبیعی به زنان)   بنگر مرتبه مؤمن چه عزیز و ارجمند است و مرتبه اهل کشف چه بزرگ است که صاحبان، آن مراتب را به رسولان و انبیاء _ علیه السلام _ در آنچه از علم الهی که بدان اختصاص دارند الحاق کرده است. زیرا < العلماء ورثة الانبیاء و ما ورَّ ثوا دیناراً و لا درهماً و ورَّ ثوا العلم. >[10]

 

1 فتوحات مکیه، باب 54 ۲ فتوحات مکیه، باب 381 ۳ أحمد بن أبى عبدالله البرقى، عن محمّد بن عبدالحمید، عن صفوان بن یحیى قال: سألت أباالحسن الرضا علیه السلام عن قول الله لإبراهیم علیه السلام ( أو لم تؤمن قال بلی و لکن لیطمئنّ قلبى) أکان فى قلبه شکّ؟ قال: لا، کان علی یقین؛ و لکنّه أراد من الله الزّیادة فى یقینه .[محاسن ص247] احمد بن ابی عبدالله برقی از محمد بن عبدالحمید، از صفوان بن یحیی روایت‌ کرده است که گفت: از حضرت ابوالحسن الرضا(ع) درباره این سخن خدای‌ تعالی به ابراهیم‌(ع) (آیا ایمان نداری گفت: چرا ولی می خواهم اطمینان قلبی پیدا کنم) سؤال کردم و عرض‌ کردم: آیا در دل ابراهیم شک بود؟ فرمود: نه، او یقین داشت، اما از خداوند خواست که‌ بر یقین او بیفزاید .

۴ فتوحات مکیه ، باب 381 ۵ فتوحات مکیه ، باب 38 ۶ همان ۷ فتوحات مکیه ، باب 463 ۸ همان ۹ فتوحات مکیه ، باب 381 ۱۰ فتوحات مکیه ، باب 35 + نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 21:3  توسط مهدی  |  9 نظر

تذکر   کلمات را در آغوش می گیرم! به تحقیق که جانهایشان ایستاده است! سلام علیکم بدرستیکه هر چه خالص برای او باشد می ایستد و بقیه مردگانند. از آنچه مقبول است ذکر و یاد الهی و تلاوت قرآن اگر ذکر باشد و حسن ظن به خداست و گرفتن طریقه ای که راهرویی داشته باشد و واصل شده باشد. وگرنه توهمات آمیزشی کسب های امروزی که بین دنیا و حق جمع آورده جز پیچاپیچ نیست.   این جمع در حد ضرورت و بسیار ضرورت برای خلق مقبول است همچون جیفه برای مضطر مگر مردان خدا که حساب آنها مجزاست.

و برای خلق پسندیده است اگر به طور مستقیم و بی واسطه و تاویل به شرعی از حق بازگشت نمایند و توجیهات بازگشت به شرع با راههای دور پیچاپیچ است چه خود شرع هم متاخر از حقیقت است. پس مستقیم و بی تاویل آنچه در کتاب و سنت آمده و بقیه اوقات را هم به ذکر پرداختن!!

وای چه دور می نماید...   + نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 19:49  توسط مهدی  |  آرشیو نظرات

رابطه علم و عمل و شرف علم بر عمل و رابطه علت و معلولی میان آنها   آنچه باعث نگارش این مبحث شد، دردی است که اینک در عصر ما شیوع دارد : ·         پستی علوم دانشمندان و عدم آشنایی با علم حقیقی مورد نظر دین که بوسیله آن سعادت حاصل می شود. ·         کسب علومی که مکتسب آن، بوسیله آن علم نمی تواند خود را سعادتمند در دین بنامد. ·         تکیه بر عمل به عنوان امری مستقل از علم (همچون جسدی بی روح) ·         اصرار بر ظاهر عمل و عدم ترقی و عروج. علمای آخرالزمان امام محمد غزالی در کتاب احیاء علوم الدین و ورام جد سید ابن طاووس در کتاب مجموعه ورام روایت می کنند که: پیامبر(ص) فرمود: شما در روزگاری زندگی می کنید که علما زیادند اما گویندگان اندک و اعطا کنندگان علم بسیار و سوال کنندگان اندک و عمل در این دوره بهتر از علم است. زمانی بر مردم می آید که علماءش اندک و گویندگان بسیار و اعطا کنندگان اندک و سوال کنندگان بسیار پس علم در آن دوره بهتر از عمل است. همچنین از رسول خدا پرسیدند: کدام عمل بهتر است. فرمود علم بالله. گفتند ما عمل را می خواهیم. فرمود: علم بالله. گفتند: ما از عمل می پرسیم شما از علم جواب می دهید. فرمود: عمل اندک با علم نافع است و عمل بسیار با جهل نتیجه ندارد. همچنین در کتاب سیرو سلوک علامه بحر العلوم از قول امام ابا عبدالله (ع) آمده : عاملی که به غیر بصیرت و شناخت باشد همچون رونده طریقی است که آن بجز دوری از مسیر ارمغانی نمی آورد. مقصود ما از بیان این احادیث تکیه بر شرف علم بر عمل نبود که این نزد بسیاری واضح است. بحث دقیقتری بود که علم همچون روح عمل، عینا عمل خود را می آ

/ 0 نظر / 50 بازدید