دیوان حافظ ادامه

غزل ۲۲۱

چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود ور آشتی طلبم با سر عتاب رود

چو ماه نو ره بیچارگان نظاره زند به گوشه ابرو و در نقاب رود

شب شراب خرابم کند به بیداری وگر به روز شکایت کنم به خواب رود

طریق عشق پرآشوب و فتنه است ای دل بیفتد آن که در این راه با شتاب رود

گدایی در جانان به سلطنت مفروش کسی ز سایه این در به آفتاب رود

سواد نامه موی سیاه چون طی شد بیاض کم نشود گر صد انتخاب رود

حباب را چو فتد باد نخوت اندر سر کلاه داریش اندر سر شراب رود

حجاب راه تویی حافظ از میان برخیز خوشا کسی که در این راه بی‌حجاب رود

غزل ۲۲۲

از سر کوی تو هر کو به ملالت برود نرود کارش و آخر به خجالت برود

کاروانی که بود بدرقه‌اش حفظ خدا به تجمل بنشیند به جلالت برود

سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست که به جایی نرسد گر به ضلالت برود

کام خود آخر عمر از می و معشوق بگیر حیف اوقات که یک سر به بطالت برود

ای دلیل دل گمگشته خدا را مددی که غریب ار نبرد ره به دلالت ببرد

حکم مستوری و مستی همه بر خاتم تست کس ندانست که آخر به چه حالت برود

حافظ از چشمه حکمت به کف آور جامی بو که از لوح دلت نقش جهالت برود

غزل ۲۲۳

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

از دماغ من سرگشته خیال دهنت به جفای فلک و غصه دوران نرود

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند تا ابد سر نکشد و از سر پیمان نرود

هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است برود از دل من و از دل من آن نرود

آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت که اگر سر برود از دل و از جان نرود

گر رود از پی خوبان دل من معذور است درد دارد چه کند کز پی درمان نرود

هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان دل به خوبان ندهد و از پی ایشان نرود

غزل ۲۲۴

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود به هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود

طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی ولی چگونه مگس از پی شکر نرود

سواد دیده غمدیده‌ام به اشک مشوی که نقش خال توام هرگز از نظر نرود

ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار چرا که بی سر زلف توام به سر نرود

دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود

مکن به چشم حقارت نگاه در من مست که آبروی شریعت بدین قدر نرود

من گدا هوس سروقامتی دارم که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود

تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری وفای عهد من از خاطرت به درنرود

سیاه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بینم چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود

به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید چو باشه در پی هر صید مختصر نرود

بیار باده و اول به دست حافظ ده به شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود

غزل ۲۲۵

ساقی حدیث سرو و گل و لاله می‌رود وین بحث با ثلاثه غساله می‌رود

می ده که نوعروس چمن حد حسن یافت کار این زمان ز صنعت دلاله می‌رود

شکرشکن شوند همه طوطیان هند زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود

طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر کاین طفل یک شبه ره یک ساله می‌رود

آن چشم جادوانه عابدفریب بین کش کاروان سحر ز دنباله می‌رود

از ره مرو به عشوه دنیا که این عجوز مکاره می‌نشیند و محتاله می‌رود

باد بهار می‌وزد از گلستان شاه و از ژاله باده در قدح لاله می‌رود

حافظ ز شوق مجلس سلطان غیاث دین غافل مشو که کار تو از ناله می‌رود

غزل ۲۲۶

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود ولیک به خون جگر شود

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من آری به یمن لطف شما خاک زر شود

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست سرها بر آستانه او خاک در شود

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

غزل ۲۲۷

گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود

رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است حیوانی که ننوشد می و انسان نشود

گوهر پاک بباید که شود قابل فیض ور نه هر سنگ و گلی لل و مرجان نشود

اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش که به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود

عشق می‌ورزم و امید که این فن شریف چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود

دوش می‌گفت که فردا بدهم کام دلت سببی ساز خدایا که پشیمان نشود

حسن خلقی ز خدا می‌طلبم خوی تو را تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود

ذره را تا نبود همت عالی حافظ طالب چشمه خورشید درخشان نشود

غزل ۲۲۸

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود

یا رب اندر کنف سایه آن سرو بلند گر من سوخته یک دم بنشینم چه شود

آخر ای خاتم جمشید همایون آثار گر فتد عکس تو بر نقش نگینم چه شود

واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود

عقلم از خانه به دررفت و گر می این است دیدم از پیش که در خانه دینم چه شود

صرف شد عمر گران مایه به معشوقه و می تا از آنم چه به پیش آید از اینم چه شود

خواجه دانست که من عاشقم و هیچ نگفت حافظ ار نیز بداند که چنینم چه شود

غزل ۲۲۹

بخت از دهان دوست نشانم نمی‌دهد دولت خبر ز راز نهانم نمی‌دهد

از بهر بوسه‌ای ز لبش جان همی‌دهم اینم همی‌ستاند و آنم نمی‌دهد

مردم در این فراق و در آن پرده راه نیست یا هست و پرده دار نشانم نمی‌دهد

زلفش کشید باد صبا چرخ سفله بین کان جا مجال بادوزانم نمی‌دهد

چندان که بر کنار چو پرگار می‌شدم دوران چو نقطه ره به میانم نمی‌دهد

شکر به صبر دست دهد عاقبت ولی بدعهدی زمانه زمانم نمی‌دهد

گفتم روم به خواب و ببینم جمال دوست حافظ ز آه و ناله امانم نمی‌دهد

غزل ۲۳۰

اگر به باده مشکین دلم کشد شاید که بوی خیر ز زهد ریا نمی‌آید

جهانیان همه گر منع من کنند از عشق من آن کنم که خداوندگار فرماید

طمع ز فیض کرامت مبر که خلق کریم گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشاید

مقیم حلقه ذکر است دل بدان امید که حلقه‌ای ز سر زلف یار بگشاید

تو را که حسن خداداده هست و حجله بخت چه حاجت است که مشاطه‌ات بیاراید

چمن خوش است و هوا دلکش است و می بی‌غش کنون بجز دل خوش هیچ در نمی‌باید

جمیله‌ایست عروس جهان ولی هش دار که این مخدره در عقد کس نمی‌آید

به لابه گفتمش ای ماه رخ چه باشد اگر به یک شکر ز تو دلخسته‌ای بیاساید

به خنده گفت که حافظ خدای را مپسند که بوسه تو رخ ماه را بیالاید

غزل ۲۳۱

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

غزل ۲۳۲

بر سر آنم که گر ز دست برآید دست به کاری زنم که غصه سر آید

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد دیو چو بیرون رود فرشته درآید

صحبت حکام ظلمت شب یلداست نور ز خورشید جوی بو که برآید

بر در ارباب بی‌مروت دنیا چند نشینی که خواجه کی به درآید

ترک گدایی مکن که گنج بیابی از نظر ره روی که در گذر آید

صالح و طالح متاع خویش نمودند تا که قبول افتد و که در نظر آید

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید

غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست هر که به میخانه رفت بی‌خبر آید

غزل ۲۳۳

دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر کز آتش درونم دود از کفن برآید

بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید

جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید

از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید

گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان هر جا که نام حافظ در انجمن برآید

غزل ۲۳۴

چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید ز باغ عارض ساقی هزار لاله برآید

نسیم در سر گل بشکند کلاله سنبل چو از میان چمن بوی آن کلاله برآید

حکایت شب هجران نه آن حکایت حالیست که شمه‌ای ز بیانش به صد رساله برآید

ز گرد خوان نگون فلک طمع نتوان داشت که بی ملالت صد غصه یک نواله برآید

به سعی خود نتوان برد پی به گوهر مقصود خیال باشد کاین کار بی حواله برآید

گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان بلا بگردد و کام هزارساله برآید

نسیم زلف تو چون بگذرد به تربت حافظ ز خاک کالبدش صد هزار لاله برآید

غزل ۲۳۵

زهی خجسته زمانی که یار بازآید به کام غمزدگان غمگسار بازآید

به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم بدان امید که آن شهسوار بازآید

اگر نه در خم چوگان او رود سر من ز سر نگویم و سر خود چه کار بازآید

مقیم بر سر راهش نشسته‌ام چون گرد بدان هوس که بدین رهگذار بازآید

دلی که با سر زلفین او قراری داد گمان مبر که بدان دل قرار بازآید

چه جورها که کشیدند بلبلان از دی به بوی آن که دگر نوبهار بازآید

ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ که همچو سرو به دستم نگار بازآید

غزل ۲۳۶

اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید

دارم امید بر این اشک چو باران که دگر برق دولت که برفت از نظرم بازآید

آن که تاج سر من خاک کف پایش بود از خدا می‌طلبم تا به سرم بازآید

خواهم اندر عقبش رفت به یاران عزیز شخصم ار بازنیاید خبرم بازآید

گر نثار قدم یار گرامی نکنم گوهر جان به چه کار دگرم بازآید

کوس نودولتی از بام سعادت بزنم گر ببینم که مه نوسفرم بازآید

مانعش غلغل چنگ است و شکرخواب صبوح ور نه گر بشنود آه سحرم بازآید

آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ همتی تا به سلامت ز درم بازآید

غزل ۲۳۷

نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید فغان که بخت من از خواب در نمی‌آید

صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش که آب زندگیم در نظر نمی‌آید

قد بلند تو را تا به بر نمی‌گیرم درخت کام و مرادم به بر نمی‌آید

مگر به روی دلارای یار ما ور نی به هیچ وجه دگر کار بر نمی‌آید

مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید وز آن غریب بلاکش خبر نمی‌آید

ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا ولی چه سود یکی کارگر نمی‌آید

بسم حکایت دل هست با نسیم سحر ولی به بخت من امشب سحر نمی‌آید

در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز بلای زلف سیاهت به سر نمی‌آید

ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس کنون ز حلقه زلفت به در نمی‌آید

غزل ۲۳۸

جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید هلال عید در ابروی یار باید دید

شکسته گشت چو پشت هلال قامت من کمان ابروی یارم چو وسمه بازکشید

مگر نسیم خطت صبح در چمن بگذشت که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه درید

نبود چنگ و رباب و نبید و عود که بود گل وجود من آغشته گلاب و نبید

بیا که با تو بگویم غم ملالت دل چرا که بی تو ندارم مجال گفت و شنید

بهای وصل تو گر جان بود خریدارم که جنس خوب مبصر به هر چه دید خرید

چو ماه روی تو در شام زلف می‌دیدم شبم به روی تو روشن چو روز می‌گردید

به لب رسید مرا جان و برنیامد کام به سر رسید امید و طلب به سر نرسید

ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مروارید

غزل ۲۳۹

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید

صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید

ز میوه‌های بهشتی چه ذوق دریابد هر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزید

مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید

ز روی ساقی مه وش گلی بچین امروز که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید

چنان کرشمه ساقی دلم ز دست ببرد که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید

من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت که پیر باده فروشش به جرعه‌ای نخرید

بهار می‌گذرد دادگسترا دریاب که رفت موسم و حافظ هنوز می‌نچشید

غزل ۲۴۰

ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید وجه می می‌خواهم و مطرب که می‌گوید رسید

شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه‌ام بار عشق و مفلسی صعب است می‌باید کشید

قحط جود است آبروی خود نمی‌باید فروخت باده و گل از بهای خرقه می‌باید خرید

گوییا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش من همی‌کردم دعا و صبح صادق می‌دمید

با لبی و صد هزاران خنده آمد گل به باغ از کریمی گوییا در گوشه‌ای بویی شنید

دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک جامه‌ای در نیک نامی نیز می‌باید درید

این لطایف کز لب لعل تو من گفتم که گفت وین تطاول کز سر زلف تو من دیدم که دید

عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق گوشه گیران را ز آسایش طمع باید برید

تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد این قدر دانم که از شعر ترش خون می‌چکید

غزل ۲۴۱

معاشران ز حریف شبانه یاد آرید حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید

به وقت سرخوشی از آه و ناله عشاق به صوت و نغمه چنگ و چغانه یاد آرید

چو لطف باده کند جلوه در رخ ساقی ز عاشقان به سرود و ترانه یاد آرید

چو در میان مراد آورید دست امید ز عهد صحبت ما در میانه یاد آرید

سمند دولت اگر چند سرکشیده رود ز همرهان به سر تازیانه یاد آرید

نمی‌خورید زمانی غم وفاداران ز بی‌وفایی دور زمانه یاد آرید

به وجه مرحمت ای ساکنان صدر جلال ز روی حافظ و این آستانه یاد آرید

غزل ۲۴۲

بیا که رایت منصور پادشاه رسید نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید

جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت کمال عدل به فریاد دادخواه رسید

سپهر دور خوش اکنون کند که ماه آمد جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسید

ز قاطعان طریق این زمان شوند ایمن قوافل دل و دانش که مرد راه رسید

عزیز مصر به رغم برادران غیور ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسید

کجاست صوفی دجال فعل ملحدشکل بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید

صبا بگو که چه‌ها بر سرم در این غم عشق ز آتش دل سوزان و دود آه رسید

ز شوق روی تو شاها بدین اسیر فراق همان رسید کز آتش به برگ کاه رسید

مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول ز ورد نیم شب و درس صبحگاه رسید

غزل ۲۴۳

بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید از یار آشنا سخن آشنا شنید

ای شاه حسن چشم به حال گدا فکن کاین گوش بس حکایت شاه و گدا شنید

خوش می‌کنم به باده مشکین مشام جان کز دلق پوش صومعه بوی ریا شنید

سر خدا که عارف سالک به کس نگفت در حیرتم که باده فروش از کجا شنید

یا رب کجاست محرم رازی که یک زمان دل شرح آن دهد که چه گفت و چه‌ها شنید

اینش سزا نبود دل حق گزار من کز غمگسار خود سخن ناسزا شنید

محروم اگر شدم ز سر کوی او چه شد از گلشن زمانه که بوی وفا شنید

ساقی بیا که عشق ندا می‌کند بلند کان کس که گفت قصه ما هم ز ما شنید

ما باده زیر خرقه نه امروز می‌خوریم صد بار پیر میکده این ماجرا شنید

ما می به بانگ چنگ نه امروز می‌کشیم بس دور شد که گنبد چرخ این صدا شنید

پند حکیم محض صواب است و عین خیر فرخنده آن کسی که به سمع رضا شنید

حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس دربند آن مباش که نشنید یا شنید

غزل ۲۴۴

معاشران گره از زلف یار باز کنید شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گویند که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

نخست موعظه پیر صحبت این حرف است که از مصاحب ناجنس احتراز کنید

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

وگر طلب کند انعامی از شما حافظ حوالتش به لب یار دلنواز کنید

غزل ۲۴۵

الا ای طوطی گویای اسرار مبادا خالیت شکر ز منقار

سرت سبز و دلت خوش باد جاوید که خوش نقشی نمودی از خط یار

سخن سربسته گفتی با حریفان خدا را زین معما پرده بردار

به روی ما زن از ساغر گلابی که خواب آلوده‌ایم ای بخت بیدار

چه ره بود این که زد در پرده مطرب که می‌رقصند با هم مست و هشیار

از آن افیون که ساقی در می‌افکند حریفان را نه سر ماند نه دستار

سکندر را نمی‌بخشند آبی به زور و زر میسر نیست این کار

بیا و حال اهل درد بشنو به لفظ اندک و معنی بسیار

بت چینی عدوی دین و دل‌هاست خداوندا دل و دینم نگه دار

به مستوران مگو اسرار مستی حدیث جان مگو با نقش دیوار

به یمن دولت منصور شاهی علم شد حافظ اندر نظم اشعار

خداوندی به جای بندگان کرد خداوندا ز آفاتش نگه دار

غزل ۲۴۶

عید است و آخر گل و یاران در انتظار ساقی به روی شاه ببین ماه و می بیار

دل برگرفته بودم از ایام گل ولی کاری بکرد همت پاکان روزه دار

دل در جهان مبند و به مستی سال کن از فیض جام و قصه جمشید کامگار

جز نقد جان به دست ندارم شراب کو کان نیز بر کرشمه ساقی کنم نثار

خوش دولتیست خرم و خوش خسروی کریم یا رب ز چشم زخم زمانش نگاه دار

می خور به شعر بنده که زیبی دگر دهد جام مرصع تو بدین در شاهوار

گر فوت شد سحور چه نقصان صبوح هست از می کنند روزه گشا طالبان یار

زان جا که پرده پوشی عفو کریم توست بر قلب ما ببخش که نقدیست کم عیار

ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود تسبیح شیخ و خرقه رند شرابخوار

حافظ چو رفت روزه و گل نیز می‌رود ناچار باده نوش که از دست رفت کار

غزل ۲۴۷

صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار وز او به عاشق بی‌دل خبر دریغ مدار

به شکر آن که شکفتی به کام بخت ای گل نسیم وصل ز مرغ سحر دریغ مدار

حریف عشق تو بودم چو ماه نو بودی کنون که ماه تمامی نظر دریغ مدار

جهان و هر چه در او هست سهل و مختصر است ز اهل معرفت این مختصر دریغ مدار

کنون که چشمه قند است لعل نوشینت سخن بگوی و ز طوطی شکر دریغ مدار

مکارم تو به آفاق می‌برد شاعر از او وظیفه و زاد سفر دریغ مدار

چو ذکر خیر طلب می‌کنی سخن این است که در بهای سخن سیم و زر دریغ مدار

غبار غم برود حال خوش شود حافظ تو آب دیده از این رهگذر دریغ مدار

غزل ۲۴۸

ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر

قلب بی‌حاصل ما را بزن اکسیر مراد یعنی از خاک در دوست نشانی به من آر

در کمینگاه نظر با دل خویشم جنگ است ز ابرو و غمزه او تیر و کمانی به من آر

در غریبی و فراق و غم دل پیر شدم ساغر می ز کف تازه جوانی به من آر

منکران را هم از این می دو سه ساغر بچشان وگر ایشان نستانند روانی به من آر

ساقیا عشرت امروز به فردا مفکن یا ز دیوان قضا خط امانی به من آر

دلم از دست بشد دوش چو حافظ می‌گفت کای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر

غزل ۲۴۹

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار

نکته‌ای روح فزا از دهن دوست بگو نامه‌ای خوش خبر از عالم اسرار بیار

تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام شمه‌ای از نفحات نفس یار بیار

به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز بی غباری که پدید آید از اغیار بیار

گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب بهر آسایش این دیده خونبار بیار

خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست خبری از بر آن دلبر عیار بیار

شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن به اسیران قفس مژده گلزار بیار

کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست عشوه‌ای زان لب شیرین شکربار بیار

روزگاریست که دل چهره مقصود ندید ساقیا آن قدح آینه کردار بیار

دلق حافظ به چه ارزد به می‌اش رنگین کن وان گهش مست و خراب از سر بازار بیار

غزل ۲۵۰

روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر خرمن سوختگان را همه گو باد ببر

ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر

زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر

سینه گو شعله آتشکده فارس بکش دیده گو آب رخ دجله بغداد ببر

دولت پیر مغان باد که باقی سهل است دیگری گو برو و نام من از یاد ببر

سعی نابرده در این راه به جایی نرسی مزد اگر می‌طلبی طاعت استاد ببر

روز مرگم نفسی وعده دیدار بده وان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر

دوش می‌گفت به مژگان درازت بکشم یا رب از خاطرش اندیشه بیداد ببر

حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار برو از درگهش این ناله و فریاد ببر

غزل ۲۵۱

شب وصل است و طی شد نامه هجر سلام فیه حتی مطلع الفجر

دلا در عاشقی ثابت قدم باش که در این ره نباشد کار بی اجر

من از رندی نخواهم کرد توبه و لو آذیتنی بالهجر و الحجر

برآی ای صبح روشن دل خدا را که بس تاریک می‌بینم شب هجر

دلم رفت و ندیدم روی دلدار فغان از این تطاول آه از این زجر

وفا خواهی جفاکش باش حافظ فان الربح و الخسران فی التجر

غزل ۲۵۲

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر

خرم آن روز که با دیده گریان بروم تا زنم آب در میکده یک بار دگر

معرفت نیست در این قوم خدا را سببی تا برم گوهر خود را به خریدار دگر

یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت حاش لله که روم من ز پی یار دگر

گر مساعد شودم دایره چرخ کبود هم به دست آورمش باز به پرگار دگر

عافیت می‌طلبد خاطرم ار بگذارند غمزه شوخش و آن طره طرار دگر

راز سربسته ما بین که به دستان گفتند هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر

هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت کندم قصد دل ریش به آزار دگر

بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر

غزل ۲۵۳

ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر

از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر

این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر

تا کی می صبوح و شکرخواب بامداد هشیار گرد هان که گذشت اختیار عمر

دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر

اندیشه از محیط فنا نیست هر که را بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر

در هر طرف که ز خیل حوادث کمین‌گهیست زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر

بی عمر زنده‌ام من و این بس عجب مدار روز فراق را که نهد در شمار عمر

حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان این نقش ماند از قلمت یادگار عمر

غزل ۲۵۴

دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور گلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور

ای گلبشکر آن که تویی پادشاه حسن با بلبلان بی‌دل شیدا مکن غرور

از دست غیبت تو شکایت نمی‌کنم تا نیست غیبتی نبود لذت حضور

گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شاد ما را غم نگار بود مایه سرور

زاهد اگر به حور و قصور است امیدوار ما را شرابخانه قصور است و یار حور

می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی گوید تو را که باده مخور گو هوالغفور

حافظ شکایت از غم هجران چه می‌کنی در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور

غزل ۲۵۵

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور

حافظا در کنج فقر و خلوت شب‌های تار تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

غزل ۲۵۶

نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر هر آن چه ناصح مشفق بگویدت بپذیر

ز وصل روی جوانان تمتعی بردار که در کمینگه عمر است مکر عالم پیر

نعیم هر دو جهان پیش عاشقان بجوی که این متاع قلیل است و آن عطای کثیر

معاشری خوش و رودی بساز می‌خواهم که درد خویش بگویم به ناله بم و زیر

بر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنم اگر موافق تدبیر من شود تقدیر

چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر

چو لاله در قدحم ریز ساقیا می و مشک که نقش خال نگارم نمی‌رود ز ضمیر

بیار ساغر در خوشاب ای ساقی حسود گو کرم آصفی ببین و بمیر

به عزم توبه نهادم قدح ز کف صد بار ولی کرشمه ساقی نمی‌کند تقصیر

می دوساله و محبوب چارده ساله همین بس است مرا صحبت صغیر و کبیر

دل رمیده ما را که پیش می‌گیرد خبر دهید به مجنون خسته از زنجیر

حدیث توبه در این بزمگه مگو حافظ که ساقیان کمان ابرویت زنند به تیر

غزل ۲۵۷

روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر پیش شمع آتش پروا نه به جان گو درگیر

در لب تشنه ما بین و مدار آب دریغ بر سر کشته خویش آی و ز خاکش برگیر

ترک درویش مگیر ار نبود سیم و زرش در غمت سیم شمار اشک و رخش را زر گیر

چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باک آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گیر

در سماع آی و ز سر خرقه برانداز و برقص ور نه با گوشه رو و خرقه ما در سر گیر

صوف برکش ز سر و باده صافی درکش سیم درباز و به زر سیمبری در بر گیر

دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش بخت گو پشت مکن روی زمین لشکر گیر

میل رفتن مکن ای دوست دمی با ما باش بر لب جوی طرب جوی و به کف ساغر گیر

رفته گیر از برم وز آتش و آب دل و چشم گونه‌ام زرد و لبم خشک و کنارم تر گیر

حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را که ببین مجلسم و ترک سر منبر گیر

غزل ۲۵۸

هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز ز روی صدق و صفا گشته با دلم دمساز

روندگان طریقت ره بلا سپرند رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز

غم حبیب نهان به ز گفت و گوی رقیب که نیست سینه ارباب کینه محرم راز

اگر چه حسن تو از عشق غیر مستغنیست من آن نیم که از این عشقبازی آیم باز

چه گویمت که ز سوز درون چه می‌بینم ز اشک پرس حکایت که من نیم غماز

چه فتنه بود که مشاطه قضا انگیخت که کرد نرگس مستش سیه به سرمه ناز

بدین سپاس که مجلس منور است به دوست گرت چو شمع جفایی رسد بسوز و بساز

غرض کرشمه حسن است ور نه حاجت نیست جمال دولت محمود را به زلف ایاز

غزل سرایی ناهید صرفه‌ای نبرد در آن مقام که حافظ برآورد آواز

غزل ۲۵۹

منم که دیده به دیدار دوست کردم باز چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز

نیازمند بلا گو رخ از غبار مشوی که کیمیای مراد است خاک کوی نیاز

ز مشکلات طریقت عنان متاب ای دل که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز

طهارت ار نه به خون جگر کند عاشق به قول مفتی عشقش درست نیست نماز

در این مقام مجازی بجز پیاله مگیر در این سراچه بازیچه غیر عشق مباز

به نیم بوسه دعایی بخر ز اهل دلی که کید دشمنت از جان و جسم دارد باز

فکند زمزمه عشق در حجاز و عراق نوای بانگ غزل‌های حافظ از شیراز

غزل ۲۶۰

ای سرو ناز حسن که خوش می‌روی به ناز عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز

فرخنده باد طلعت خوبت که در ازل ببریده‌اند بر قد سروت قبای ناز

آن را که بوی عنبر زلف تو آرزوست چون عود گو بر آتش سودا بسوز و ساز

پروانه را ز شمع بود سوز دل ولی بی شمع عارض تو دلم را بود گداز

صوفی که بی تو توبه ز می کرده بود دوش بشکست عهد چون در میخانه دید باز

از طعنه رقیب نگردد عیار من چون زر اگر برند مرا در دهان گاز

دل کز طواف کعبه کویت وقوف یافت از شوق آن حریم ندارد سر حجاز

هر دم به خون دیده چه حاجت وضو چو نیست بی طاق ابروی تو نماز مرا جواز

چون باده باز بر سر خم رفت کف زنان حافظ که دوش از لب ساقی شنید راز

غزل ۲۶۱

درآ که در دل خسته توان درآید باز بیا که در تن مرده روان درآید باز

بیا که فرقت تو چشم من چنان در بست که فتح باب وصالت مگر گشاید باز

غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت ز خیل شادی روم رخت زداید باز

به پیش آینه دل هر آن چه می‌دارم بجز خیال جمالت نمی‌نماید باز

بدان مثل که شب آبستن است روز از تو ستاره می‌شمرم تا که شب چه زاید باز

بیا که بلبل مطبوع خاطر حافظ به بوی گلبن وصل تو می‌سراید باز

غزل ۲۶۲

حال خونین دلان که گوید باز و از فلک خون خم که جوید باز

شرمش از چشم می پرستان باد نرگس مست اگر بروید باز

جز فلاطون خم نشین شراب سر حکمت به ما که گوید باز

هر که چون لاله کاسه گردان شد زین جفا رخ به خون بشوید باز

نگشاید دلم چو غنچه اگر ساغری از لبش نبوید باز

بس که در پرده چنگ گفت سخن ببرش موی تا نموید باز

گرد بیت الحرام خم حافظ گر نمیرد به سر بپوید باز

غزل ۲۶۳

بیا و کشتی ما در شط شراب انداز خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز

مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی که گفته‌اند نکویی کن و در آب انداز

ز کوی میکده برگشته‌ام ز راه خطا مرا دگر ز کرم با ره صواب انداز

بیار زان می گلرنگ مشک بو جامی شرار رشک و حسد در دل گلاب انداز

اگر چه مست و خرابم تو نیز لطفی کن نظر بر این دل سرگشته خراب انداز

به نیم شب اگرت آفتاب می‌باید ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز

مهل که روز وفاتم به خاک بسپارند مرا به میکده بر در خم شراب انداز

ز جور چرخ چو حافظ به جان رسید دلت به سوی دیو محن ناوک شهاب انداز

غزل ۲۶۴

خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز پیشتر زان که شود کاسه سر خاک انداز

عاقبت منزل ما وادی خاموشان است حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز

چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است بر رخ او نظر از آینه پاک انداز

به سر سبز تو ای سرو که گر خاک شوم ناز از سر بنه و سایه بر این خاک انداز

دل ما را که ز مار سر زلف تو بخست از لب خود به شفاخانه تریاک انداز

ملک این مزرعه دانی که ثباتی ندهد آتشی از جگر جام در املاک انداز

غسل در اشک زدم کاهل طریقت گویند پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز

یا رب آن زاهد خودبین که بجز عیب ندید دود آهیش در آیینه ادراک انداز

چون گل از نکهت او جامه قبا کن حافظ وین قبا در ره آن قامت چالاک انداز

غزل ۲۶۵

برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز

روز اول رفت دینم در سر زلفین تو تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز

ساقیا یک جرعه‌ای زان آب آتشگون که من در میان پختگان عشق او خامم هنوز

از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن می‌زند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز

پرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتاب می‌رود چون سایه هر دم بر در و بامم هنوز

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز

در ازل داده‌ست ما را ساقی لعل لبت جرعه جامی که من مدهوش آن جامم هنوز

ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان جان به غم‌هایش سپردم نیست آرامم هنوز

در قلم آورد حافظ قصه لعل لبش آب حیوان می‌رود هر دم ز اقلامم هنوز

غزل ۲۶۶

دلم رمیده لولی‌وشیست شورانگیز دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز

فدای پیرهن چاک ماه رویان باد هزار جامه تقوا و خرقه پرهیز

خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد که تا ز خال تو خاکم شود عبیرآمیز

فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز

پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز

بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت که در مقام رضا باش و از قضا مگریز

میان عاشق و معشوق هیچ حال نیست تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

غزل ۲۶۷

ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکین کن نفس

منزل سلمی که بادش هر دم از ما صد سلام پرصدای ساربانان بینی و بانگ جرس

محمل جانان ببوس آن گه به زاری عرضه دار کز فراقت سوختم ای مهربان فریاد رس

من که قول ناصحان را خواندمی قول رباب گوشمالی دیدم از هجران که اینم پند بس

عشرت شبگیر کن می نوش کاندر راه عشق شب روان را آشنایی‌هاست با میر عسس

عشقبازی کار بازی نیست ای دل سر بباز زان که گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس

دل به رغبت می‌سپارد جان به چشم مست یار گر چه هشیاران ندادند اختیار خود به کس

طوطیان در شکرستان کامرانی می‌کنند و از تحسر دست بر سر می‌زند مسکین مگس

نام حافظ گر برآید بر زبان کلک دوست از جناب حضرت شاهم بس است این ملتمس

غزل ۲۶۸

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس

من و همصحبتی اهل ریا دورم باد از گرانان جهان رطل گران ما را بس

قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

از در خویش خدا را به بهشتم مفرست که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست طبع چون آب و غزل‌های روان ما را بس

غزل ۲۶۹

دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس نسیم روضه شیراز پیک راهت بس

دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش که سیر معنوی و کنج خانقاهت بس

وگر کمین بگشاید غمی ز گوشه دل حریم درگه پیر مغان پناهت بس

به صدر مصطبه بنشین و ساغر می‌نوش که این قدر ز جهان کسب مال و جاهت بس

زیادتی مطلب کار بر خود آسان کن صراحی می لعل و بتی چو ماهت بس

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس

هوای مسکن ملوف و عهد یار قدیم ز ره روان سفرکرده عذرخواهت بس

به منت دگران خو مکن که در دو جهان رضای ایزد و انعام پادشاهت بس

به هیچ ورد دگر نیست حاجت ای حافظ دعای نیم شب و درس صبحگاهت بس

غزل ۲۷۰

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس زهر هجری چشیده‌ام که مپرس

گشته‌ام در جهان و آخر کار دلبری برگزیده‌ام که مپرس

آن چنان در هوای خاک درش می‌رود آب دیده‌ام که مپرس

من به گوش خود از دهانش دوش سخنانی شنیده‌ام که مپرس

سوی من لب چه می‌گزی که مگوی لب لعلی گزیده‌ام که مپرس

بی تو در کلبه گدایی خویش رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس

همچو حافظ غریب در ره عشق به مقامی رسیده‌ام که مپرس

غزل ۲۷۱

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس که چنان ز او شده‌ام بی سر و سامان که مپرس

کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس

به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست زحمتی می‌کشم از مردم نادان که مپرس

زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعل دل و دین می‌برد از دست بدان سان که مپرس

گفت‌وگوهاست در این راه که جان بگدازد هر کسی عربده‌ای این که مبین آن که مپرس

پارسایی و سلامت هوسم بود ولی شیوه‌ای می‌کند آن نرگس فتان که مپرس

گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم گفت آن می‌کشم اندر خم چوگان که مپرس

گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس

غزل ۲۷۲

بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش وین سوخته را محرم اسرار نهان باش

زان باده که در میکده عشق فروشند ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش

دلدار که گفتا به توام دل نگران است گو می‌رسم اینک به سلامت نگران باش

خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش ای درج محبت به همان مهر و نشان باش

تا بر دلش از غصه غباری ننشیند ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش

حافظ که هوس می‌کندش جام جهان بین گو در نظر آصف جمشید مکان باش

غزل ۲۷۳

اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش حریف خانه و گرمابه و گلستان باش

شکنج زلف پریشان به دست باد مده مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش

گرت هواست که با خضر همنشین باشی نهان ز چشم سکندر چو آب حیوان باش

زبور عشق نوازی نه کار هر مرغیست بیا و نوگل این بلبل غزل خوان باش

طریق خدمت و آیین بندگی کردن خدای را که رها کن به ما و سلطان باش

دگر به صید حرم تیغ برمکش زنهار و از آن که با دل ما کرده‌ای پشیمان باش

تو شمع انجمنی یک زبان و یک دل شو خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش

کمال دلبری و حسن در نظربازیست به شیوه نظر از نادران دوران باش

خموش حافظ و از جور یار ناله مکن تو را که گفت که در روی خوب حیران باش

غزل ۲۷۴

به دور لاله قدح گیر و بی‌ریا می‌باش به بوی گل نفسی همدم صبا می‌باش

نگویمت که همه ساله می پرستی کن سه ماه می خور و نه ماه پارسا می‌باش

چو پیر سالک عشقت به می حواله کند بنوش و منتظر رحمت خدا می‌باش

گرت هواست که چون جم به سر غیب رسی بیا و همدم جام جهان نما می‌باش

چو غنچه گر چه فروبستگیست کار جهان تو همچو باد بهاری گره گشا می‌باش

وفا مجوی ز کس ور سخن نمی‌شنوی به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا می‌باش

مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ ولی معاشر رندان پارسا می‌باش

غزل ۲۷۵

صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش وین زهد خشک را به می خوشگوار بخش

طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نه تسبیح و طیلسان به می و میگسار بخش

زهد گران که شاهد و ساقی نمی‌خرند در حلقه چمن به نسیم بهار بخش

راهم شراب لعل زد ای میر عاشقان خون مرا به چاه زنخدان یار بخش

یا رب به وقت گل گنه بنده عفو کن وین ماجرا به سرو لب جویبار بخش

/ 0 نظر / 50 بازدید